نور محمد غفوری

 

 

تحول فرهنگ سیاسی؛ کلید طلایی وحدت و ثبات ملی در افغانستان

۱.خلاصه

 این مقالهٔ علمی ـ تحلیلی و رهنمودی به‌منظور اشتراک در ششمین کنفرانس علمی و سیاسی مجمع دانشمندان و متخصصان افغانستان تهیه گردیده است؛ کنفرانسی که با هدف استماع طرح‌ها و نظریات اندیشمندان کشور، تحت عنوان
«ایجاد وحدت نظر در جهت تدوین یک طرح ملی و همه‌جانبه برای استقرار ثبات دایمی در کشور»
به تاریخ یک‌شنبه، ۲۶ اکتوبر ۲۰۲۵، از طریق برنامهٔ زوم برگزار شد.

با توجه به این‌که برای هر ارائه‌کننده در این کنفرانس ـ همانند پنج کنفرانس پیشین ـ تنها پانزده دقیقه وقت تعیین گردیده بود، قرائت کامل مقاله با همهٔ جزئیات آن میسر نشد. در آن نشست، صرفاً خلاصه و نکات کلیدی مقاله ارائه گردید و به حاضران وعده داده شد که متن تفصیلی آن به‌صورت تحریری در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد. اکنون، در وفای به همان وعده، نسخهٔ کامل و پژوهش‌محور مقاله تقدیم خوانندگان و پژوهشگران گرامی می‌شود.

در آغاز مقاله، در قالب یک مقدمه، چراییِ انتخاب عنوان و اهمیت موضوع تبیین شده است. سپس، مفهوم و تعریف «کلتور سیاسی» و انواع آن بر پایهٔ دیدگاه‌های علمی بررسی می‌گردد. در ادامه، وضعیت کنونی فرهنگ سیاسی در افغانستان با نگاهی تحلیلی و انتقادی ارزیابی می‌شود. بخش پنجم مقاله به ضرورت تحول فرهنگ سیاسی اختصاص یافته و در بخش ششم، چالش‌ها و راهکارهای تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان مورد بحث قرار گرفته است. پس از آن، ویژگی‌ها و شاخص‌های فرهنگ سیاسی مطلوب برای کشور تشریح می‌گردد.

در بخش هشتم، تأثیر تحقق فرهنگ سیاسی مطلوب بر وحدت و ثبات ملی افغانستان به‌صورت علمی و مستدل بررسی شده و در پایان، مقاله با نتیجه‌گیری و چکیدهٔ تحلیلی به فرجام می‌رسد؛ پیامی که مخاطبان فرهیخته را به بازاندیشی در بنیان‌های فکری و رفتاری سیاست ملی فرا‌می‌خواند و تحول فرهنگ سیاسی را کلید طلایی وحدت و ثبات پایدار افغانستان می‌داند.

   ۲مقدمه

تحول فرهنگ سیاسی از بنیادی‌ترین عوامل نهادینه‌سازی ثبات و توسعهٔ سیاسی در جوامع معاصر به‌شمار می‌رود. در افغانستان، کشوری که تاریخ سیاسی آن با تکرار بحران‌های قدرت، گسست‌های اجتماعی و ضعف نهادهای مدنی همراه بوده است، بازسازی فرهنگ سیاسی به ضرورتی ملی بدل شده است. فرهنگ سیاسی به‌منزلهٔ مجموعه‌ای از نگرش‌ها، ارزش‌ها و رفتارهای جمعی در قبال قدرت و مشارکت سیاسی، نقشی تعیین‌کننده در شکل‌دهی نوع رابطهٔ مردم با حکومت دارد. ازاین‌رو، هرگونه تحول در این حوزه می‌تواند مسیر گذار جامعه از وضعیت بحرانی به‌سوی ثبات و همگرایی ملی را هموار سازد.

عنوان «تحول فرهنگ سیاسی؛ کلید طلایی وحدت و ثبات ملی در افغانستان» را از آن‌رو برگزیدم که بتواند پلی میان دانش سیاسی، نیاز ملی و عمل‌گرایی باشد؛ موضوعی که از منظر علمی، نو و میان‌رشته‌ای است؛ از دیدگاه ملی، پاسخی به یکی از نیازهای اساسی جامعه محسوب می‌شود؛ و از بُعد عملی، قابلیت اجرایی و سیاست‌گذاری دارد.

