

م. نبی هیکل
یک دید غیر متعارف
قسمت دوم
قسمت اول این مقاله تعدادی از واقعیتهای انکار ناپذیر را بر شمرد. این واقعیتها عبارت اند از:
به هر دلیل و عللی که هست مردم/ جمعیت / ملت نیم پیکر افغان در شرایط کنونی در عمق قهقرایی به سر میبرد که خود نیز در ایجاد آن سهمدار است.
واقعیت دومی ، این است که جامعه روشنفکری افغان فارغ از واقعیت ها در تیوری ها و تخییلات و تفکرات انتزاعی زندگی مینماید.
واقعیت سومی این است که هیچ یکی غیر از جامعه روشنفکری و جامعه ملی در همکاری مشترک، حتی به کمک دیگران قادر نخواهد بود کشور آبایی خود را به مرحله استقلال سیاسی و اقتصادی برساند. ایران بحیث مثال زنده در همسایگی ما قرار دارد.
باورمندم که :
استقلال سیاسی ملی تنها توسط بدیل سیاسی ملی از راه تامین استقلال اقتصادی میتواند تامین گردد.
برای صراحت موضوع میخواهم ابراز دارم که معتقدم هرجامعه ملی ترکیبی از جوامع کوچک است مانند جامعه روشنفکری، جامعه ورزشکاران، و ... جامعه روشنفکری عبارت از جامعه تحصیلکرده است که میتواند با دید دور نمایی تنویر و بسیج نماید. جامعه روشنفکری به باور من ، نیروی محرکه و لوکوموتیف جامعه ملی است. در بیان دیگر این جامعه را بر حق میتوان ایلیتفکری یا مغز / روح جامعه ملی دانست.
این حقیقت نیز بیان گردید که جامعه روشنفکری افغان نه تنها یکی از سهمداران مصیبت ها بوده و هست، بلکه هنوز نیزآن نقش را ایفا مینماید. جامعه روشنفکری افغان به گونه های مختلف در مصیبت آفرینی و قهقرا -گزینی سهم گرفته : برخی سهم فعال و مستقیم داشته و دارد، برخ دیگر به دلایل مختلف مانند: با من و تو چیزی نمیشود، یا بدون پشتوانه مالی و سیاسی فعالیت سیاسی موفقیت نمیآورد، نقش ایفا کرده اند. این افراد در پی مشارک دیگران در اتمور سیاسی نیستند ، بلکه در پی احراز قدرت سیاسی اند. چنین پاسخها حتی کودکان را نمیتوانند متقاعد سازند. زیرا کودک خواست خود را میداند چگونه به تنها یی نیز به دست -آرد.
ما همه میدانیم در داخل کشور چه حالتی حکمفرما است و در میان جامعه روشنفکری -به معنای عام تحصیلکرده ها - دیاسپورا و در داخل چه حالتی. این حالت روشنفکرانه یک مشخصه متبارز یک آفت تاریخی و مهلک مشترک دارد: تفرقه ناشی از تعصب فکری و گروپی.
پرسش مطرح شده در پایان قسمت اول عبارت بود:
در حالتی که به دلیل فقدان بدیل سیاسی برای حاکمیت سیاسی، بدیلی بحیث چاره ناچار از نظر بسیاری ها بر کشور حاکمیت مینماید، چه باید کرد؟ چه راه حل خردگرا وجود دارد؟
سوال را به عبارت ساده و عامیانه چنین میتوان فرمولبندی نمود:
جامعه روشنفکری به هر دلیلی که فکر میکنید متفرق است و توانایی خود را به دست خود به جزایر مستقل و متفاوت تقسیم کرده است. به همین دلیل نیز ما نتوانسته ایم به یک قدرت فکری و اجتماعی و در نهایت سیاسی مبدل گردیم. تحریک طالبان بحیث بدیل سیاسی حاکم با گذشت هر ماه و سال ریشه میگیرد. ایلیت حاکم بر جامعه افغانی به چند دلیل شناخته شده است:
۱.کشور در موقعیت حساس سیاسی قرار دارد. (بازی بزرگ) به شکل جدید ادامه دارد در حالیکه بدیل سیاسی دیگر حتی در نطفه نیز وجود ندارد تا مورد توجه قرار گیرد.
