امارت سوم طالبان و آیندۀ پیشروی آن؟
ایرنا- تحولات افغانستان در سال ۱۴۰۴ که مقارن با پایان چهارمین سال بازآمدن طالبان به قدرت است را باید با جدی گرفت. دلیل اصلی این اشاره آن است که پروندۀ بحرانی افغانستان جاریترین «مسئلۀ جهان معاصر» است که از کودتای ثور تاکنون، یعنی قریب نیمقرن قرار و مداری نیافته و کماکان موضوعی زنده، پُردامنه و اثرگذار باقی مانده است.
از نگاه این قلم؛ امارت دوم طالبان از ۲۹ دی ۱۴۰۳ با جابجایی مولوی عبدالکبیر و پایان کار کمیسیون سیاسیِ امارت اسلامیِ طالبان، وارد عصر جدیدی شد که گزاف نیست اگر از آن با گزارۀ «امارت سوم طالبان» یاد شود. تغییر در اجرا و اِعمال سیاست حاکمیتی طالبان که با این رویداد آغاز گشت، خبر از آن داشت که شرایطی تازه و تاحدی مبهم شکل گرفت که بخشی از آن ریشه در اختلاف نظر رهبران طالبان در نحوۀ حکمرانی داشت. اثر مهم بروز این وضعیت ناشی از شرایط سوریه و تبعات الهامبخش آن در جغرافیای جریانهای سیاسی و اعتقادی بخشی از دنیای اسلام بود. پدیدهای که موجب شد تا الگوی متفاوتی از پیکربندی حکمرانی سیاسی در میان گروههای جهادی شکل گیرد و امکان مقایسه نحوۀ عمل را میان آنها فراهم آورد.
شک نیست در افغانستان تحت حکومتِ سرپرستِ طالبان که ریشهای جهادی دارد، نحوۀ دگردیسی الجولانی مورد توجه واقع شده باشد و برخی از اهل سیاست آن حکومت به بررسی چرایی تمایز عملکرد کشورهای دیگر نسبت به برآمدن دولتی جهادی در سوریه توجه نشان دهند. اینگونه وضعیت موجب آن شد تا فرصت بازنگری و آسیبشناسی کارکرد امارت دوم طالبان بیش از گذشته در میان خود مسئولان امر در کابل منظور نظر قرار گیرد.
رویکرد نظام سوریه در برابر واقعیات سرزمینی مانند نقش زنان و اقلیتها در جامعه و حکومت، همچنین اقدام به تعیین تاریخ مشخص برای «وعدۀ تشکیل مجلس مبعوثان و نگارش یک قانون اساسی تازه»، همراه با حمایت سیاسی اروپا و حمایت مالی کشورهای عربی اگرچه زمینۀ یک تحول اساسی را در سوریه رقم نزد اما چشماندازی متفاوت از تمرین در نحوۀ حکمرانی جهادیان مسلمان را به معرض نمایش نهاد.
این رویدادها از دیدۀ تیزبین رهبران امارت اسلامی دوم طالبان به دور نماند، بطوریکه سبب گشت هر دو جریان «سنتاندیشان معتقد به اصول شریعت و ارزشهای جهاد» و «تحولخواهان پایبند به آرمان طالبان» بر آن شوند در برابر آنچه در سوریه اتفاق افتاد، به اندیشه بپردازند.
شک نیست در افغانستان تحت حکومتِ سرپرستِ طالبان که ریشهای جهادی دارد، نحوۀ دگردیسی الجولانی مورد توجه واقع شده باشد و برخی از اهل سیاست آن حکومت به بررسی چرایی تمایز عملکرد کشورهای دیگر نسبت به برآمدن دولتی جهادی در سوریه توجه نشان دهند.در موازات با این داوری؛ جریانهای مستقل و نیمهمستقل جهادی دیگری که در افغانستان و پیرامون آن بودند نیز به ارزیابیهای تازهای رسیدند که اثر آن بر حکومت سرپرست را نباید نادیده انگاشت. بهعنوان مثال؛ داعش خراسان که از جغرافیای افغانستان استفاده میکند و یا تحریک طالبان پاکستان که در تماس و تبادل با سرشاخۀ اصلی خود قرار دارد، همراه با سایر ساختارهای جهادی و حتی سازمانهای تروریستی و تجزیهطلب دیگر مرور این تجربه را با مطالعه دلایل ناکامی سه سال و نیم اخیر طالبان در امر شناسایی مدنظر قرار دادند و آنگونه که در صفحات اجتماعی و فضای مجازی مرتبط با آنها مشاهده میگردد از قیاس میان تجربۀ طالبان در افغانستان و جولانی در سوریه ارزیابیهای متفاوتی را به دست آوردند.