این عنوان صرفاً ترکیبی از واژه‌های زیبا و جذاب نیست، بلکه بر مبنای نظریه‌های علمیِ علم سیاست استوار است. تجربه‌های جهانی و دیدگاه‌های اندیشمندانی چون آلموند و وربا در نظریهٔ «فرهنگ سیاسی مدنی» نشان می‌دهد که دوام ثبات سیاسی تنها زمانی ممکن است که فرهنگ سیاسی جامعه از حالت سنتی و انفعالی به سطحی مشارکتی و قانون‌مدار ارتقا یابد. این اصل نظری در بافت افغانستان، پاسخی علمی به نیازهای واقعی کشور برای تحقق وحدت، اعتماد و نظم اجتماعی به‌شمار می‌رود.

بااین‌حال، تحقق چنین تحولی بدون عمل‌گرایی و برنامه‌ریزی واقع‌گرایانه امکان‌پذیر نیست. عمل‌گرایی در این عرصه به معنای ترجمهٔ مفاهیم نظری به برنامه‌های آموزشی، فرهنگی و نهادی است تا ارزش‌های مشارکت، مدارا و مسئولیت‌پذیری سیاسی در رفتار نخبگان و در ساختارهای حکومتی و اجتماعی تجلی یابد. از این منظر، «تحول فرهنگ سیاسی» پلی میان دانش سیاسی، نیاز ملی و عمل‌گرایی به‌شمار می‌رود و می‌تواند به‌راستی کلید طلایی وحدت و ثبات پایدار در افغانستان باشد.

 ۳کلتور سیاسی؛ ابعاد و انواع آن

کلتور سیاسی یا فرهنگ سیاسی، مجموعه‌ای از باورها، ارزش‌ها، نگرش‌ها و رفتارهای مردم در قبال نظام سیاسی، نهادهای حکومتی و نقش آنان در سرنوشت کشور است. این مفهوم نشان می‌دهد که افراد چگونه سیاست را می‌فهمند، چگونه در آن مشارکت می‌کنند و از حکومت چه انتظاراتی دارند. به‌بیان دیگر، فرهنگ سیاسی روح حاکم بر اندیشه و رفتار سیاسی یک ملت است و تعیین می‌کند که رابطهٔ میان دولت و مردم بر چه مبنایی شکل می‌گیرد.

گابریل آلموند (Gabriel Almond) و سیدنی وربا (Sidney Verba)، از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان علوم سیاسی در قرن بیستم، فرهنگ سیاسی را «مجموعه‌ای از گرایش‌ها، باورها و ارزش‌های فردی و جمعی نسبت به نظام سیاسی و نقش فرد در آن» تعریف کرده‌اند. از دید آنان، تداوم نظام سیاسی و میزان مشروعیت آن تا حد زیادی وابسته به نوع فرهنگی است که در جامعه در ارتباط با سیاست شکل گرفته است.

الف) ابعاد فرهنگ سیاسی

فرهنگ سیاسی از سه بُعد اساسی تشکیل می‌شود:

1.     بُعد شناختی: آگاهی شهروندان از نهادهای حکومتی، قوانین، حقوق و وظایف شهروندی.

2.     بُعد عاطفی: احساس اعتماد، تعلق و وفاداری نسبت به نظام سیاسی و رهبران آن.

3.     بُعد ارزشی یا داوری: قضاوت مردم دربارهٔ درستی یا نادرستی سیاست‌ها، تصمیم‌ها و عملکرد حکومت.

زمانی که این سه بُعد بر پایهٔ آگاهی، اعتماد و عدالت استوار گردد، فرهنگ سیاسی مشارکتی و دموکراتیک پدید می‌آید؛ فرهنگی که در آن شهروندان خود را مسئول سرنوشت کشور می‌دانند و سیاست را ابزاری برای خدمت به جامعه، نه وسیله‌ای برای قدرت‌طلبی و منافع شخصی، تلقی می‌کنند.

ب) انواع فرهنگ سیاسی

دانشمندان علوم سیاسی سه نوع عمده از فرهنگ سیاسی را در جوامع شناسایی کرده‌اند:

1.     فرهنگ سیاسی محدود یا محلی (Parochial):
در این نوع فرهنگ، آگاهی سیاسی و مشارکت مردم اندک است. افراد بیشتر به روابط قومی، محلی یا سنتی توجه دارند و از ساختار رسمی قدرت و سیاست ملی فاصله می‌گیرند
.