۲.موقعیت جغرافیایی کشور موجب همکاریهای اقتصادی گردیده.
تغییر حاکمیت سیاسی در کشور تنها در دو حالت ممکن است:
-در نتیجه رقابت ابرقدرتها/ مداخله بیرونی
-در نتیجه تضادهای درونی
جامعه روشنفکری با درنظر داشت چنین شرایط میتواند (۱) به نقش تاریخی و سنتی خود مانند گذشته و حال همچنان ادامه دهد.
و یا (۲) به فکر ایجاد بدیل سیاسی ملی افکار و صفوف خود را باز سازی نماید.
انسانها ر ا تنها در خطوط کلی ماکرو میتوان متحد ساخت.
نویسندگان افغان که بصورت متداوم برای سایت آریایی مینگارند به تحلیلگران مسایل بین المللی مبدل شده اند، تا توانایی فکری خود را نمایش دهند. در حالیکه هم عاقلانه و خردگرایانه است و هم انسانی تا پلاتفرم واحد (تفاهم سیاسی) را برای شناسایی دشواریها و دریافت راه های حل نیز ایجاد نمایند.
پاسخ این پرسش سهل و دم - دست است که چرا تعدادی برای تفاهم سیاسی یا مذاکرات با طالبان مشتاقانه تلاش مینمایند اما برای تفاهم سیاسی جامعه روشنفکری برای ایجاد یک بدیل ملی سیاسی اشتیاق ندارند؟
روشنفکران و حتی روغنفکران در دنیا ی امروزی سنگ واحد میگذارند و دور آن جمع میشوند. آیا ناتو، بریکس، ، جی-۷، جامعه بین المللی و سازمان ملل دور چنین سنگها متحد نگردیده اند، در حالیکه هرکدام منافع مستقل و حتی متضاد دارند؟
آیا درک این موضوع برای روشنفکر افغان دشوار است؟
نه چنین نیست!
+++++
دید و زاویه ای که اکنون در مورد آن میخوانید به این دلیل غیر متعارف است که با سایر زوایای دید روشنکرانه سازگاری ندارد. این دید بر چند واقعیت انکار نا پذیر بنا یافته است و یک چاره ناچار اما واقعبینانه و خردگرا یانه - ای بیش نیست.
این واقعیتهای انکار نا پذیر کدام ها اند؟ بیایید آنها را با هم بشماریم.
واقعیت اولی ، این است که به هر دلیل و عللی که هست مردم/ جمعیت / ملت نیم پیکر افغان در شرایط کنونی در عمق قهقرایی به سر میبرد که خود نیز در ایجاد آن سهمدار است.
واقعیت دومی ، این است که جامعه روشنفکری افغان فارغ از واقعیت ها در تیوری ها و تخییلات و تفکرات انتزاعی زندگی مینماید.
واقعیت سومی این است که هیچ یکی غیر از جامعه روشنفکری و جامعه ملی در همکاری مشترک، حتی به کمک دیگران قادر نخواهد بود کشور آبایی خود را به مرحله استقلال سیاسی و اقتصادی برساند. ایران بحیث مثال زنده در همسایگی ما قرار دارد.
این سه اقعیت انکار نا پذیر نه تنها علل سقوط رضاکاران و غیر آگاهانه به قهقرا را نشان میدهد، بلکه رومانتیسیزم روشنفکران افغان را نیز افشا میکند.
نباید انکار نمود که جامعه روشنفکری در پی چاره یابی بیرون رفت از این قهقرا نبوده و نیست، اما چاره را در جاهایی جستجو میکنند که وجود ندارد. زیرا :
۱.اعمار یک جامعه دموکراتیک حتی به کمک به اصطلاح مدافعان دموکراسی به نابودی دموکراسی و جامعه افغان انجامید.