صرفنظر از تکاپوی اندیشه در درون جریانهای یادشدۀ جهادی بهشمول طالبان؛ پدیدۀ سوریه زمینه بازاندیشی سیاستهای منطقهای دیگر کشورها، منجمله ایالات متحده آمریکا که تحت حکومت دوم ترامپ رویای ساخت آمریکای بزرگ را دارد، فراهم آورد. بر این اساس اکنون سوال اساسی و مشترک برای آنها چنین میباشد که چگونه ممکن است تجربه سوریه را در سایر نواحی و میان جریانهای جهادی مورد امتحان قرار داد؟
بیشک هرگونه اهتمام برای پاسخ به این پرسش فصلی متفاوت را رقم خواهد زد که تبعات آن قابل مطالعه و دراز دامن خواهد شد. به صورت عمومی در حال حاضر شکلدهی به یک تغییر ماهوی در نگرش به اصل حکمرانی میان جهادیان اعم از آنان که مانند طالبان و جولانی به حکومت هستند و یا آنانکه که همچون تحریک طالبان پاکستان و داعش که چشم به حکومت دارند، را دو پیشران داخلی و بیرونی هدایت و همراهی مینمایند.
قوۀ داخلی این اندیشه بر آن است تا در زمینۀ برخی الزامات و تکالیفی که شریعت و ارزشهای جهادی حاکم ساخته بازاندیشی نماید و راههای برون رفت از مشکلات را برای حکمرانی با دوام بجوید. آخرین نمونه از این کوشش را میتوان در نشست پنجشنبه هفتم فروردین وزرای داخله، دفاع و استخبارات با رهبر طالبان مشاهده نمود. همزمان با این جهت؛ قوۀ بیرونی همچون آمریکا و متحدانش نیز به دنبال آن هستند در مسیر تسهیل روند یاد شده، یعنی استحالۀ امر جهاد ترتیبات لازم را مجری دارند.
برای نگارنده بررسی نظرات و دیدگاههای انتشاریافته میان این دو قوۀ داخلی و خارجی طی سهماهۀ اخیر چند نکته را به شرح ذیل عیان ساخت:
هیچکدام از دو پیشران داخلی در میان ساختارهای جهادی و خارجی اندیشکدهها و دولتها هنوز برآوردی عینی از کامبخشی دولت سوریه در ساخت یک نظام همهپسند و موفق را در دست ندارند که بتوانند در مسیری که آغاز خواهند نمود، تجربه سوریه را مبنای محک قرار دهند. پس آنها با شمعی در دست پای در کریدوری بلند و تاریک نهادهاند که پیدا نمودن راه خروج از آن دشوار و زمانبر است.
از آنجاییکه پیشرانهای داخلی این اندیشه در حکومتهای مستقر در افغانستان و سوریه یا شبکههای پیشگفته ساخت تصویر از آینده مطلوب را متاثر از حمایت بیرونی فرض کردهاند، و پیشرانهای بیرونی همچون آمریکا نیز ساخت آینده مورد انتظار را برگرفته از عمق تحولات و جراحیهای درونی قلمداد میکنند؛ پس به یک معنا باید گفت در این مسیرِ سخت هر کدام امید به «آنِ دیگری» دارند تا دارایی و توان خود.
هر دو جهت متمایل به این اندیشه (درونی و بیرونی) با درک آنکه ساختارهای موجود ناکارآمدی دارند، تغییر سازۀ فعلی قدرت جهادی را دروازۀ عبور برمیشمارند. اما آنچه مایه اعجاب مانده آن است که آنها به این واقعیت کمتر توجه دارند که خودشان (پیشران درونی) یا بخشی از ساختار موجود هستند و یا (پیشران بیرونی) در برآمدن آنچه امروز ناکارآمد و ناکافی میدانند، کارکردی ایجابی داشتهاند.