2.     فرهنگ سیاسی تابع یا موضوعی (Subject):
در این حالت، مردم نسبت به نهادهای سیاسی و حکومت آگاهی دارند، اما نقش خود را صرفاً در اطاعت از قدرت و پذیرش تصمیمات حکومت می‌بینند. مشارکت فعال وجود ندارد، ولی نوعی نظم و تبعیت از قانون مشاهده می‌شود.

3.     فرهنگ سیاسی مشارکتی (Participant):
در این نوع فرهنگ، شهروندان آگاه، مسئول و فعال‌اند؛ خود را بخشی از نظام سیاسی می‌دانند و از راه‌های قانونی و مدنی برای اثرگذاری بر تصمیمات عمومی استفاده می‌کنند.

به باور آلموند و وربا، ترکیب متوازن این سه نوع، به شکل‌گیری فرهنگ سیاسی مدنی (Civic Culture) یا شهروندی می‌انجامد؛ فرهنگی که در آن آگاهی، اعتماد، قانون‌گرایی و مشارکت هم‌زمان حضور دارند. چنین فرهنگی زیربنای ثبات سیاسی، مشروعیت حکومت و گسترش دموکراسی در جوامع به‌شمار می‌رود.

در بستر افغانستان، گذار از فرهنگ سیاسی تبعی و محلی به سوی فرهنگ مشارکتی، یکی از شرط‌های اساسی برای استقرار وحدت ملی، ثبات پایدار و اعتماد متقابل میان مردم و حکومت محسوب می‌شود. تحقق این گذار، مستلزم سرمایه‌گذاری در آموزش سیاسی، تقویت نهادهای مدنی، و ایجاد فضای باز سیاسی برای رشد گفت‌وگوی ملی است.

۴وضعیت کنونی کلتور سیاسی در افغانستان

در پرتو دیدگاه آلموند و وربا، فرهنگ سیاسی افغانستان هنوز عمدتاً در مرحلهٔ «محدود و تابع» قرار دارد. به این معنا که اکثریت شهروندان آگاهی نظام‌مند از ساختارهای سیاسی، حقوق شهروندی و کارکرد نهادهای حکومتی ندارند و نقش خویش را بیشتر در اطاعت از قدرت، تبعیت از نخبگان، یا وابستگی‌های قومی و سنتی می‌بینند تا در مشارکت فعال در تصمیم‌گیری‌های سیاسی. این وضعیت بازتابی از تاریخ طولانی نظام‌های اقتدارگرا، ضعف آموزش مدنی، گسست میان دولت و جامعه، و تداوم ذهنیت‌های قومی و سنتی در عرصهٔ سیاست است.

گذار از این مرحله به‌سوی فرهنگ سیاسی مشارکتی و مدنی، تنها از رهگذر آموزش سیاسی، تقویت نهادهای دموکراتیک، گسترش گفت‌وگوی ملی، و ترویج ارزش‌های مدارا، قانون‌گرایی و مسئولیت‌پذیری ممکن است. از همین‌رو، تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان نه صرفاً یک ضرورت نظری، بلکه نیازی حیاتی برای تحقق وحدت ملی و ثبات پایدار به‌شمار می‌رود.

همان‌گونه که اشاره شد، افغانستان هنوز در مرحلهٔ گذار از فرهنگ سیاسی سنتی و قوم‌محور به‌سوی فرهنگ ملی و مدرن قرار دارد. در جامعهٔ کنونی ما، سه نوع فرهنگ سیاسی به‌صورت هم‌زمان و درهم‌تنیده مشاهده می‌شود:

الف) کلتور سنتی و قوم‌محور

در این نوع فرهنگ، وفاداری به هویت‌های خُرد قومی، قبیله‌ای و خانوادگی بر وفاداری به هویت ملی و ارزش‌های قانونی برتری دارد. قدرت سیاسی در ذهن بسیاری از افراد، میراثی و شخصی تلقی می‌شود، نه امانتی از سوی مردم. مشروعیت قدرت از وابستگی‌های قومی، زبانی یا مذهبی سرچشمه می‌گیرد، نه از رأی و رضایت عمومی. در چنین چارچوبی، سیاست به میدان رقابت‌های قومی و منافع گروهی بدل می‌شود و همکاری‌های ملی جای خود را به رقابت‌های محدود و انحصارگرایانه می‌دهد.