۲. ما از سالیان مدید در دسته های ایدیولوژیک در جدال به سر برده ایم و اکنون چنان فاقد دستآورد هستیم که آغاز کرده بودیم. نه آرمانهای سوسیالیستی و نه آرمانهای حکومتداری اسلامی تحقق یافتند و نه تنها م ملت و کشور را نجات دادند، بلکه خود را نیز از آسیبهایی نتوانستند نجات دهند که در ایجاد آنها سهم داشتند
۴. آرمان های تغییر رژیم، تحقق نخواهند یافت و و اگر تحقق یابند سرنوشت مشابه با سایر آرمانها و مساعی خواهند داشت که نتایج مثبت نخواهد داشت.
در همه ی آنها یک عنصر نیرومند مشترک را میتوان یافت. همه ی آنان بر تعصب فکری ( کمونیست، مسلمان، کافر، ، مجاهد و ...) و گروپی ( پشتون، تاجیک، من ، ما و دیگران ) بنا یافته و در آن راستا عمل کردند. ما هنوز در همان راه ناکام و تاریخ زده با اشتیاق در سفریم. مقالات آقای عثمان نجیب، مقالات دکتر- غلام دستگیر دستگیر و دکتر بصیر را به گونه مثال در نظر گیرید.
بیایید تجارب ( انیمل پلانیت) را دپر نظر گیریم. آنها در جنگل برای اشکم خود و برای ساحه زیست خود مانند ما میرزمند در حالیکه نمونه های دفاع از خیل و ختک در میان آنها نیز وجود دارند، هستند آنانی در میان آنها نیز که به غیر همنوع نیز کمک میکنند. فرق ما درچیست؟ ما و آنها هم عصریم.تفاوتها زیاد اند اما نه در خطوطی که از آنها یاد شدند.
تا اینجا حالت جامعه روشنفکری و واقعیتهای انکار نا پذیر را با هم مرور کردیم.
یک واقعیت انکار ناپذیر دیگر را نیز نباید فراموش کرد. این واقعیت انکار ناپذیر نه تنها نتیجه هما ن واقعیتهای یاد شده اند بلکه سوال چه باید کرد؟ را در برابر جامعه روشنفکری قرار میدهد.
اختلافات فکری پدیده کاملآ طبیعی اند زیرا این اختلافات بیانگر گوناگونی در تفکر و در برخورد و اندیشه اند و باید آن ر ا تقدیر نماییم و نفی ننماییم. هر فکر دیگر میتواند زاویه دیگر دید را بازتاب دهد. گوناگونی یک از پنج خصیصه کلیدی خلقت کاینات است که در همه ی آنچه خلق گردیده متبارز است. آن را در احساس و حالت خود در خانواده ، و در جامعه و در اتفاقات روزمره در برگهای درختان و در میوه ها و ... میتوان یافت. اما این اختلافات بصورت طبیعی موجب مشابهت ها در خطوط کلی میگردند. این یک قاعده است. به گونه مثال کمونیستها، مجاهدین، آتیستان و مسلمانان همه دارای تفکرات و باورهای رنگارنگ اند اما دسته های مختلف را میسازند که در خطوط کلی مشابهت دارند. قاعده دسته بندی و کلاسیفیکیشن بر همین اصل استوار است.
در مقاله بعدی در مورد دید غیر متعارف خواهیم خواند.
دید غیر متعارف بر واقعیتهای انکار ناپذیر یاد شده در این مقاله بنا یافته است و این پرسش را مطرح مینماید که:
در چنین حالت که جامعه روشنفکری به دلیل عشق به باورمندیهای سیاسی و ایدیولوژیک خود در تشتت فکری و گروپی قرار دارد، پیکر واحد جامعه ملی از یکسو در تشتت جغرافیایی و از سوی دیگر در زیر چکمه های استبداد فکری قرار دارد و در نتیجه نیم آن پیکر فلج و نیم دیگر آن در تخییل به سرمیبرد،
در حالتی که جامعه روشنفکری و جامعه ملی هیچ بدیل سالم و قابل قبول سیاسی برای زمامداری ندارد،
در حالتی که به دلیل فقدان بدیل سیاسی برای حاکمیت سیاسی، بدیلی بحیث چاره ناچار از نظر بسیاری ها بر کشور حاکمیت مینماید،
چه باید کرد؟ چه راه حل خردگرا وجود دارد؟
تا بار دیگر
ششم جولای ۲۰۲۵