میرظهورالدین شهیر

 

شب نامه

با تک چراغ می نگرم آسمان شب

زیباست تک ستاره ی مردِ جوان شب

 با یک چراغِ  دستی باوربه دستِ عجز

دریافتم  رۀ  سفرِهفت خوان شب

آری، شبی، درنگِ نگاهِ دودیده دید

سیلان ِ آبِ صبح به شریانِ جانِ شب

شب تا  کند سپید دلِ آرزوی سبز

مستانه می روم  به صفِ کاروانِ  شب

 چون خفته یی به بسترشب غلت کی زنم

اکنون که دیده ام تنِ پاکِ روانِ شب

عینک به دیده هات بنه دورِ دوربین

یکسرسپیده است کران تا کران شب

 

نقل از مجموعه ی فریاد میرظهورالدین شهیر

 

امضا می زنی

 

زیرِسقفِ خانه ی باور، عداوت می شود

دست و پایت هردوتفسیرِقضاوت می شود

قهرمان! بودی دران موقع،که امضا می زنی

نفس مزدورت، صدای این شقاوت می شود

زهر دارد، دیگ حلوای تو ای کفگیرزن

دیگ بین آخر سیه رو، زین حلاوت می شود

نقطۀ عطفِ تفکررا رُباتی می کنند

با رُباتی ها درین بُنگه قساوت می شود

هرکه در سختی رهایت کرد از یادت مبر

روزِ به،گرچه که دستی از سخاوت می شود

آی یاران! روزحشری است! می دانید! خوب!

که آیه آیه، کارکرد مان تلاوت می شود

 

نقل از مجموعه ی جنازه ی فریاد میرظهورالدین شهیر

 

کماندار

 

خمِ تاجِ چشمی به دل جا گرفته

 سرم کُه نهاده ز جان پا گرفته

سپیداست وشیرین گرانسنگ آمو

که شهدِ نمک را ز دریا گرفته

شنیدم، از افسانه دارانِ دیرین

که یل را به زنجیرِ شیدا گرفته

زهرخوان رُستم  به گامی برَستم

که دل سوی صدخوان لیلی گرفته

سپیدار این جا، گل وخار این جا

بلند است ورنگین به دل جاگرفته

 

نقل از مجموعه ی شعری جنازه ی فریاد میرظهورالدین شهیر

 

همه گفتند

 

من نگفتم! همه گفتند! که باورکردیم

این سخن از لبِ ناپاکِ کی ازبرکردیم

بادوسنگِ سیۀ تهمت و تکرارِ دروغ

دل آیینه شکستیم و مکدرکردیم

مستند های سیه رویی بوجهلی را

ازسرِجهل گرفتیم و بلب سرکردیم

یکطرف حق، طرفی کثرت آرای خطا

به زبان بازسرانگشتِ غلط ترکردیم

درسیه روزی اندیشۀ ما نیست شکی

مگر! ازروز، سخن گفته و محشرکردیم

 

نقل از مجموعه ی شعری جنازه ی فریاد میرظهورالدین شهیر

 

 

 

  


بالا
 
بازگشت