ب) کلتور تابع و انفعالی

در کنار فرهنگ سنتی، نوعی فرهنگ تابع یا موضوعی (Subject Culture) نیز در جامعه وجود دارد. در این فرهنگ، شهروندان خود را تابع قدرت و تصمیم نخبگان سیاسی می‌دانند، نه شریک در آن. مردم یا از سیاست کناره‌گیری می‌کنند، یا با بی‌اعتمادی و ناامیدی به آن می‌نگرند. این ذهنیت، نتیجهٔ ده‌ها سال استبداد، ناامنی، فساد و عدم مشارکت واقعی در تصمیم‌گیری‌های ملی است. پیامد چنین فرهنگی، تضعیف روحیهٔ مسئولیت‌پذیری، کاهش احساس مالکیت ملی و گسترش نوعی بی‌تفاوتی سیاسی است.

ج) کلتور ابزاری و فرصت‌طلبانه

در دهه‌های اخیر، به‌ویژه پس از تحولات سیاسی و جنگ‌های داخلی، نوعی فرهنگ سیاسی ابزاری و فرصت‌طلبانه نیز در افغانستان شکل گرفته است. در این فرهنگ، ارزش‌ها و شعارهای ملی تنها زمانی مطرح می‌شوند که در خدمت منافع شخصی، گروهی یا قومی باشند. بسیاری از رهبران سیاسی از مفاهیمی چون «وحدت»، «عدالت» و «اسلام» بهره‌برداری تبلیغاتی می‌کنند، اما در عمل رفتاری مغایر با همان ارزش‌ها دارند. این دوگانگی میان گفتار و کردار، به بی‌اعتمادی عمومی، ضعف مشروعیت سیاسی و کاهش انسجام ملی انجامیده است.

نتیجهٔ ترکیب این سه وضعیت، پیدایش فرهنگی دوگانه و ناپایدار است؛ فرهنگی که نه کاملاً سنتی مانده و نه به‌درستی مدرن شده است. جامعهٔ افغانستان در گفتار از «ملت»، «قانون» و «عدالت» سخن می‌گوید، اما در عمل، تصمیم‌ها اغلب بر محور «قوم»، «قدرت» و «منفعت» گرفته می‌شود. در چنین شرایطی، اصلاح فرهنگ سیاسی و عبور از ذهنیت‌های قومی و تابعانه، شرط بنیادین برای تحقق ملت‌سازی، وحدت ملی و ثبات پایدار در کشور به‌شمار می‌رود.

 ۵چرا تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان ضروری است؟

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان ضرورتی اجتناب‌ناپذیر و حیاتی است؛ زیرا جامعهٔ کشور هنوز با پیامدهای تاریخی جنگ‌ها، حاکمیت ساختارهای اقتدارگرا، سلطهٔ روابط قومی و ضعف نهادهای دولتی و مدنی مواجه است. در چنین فضایی، نگرش‌ها و رفتارهای سیاسی عمدتاً بر محور وابستگی‌های قومی، منطقه‌ای و مذهبی شکل گرفته‌اند و بسیاری از شهروندان نقش فعال و مسئولانهٔ خود را در روندهای سیاسی نمی‌شناسند. این وضعیت موجب شده است که مشارکت سیاسی به جای آن‌که مبتنی بر آگاهی، رقابت سالم و منافع ملی باشد، اغلب رنگ و بوی تبعیض، انحصار و منافع شخصی به خود گیرد.

فقدان فرهنگ سیاسی مشارکتی، زمینه‌ساز رقابت‌های ناسالم، گسترش فساد، سلب اعتماد عمومی و توسل به خشونت در حل اختلاف‌ها شده است. در نتیجه، رابطهٔ میان دولت و ملت شکننده باقی مانده و ساختارهای سیاسی نتوانسته‌اند مشروعیت و پایداری لازم را به‌دست آورند.

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان از این‌رو ضروری است که می‌تواند با ارتقای آگاهی سیاسی، ترویج ارزش‌های مدارا، قانون‌مداری، اعتماد متقابل و مسئولیت‌پذیری اجتماعی، زمینهٔ بازسازی اعتماد عمومی و تقویت مشروعیت نهادهای حکومتی را فراهم سازد. هنگامی که شهروندان نسبت به نظام سیاسی احساس تعلق و مسئولیت کنند، مشارکت فعال آنان در تصمیم‌گیری‌ها افزایش یافته و مسیر دستیابی به وحدت ملی، ثبات پایدار و توسعهٔ همه‌جانبه هموار می‌شود.