این دو قوۀ درونی و بیرونی اگرچه در مسیری که باید طی شود همراه شدهاند اما به روشنی دو نکته برای هر دوی آنها معلوم است. نخستآنکه؛ تمایلی ندارند در تمام ایستگاههای مسیر با هم تفاهم کنند و دوم؛ نیک میدانند در این سفر الزاماً مقاصد آنها یکسان نیست.
هر دوی این دو قوۀ پیشران درونی و بیرونی، به یک اصل ساده یعنی «گرانش» کم توجهی نشان میدهند. حالآنکه همین اصل مهم بود که سبب ایجاد وضعیت فعلی شد. در حقیقت یک نیروی رُبایشی در اجتماع برابر حرکت پُرشتاب دگرگونسازی جوامع سنتی همیشه فائق است و برای آن نیرو فرقی ندارد که در سوریه و افغانستان و یا در اروپا ظهور پیدا کند.
لذا حتی اکنون که همگرایی جریانهای راستگرای افراطی اروپایی شکل گرفته، در واقع شاهد آن میباشیم که نیروی گرانش اجتماعی است که در برابر روندهای پیشرفت ارزشهای جهانی و اروپایی سر برآورده است. ثقل این نیروی رُبایشی در افغانستان امروز بر محور داعش خراسان است.
بنابر این مقدمات و نکات استخراجی مناسب است به نمونۀ موردیِ افغانستان که اکنون به گفته سخنگوی امارت اسلامی آن مصمم است در مسیر عادیسازی همکاریهای غیرنظامی با آمریکای ترامپ مسیر سه و سال و نیم اخیر را اصلاح کند، اشاراتی نمود.
اولین مسئله دربارۀ افغانستان معطوف به بافت اجتماعی این سرزمین و تجربه تاریخی پُرفراز و نشیب آن در مدت محدود دو سدۀ اخیر است. برخلاف سوریه که حافظۀ تاریخی و اجتماعی جامعه از یک سلسله تجارب بلند چند هزارسالۀ در امر تدبیر مُلک برخوردار بود، در افغانستان تجارب دولتداری طی یک بازۀ زمانی دویستساله بسیار کوتاه و عموماً ناکام مانده است. بنابراین خوف از آن است پایان ناتمام یک تجربه، پُرهزینهتر از امتداد آن باشد.
دومین نکته حائز اهمیت آنست که تاریخ معاصر افغانستان نشان داده هیچ قوۀ بیرونی که یک نوبت در صحنۀ افغانستان حضور یافته و بازی ناموفقی داشته است، نمیتواند تجربهای متفاوت از بازیگری خود را برای نوبت دوم در این کشور به منصۀ ظهور گذارد. شاهد عیان این ارزیابی مطالعه عملکرد کاری شوروری سابق در دوران دولتهای خلق و پرچم است. صرفنظر از رقابت قومی نهفته میان آن دو جریان؛ اتحاد جماهیر شوروی هیچگاه نتوانست با تغییر بازی خود میان دو الگوی پرچم و خلق در سرنوشت محتومی که به آن دچار شده بود، تغییری ایجاد کند. از این منظر باید به انتظار نشست که آیا تغییر روش بازی آمریکا، اثری متفاوت از سنت مألوف را بر جای خواهد گذارد؟ البته برای صاحب این سخن؛ اگر مقرر شود دقیقتر به مقایسه نشست باید گفت همان سرنوشتی که شوروی در بازی با دو کارت خلق و پرچم حکومت کمونیستی نصیبش شد، برای آمریکا تکرارشدنی است.
سومین عامل که این نوبت نقش موثری بازی میکند و در ادوار گذشته به مانند آنچه اکنون هست، کمتر مصداقی برایش وجود داشته، نیروی خودانگیختۀ آن بخشِ رشد یافتۀ مدارس جهادی از بدنۀ حاکمیت کنونی است. در واقع عموم آنان از درک چرایی اقتضای این میزان سرعت در تحول کمتوان هستند. لذا در برابر هرگونه دگردیسی نظامِ حکومتِ سرپرست، تابآوری آنان است که مورد آزمون جدی قرار خواهد گرفت. بنظر چنین میرسد بسته به شتاب حوادث، سرعت واگرایی آنان نیز تنظیم خواهد شد.