ضرورت این تحول را می‌توان از چند منظر تحلیلی و بنیادی توضیح داد:

1.     از منظر تاریخی:

تجربهٔ طولانی جنگ‌ها، استبداد، انحصار قدرت و فروپاشی‌های سیاسی نشان داده است که نبود فرهنگ سیاسی مدنی، عامل اصلی بازتولید بحران‌های قدرت در افغانستان بوده است. هرگاه فرهنگ سیاسی بر اطاعت کورکورانه، قوم‌گرایی و منافع فردی استوار بوده، کشور دچار تفرقه و ناپایداری شده است.

2.     از منظر اجتماعی و فرهنگی:

جامعهٔ افغانستان هنوز در گذار از هویت‌های سنتی به هویت ملی قرار دارد. بدون اصلاح نگرش‌ها و ارزش‌های فرهنگی نسبت به قدرت، قانون و مشارکت، هیچ اصلاح سیاسی نمی‌تواند ریشه‌دار و پایدار شود.

3.     از منظر سیاسی و نهادی:

هیچ نظام سیاسی نمی‌تواند بدون پشتوانهٔ فرهنگی و باور عمومی دوام آورد. اگر شهروندان به عدالت، شفافیت و پاسخ‌گویی نهادهای حکومتی باور نداشته باشند، حتی بهترین قوانین نیز بی‌اثر می‌مانند.

4.     از منظر توسعه و ثبات

توسعهٔ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در گرو ایجاد فرهنگ اعتماد، مشارکت و همکاری میان مردم و حکومت است. فرهنگ سیاسی سالم، پایهٔ مشروعیت و عامل پیوند میان مردم و ساختار قدرت است.

در نهایت، می‌توان گفت که تحول فرهنگ سیاسی پیش‌شرط هرگونه اصلاح، ثبات و ملت‌سازی در افغانستان استبدون تغییر در طرز فکر، احساس و رفتار سیاسی شهروندان، هیچ برنامهٔ اصلاحی و هیچ ساختار دموکراتیکی دوام نخواهد یافت. از همین‌رو، بازسازی فرهنگ سیاسی باید در اولویت برنامه‌های ملی و راهبردی کشور قرار گیرد تا زمینهٔ عبور از چرخهٔ بحران‌ها و ورود به مرحلهٔ ثبات و همزیستی پایدار فراهم شود.

۶چالش‌ها و راهکارهای تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان، همانند هر جامعهٔ در حال گذار، فرایندی پیچیده، تدریجی و چندبعدی است. این تحول نه‌تنها با موانع ساختاری و تاریخی مواجه است، بلکه از چالش‌های فکری، فرهنگی و نهادی نیز تأثیر می‌پذیرد. شناخت دقیق این چالش‌ها و ارائهٔ راهکارهای واقع‌گرایانه برای غلبه بر آنها، گام نخست در مسیر نوسازی فرهنگ سیاسی و نهادینه‌سازی ثبات سیاسی در کشور است.

الف) چالش‌های اساسی

1.     ذهنیت قومی و مذهبی:

تداوم وابستگی‌های قومی و مذهبی، یکی از مهم‌ترین موانع شکل‌گیری فرهنگ سیاسی ملی است. در جامعه‌ای که وفاداری به قوم و یک مذهب خاص بر وفاداری به ملت و قانون برتری دارد، امکان شکل‌گیری اعتماد متقابل و مشارکت سیاسی گسترده کاهش می‌یابد. سیاست قومی موجب می‌شود مشروعیت قدرت از وابستگی‌های هویتی ناشی شود، نه از رأی مردم و رضایت عمومی.

2.     نبود آموزش سیاسی و آگاهی مدنی:

سطح پایین سواد سیاسی و فقدان آموزش‌های مدنی، مانع اصلی مشارکت آگاهانهٔ شهروندان در امور عمومی است. بسیاری از مردم از حقوق، مسئولیت‌ها و سازوکارهای نظام سیاسی آگاهی کافی ندارند، در نتیجه در برابر سوءاستفادهٔ نخبگان و تبلیغات گروهی آسیب‌پذیر می‌مانند.

3.     ضعف نهادهای دموکراتیک و مدنی:

نهادهای سیاسی در افغانستان غالباً شکننده، شخصی‌محور و وابسته به روابط قدرت هستند. احزاب سیاسی ضعیف، جامعهٔ مدنی محدود، و رسانه‌های وابسته باعث شده‌اند که مشارکت سیاسی شهروندان از مسیرهای نهادمند تحقق نیابد و بیشتر به اشکال مقطعی و واکنشی بروز کند.

4.     تسلط فرهنگ پدرسالار و انفعال اجتماعی:

در فرهنگ سنتی افغانستان، ساختار خانواده، دین و جامعه بر اساس سلسله‌مراتب قدرت شکل گرفته است. این ساختار پدرسالارانه به بازتولید ذهنیت اطاعت‌پذیر در سیاست منجر می‌شود و روحیهٔ پرسشگری، انتقاد و مشارکت را تضعیف می‌کند.

5.     بی‌اعتمادی عمومی و تجربه‌های تلخ سیاسی:

دهه‌ها جنگ، بی‌ثباتی، فساد و ناکامی رهبران سیاسی، موجب کاهش شدید اعتماد مردم به حکومت و نهادهای رسمی شده است. بدون بازسازی این اعتماد، هیچ تحول پایداری در فرهنگ سیاسی امکان‌پذیر نیست.

ب) راهکارهای تحول

1.     آموزش و پرورش سیاسی از سطوح ابتدایی:

آموزش مفاهیم حقوق شهروندی، قانون‌گرایی، مدارا، و مسئولیت اجتماعی در نظام آموزشی کشور باید نهادینه گردد. مدارس، مکاتب و پوهنتون‌ها می‌توانند نقش محوری در پرورش نسلی آگاه، منتقد و مشارکت‌جو ایفا کنند.

2.     تقویت نهادهای دموکراتیک و جامعهٔ مدنی:

توسعهٔ احزاب سیاسی، رسانه‌های مستقل، شوراهای محلی و سازمان‌های مردم‌نهاد می‌تواند زمینهٔ مشارکت مؤثر و نهادینهٔ شهروندان را فراهم سازد. جامعهٔ مدنی فعال، بهترین بستر برای ترویج فرهنگ مسئولیت‌پذیری و نظارت بر قدرت است.

3.     اصلاح ساختار سیاسی و شفافیت حکومتی:

شفافیت در تصمیم‌گیری، مبارزه با فساد، و توزیع عادلانهٔ منابع، پایه‌های اعتماد عمومی را تقویت می‌کند. نظام سیاسی باید به‌گونه‌ای بازسازی شود که مردم نقش خویش را در ادارهٔ امور کشور ملموس و مؤثر احساس کنند.

4.     ترویج گفتمان ملی و ارزش‌های وحدت‌گرا:

نخبگان سیاسی، فرهنگی و دینی باید از طریق رسانه‌ها، آموزش و گفت‌وگوهای اجتماعی، ارزش‌هایی چون وحدت ملی، احترام متقابل، عدالت و مشارکت را جایگزین گفتمان‌های قوم‌محور و تبعیض‌آمیز سازند.

5.     توانمندسازی زنان و جوانان در عرصهٔ سیاسی:

مشارکت زنان و جوانان در تصمیم‌گیری‌های سیاسی می‌تواند فرهنگ سنتی و انحصاری سیاست را به فرهنگ مشارکتی و پویا تبدیل کند. این دو قشر بیشترین ظرفیت را برای نوسازی اجتماعی و فکری دارند.

6.     الگوسازی از رهبران مسئول و قانون‌مدار:

تغییر فرهنگ سیاسی نیازمند رهبرانی است که در گفتار و کردار، ارزش‌های صداقت، عدالت، قانون‌گرایی و خدمت عمومی را به نمایش بگذارند. رفتار نخبگان سیاسی می‌تواند الهام‌بخش تحول در نگرش مردم باشد.

تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان فرایندی تدریجی و چندنسلی است که به ترکیب آگاهی، نهادسازی و ارادهٔ سیاسی نیاز دارد. هرچند موانع فراوان‌اند، اما با برنامه‌ریزی منسجم، آموزش همگانی، تقویت اعتماد ملی و مشارکت شهروندان، می‌توان افغانستان را از فرهنگ سیاسی تابع و سنتی به‌سوی فرهنگی مشارکتی، مدنی و قانون‌مدار سوق داد. چنین تحولی، زیربنای واقعی وحدت ملی و ثبات پایدار خواهد بود.