شک نیست اصل اطاعت و احترام به حفظ صف واحد در میان آنان کماکان برقرار خواهد ماند، اما مشکل از آن زمان پیدا خواهد شد که مسئولان امر دربارۀ نحوۀ توجیه و تبیین عملکرد آمریکا پیرامون تحولات سایر نقاط جهان اسلام دچار مسئله شوند. در حقیقت هیچگونه تضمینی نیست که آمریکا برای کوتاهمدت در خصوص حماس یا مسئله فلسطین، حتی برخی از اقدمات در حذف افرادی در افغانستان، خویشتندارانه رفتار نماید و مجال آن را بدهد تا گفتمان تازهای در میان طالبان برقرار شود که اثر اقناعی بر نیروهای هوادار طالبان داشته باشد.
بنابراین ناکامی در توجیه سیاستهای آمریکا زمینۀ گسستی عمیق را رقم خواهد زد. حتی اگر سازۀ قدرت کنونی به جناحین تقسیم نشود، کماکان نیروی گریز از مرکز میان نیروی خودانگیختۀ مدارس جهادی طالبان در پیوند به نیروی گرانشی (رُبایشی) مورد اشاره در فوق، زمینۀ افتراق به نفع الگویی تازه همچون داعش را موجب خواهد شد که اثرات ناگواری را بر حاکمیت کنونی دارد.
عنصر چهارمین؛ تاثیر عدم تجانس قوای بینالملل و شکنندگی ائتلاف میان قدرتهای بزرگ در کنار رقابت میان قوای منطقهای است. موضوعی که هم اینک در مرور اظهارات سفیر روسیه در پاکستان بر علیه افغانستان تحت حکومت طالبان میتوان تجسم عینی آن را ملاحظه کرد. شگفت آنکه این قبیل اظهارات بهرغم مذاکرات مرتبط با اوکراین میان دو قدرت آمریکا و روسیه بیان میشود.
این وضعیت در کشاکش میان محور امارات ـ عربستان با قطر و یا جدال سنتی هند و پاکستان در منطقه نیز غیرقابل کتمان است. طبیعی است این پیشرانهای بیرونی ــ فارغ از قدرت خود ــ خواهند کوشید در اتصال به آن گروه قوای درونی دارای انگیزه که مایلند نقش پیشرانی را در جامعه خود ایفا کنند، نزدیک شوند. در نتیجه اینگونه شرایط سبب آن خواهد شد که محیطی رقابتی شکل گیرد و چون قاعدۀ اجتماعی نیز منطبق بر سازوکارهای خاصِ مبتنی بر مولفههای قومی ـ قبایلی، زبانی ـ اقلیمی و مذهبی ـ اعتقادی است، متعاقب آن انسجام سازمانی حکومت سرپرست هدف قرار خواهد گرفت.
ویژگی پنجمین که در امتداد روند مورد اشاره اثرگذاری قطعی خود را نشان خواهد داد، نقش آن گروه از مردمانی است که دارای تابعیت افغانستان هستند اما بیرون از خاک قرار دارند. در حقیقت آنان هستند که با حضور خود در چینش بافت تازۀ قدرت این امارت سوم از طالبان تصویری قابل قبول از تحول را به نفع قوۀ پیشران بیرونی یا آمریکا رقم خواهند زد تا با اتکا به آن نشان دهد سیاستش برای شکلدهی به تفاهم فراگیر در کوتاه مدت چه میزان موفقیتآمیز بوده است. اما اقتضای ارائۀ حمایتهای سیاسی و کنسولی برای استمرار نقشآفرینی همین گروه در میانمدت از سوی پیشران بیرونی (آمریکا)، موجبات تنش با قوۀ پیشران برکشیدۀ داخلی خواهد شد. این همان نکته مورد اشاره در بند (۴) است که صرفنظر از مقاصد متفاوت، تفاهم بر سر تعیین ایستگاههای بینراه نیز شکل نخواهد گرفت.
در یک جمله؛ حتی اگر رهبری جریان «سنتاندیشان معتقد به اصول شریعت و ارزشهای جهاد» طی ایراد خطبۀ نماز عید فطر قندهار برابر این وضعیت تمام قد بایستد که امری بعید است، «تحولخواهان پایبند به آرمان طالبان» که خود را نئوطالبان برمیخوانند در استمرار این مسیر یعنی آغاز عهد «امارت سوم طالبان» با همۀ احتمالات و عوارض برگفتۀ آن تعلل به خرج نخواهند داد و فصل سوم امارت اسلامی طالبان در افغانستان آغاز خواهد شد.
*پژوهشگر و نویسنده فرهنگ رجال معاصر افغانستان