۷ویژگی‌های فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان

فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان باید بر پایهٔ ارزش‌ها و اصولی شکل گیرد که هم‌زمان بتوانند میان اقوام، مذاهب و گروه‌های اجتماعی احساس همبستگی ملی را ایجاد کنند و بنیان‌های ثبات و توسعهٔ سیاسی را تقویت نماینددر چنین فرهنگی، شهروندی فعال، قانون‌مداری، عدالت، مدارا، شفافیت، اعتماد متقابل و مسئولیت‌پذیری سیاسی از اصول اساسی به‌شمار می‌روند.

فرهنگ سیاسی مطلوب، تفاوت‌ها را نه منبع تفرقه، بلکه عامل غنا و تکامل اجتماعی و ملی می‌داند. در این چارچوب، قدرت سیاسی به‌عنوان امانت جمعی تلقی می‌شود، نه ابزار سلطهٔ فردی، قومی یا گروهی. سیاست در خدمت مردم و رفاه عمومی معنا می‌یابد، نه در خدمت منافع محدود و شخصی.

شکل‌گیری چنین فرهنگی نیازمند آموزش آگاهانهٔ سیاسی، رشد نهادهای دموکراتیک، تقویت جامعهٔ مدنی، مشارکت واقعی زنان و جوانان، و ارتقای سطح سواد مدنی و سیاسی در جامعه است. تحقق این ارزش‌ها می‌تواند افغانستان را از چرخهٔ تکراری بحران‌های سیاسی، بی‌اعتمادی و گسست اجتماعی رهایی بخشد و زمینه‌ساز وحدت ملی، اعتماد عمومی و ثبات پایدار گردد.

فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان باید بر پایهٔ چهار ستون اصلی استوار باشدآگاهی، عدالت، قانون‌مداری و اعتماد متقابلدر چنین فرهنگی، سیاست نه ابزار قدرت‌طلبی، بلکه وسیله‌ای برای خدمت به جامعه است.

ویژگی‌های این فرهنگ را می‌توان در چند محور اساسی خلاصه کرد:

1.     ملی و فراگیر بودن:
همهٔ اقوام، مذاهب و گروه‌های اجتماعی خود را در نظام سیاسی کشور سهیم بدانند و احساس کنند که در تصمیم‌گیری‌ها و منافع ملی جایگاه دارند.

2.     مشارکتی بودن:
شهروندان در تصمیم‌گیری‌های سیاسی، برنامه‌ریزی‌های توسعه‌ای و نظارت بر عملکرد حکومت نقش واقعی و مؤثر داشته باشند.

3.     قانون‌مداری و عدالت‌محوری:
هیچ‌کس فراتر از قانون نباشد و توزیع عدالت، معیار اصلی مشروعیت قدرت سیاسی باشد.

4.     گفت‌وگو و مدارا:
اختلاف نظرها و تضاد منافع از طریق گفت‌وگو، تفاهم و منطق حل شود، نه از مسیر خشونت، حذف یا تقابل.

5.     شفافیت و پاسخ‌گویی:
حکومت از نقد و نظارت نهراسد، و شهروندان نیز با روحیهٔ مسئولیت‌پذیری، پرسشگری و مطالبه‌گری آگاهانه رفتار کنند.

در چنین فرهنگی، هویت‌های قومی و محلی جای خود را به هویت ملی و شهروندی می‌دهند. احساس تعلق و مالکیت نسبت به سرنوشت کشور در میان تمام شهروندان تقویت می‌شود و اعتماد متقابل میان مردم و حکومت به‌عنوان سرمایهٔ اجتماعی پایدار استوار می‌گردد.

در نهایت، فرهنگ سیاسی مطلوب برای افغانستان فرهنگی است که در آن قدرت به خدمت عدالت و وحدت درمی‌آید، و سیاست به عرصهٔ خدمت‌گزاری، نه سلطه‌گری، تبدیل می‌شودتنها با تحقق چنین فرهنگی است که می‌توان مسیر ملت‌سازی، ثبات پایدار و توسعهٔ همه‌جانبه را در کشور هموار کرد.

 ۸تأثیر فرهنگ سیاسی مطلوب بر وحدت و ثبات ملی

فرهنگ سیاسی مطلوب، یکی از زیربناهای وحدت ملی و ثبات پایدار در افغانستان است. جامعه‌ای که ارزش‌هایی چون مدارا، مشارکت، قانون‌مداری، عدالت و اعتماد متقابل در آن نهادینه شود، از درون به‌سوی همگرایی، تفاهم و همکاری ملی حرکت می‌کند. در چنین فضایی، شکاف‌های قومی، مذهبی و زبانی جای خود را به احساس تعلق مشترک به یک ملت واحد می‌دهد و رقابت‌های مخرب بر سر قدرت به رقابت‌های سالم بر محور برنامه، قانون و خدمت عمومی تبدیل می‌گردد.

فرهنگ سیاسی مطلوب با تقویت روحیهٔ شهروندی، احساس مسئولیت و تعلق ملی را در میان مردم افزایش می‌دهد. شهروندان دیگر خود را پیرو قوم یا منطقهٔ خاص نمی‌دانند، بلکه خود را عضوی از جامعه‌ای می‌بینند که سرنوشت همه در آن به‌هم پیوسته است. این تحول در نگرش، پایه‌های مشروعیت سیاسی و ثبات نظام را استوار می‌سازد و فاصلهٔ میان حکومت و مردم را کاهش می‌دهد.

از سوی دیگر، نهادینه‌شدن فرهنگ سیاسی مشارکتی، زمینهٔ کاهش خشونت سیاسی، استبداد و انحصار قدرت را فراهم می‌سازد. در این بستر، تصمیم‌گیری‌ها بر اساس منافع عمومی و مصالح ملی صورت می‌گیرد، نه منافع گروهی و شخصی. نهادهای دولتی مشروعیت اجتماعی می‌یابند، اعتماد عمومی افزایش می‌یابد، و مسیر برای توسعهٔ پایدار و نظم سیاسی باثبات هموار می‌گردد.

تأثیرات فرهنگ سیاسی مطلوب را می‌توان در سه عرصهٔ عمده چنین خلاصه کرد:

1.    در عرصهٔ وحدت ملی:

هنگامی‌که مردم به‌جای «من» از «ما» سخن بگویند، تعصب جای خود را به تفاهم و احترام متقابل می‌دهد. اعتماد میان اقوام و مذاهب افزایش می‌یابد و وحدت ملی از سطح شعار فراتر رفته، به احساس واقعی تعلق به وطن مشترک تبدیل می‌شود.

2.    در عرصهٔ ثبات سیاسی:

زمانی‌که رقابت‌های سیاسی بر اساس برنامه، شایستگی و قانون شکل گیرد، نه بر پایهٔ قومیت و روابط شخصی، نظام سیاسی از استحکام و تداوم برخوردار می‌شود. رهبران پاسخ‌گو خواهند بود، مردم اعتماد خود را حفظ می‌کنند، و تغییر در قدرت دیگر به معنای بی‌ثباتی نخواهد بود.

3.    در عرصهٔ امنیت و همبستگی اجتماعی:

با تقویت فرهنگ مشارکت، شهروندان خود را در سرنوشت نظام سیاسی شریک می‌دانند و از آن حمایت می‌کنند. احساس عدالت و مشارکت، زمینهٔ افراط‌گرایی، بی‌اعتمادی و خشونت را از میان می‌برد و همزیستی مسالمت‌آمیز را تقویت می‌کند.

در چنین فرهنگی، تعصب به تفاهم، رقابت به همکاری، و بی‌اعتمادی به هم‌پذیری تبدیل می‌شود. هویت‌های خرد قومی و محلی جای خود را به هویت کلان ملی می‌دهند؛ قدرت به‌صورت عادلانه و مسئولانه تقسیم می‌گردد؛ و اقلیت‌ها و اکثریت‌ها بر اساس اندیشه، برنامه و شایستگی تعریف می‌شوند، نه بر محور قوم، زبان یا مذهب. تصمیم‌ها نه از سر مصلحت فردی، بلکه بر مبنای منافع جمعی و آیندهٔ کشور اتخاذ می‌شوند.

چنین فرهنگی می‌تواند به افغانستان ثبات سیاسی، مشروعیت ملی، عدالت اجتماعی و رفاه پایدار ببخشد. در یک جمله می‌توان گفت:

فرهنگ سیاسی مطلوب، فرهنگی است که در آن وحدت از آگاهی می‌جوشد، اعتماد از عدالت می‌زاید، و ثبات از درون جامعه می‌روید، نه آن‌که از بیرون تحمیل شود.

اگر این فرهنگ در افغانستان نهادینه گردد، دیگر تغییر نظام‌ها و حکومت‌ها تهدیدی برای ثبات نخواهد بود، زیرا فرهنگ سیاسی مردم خود، ضامن پایداری نظام‌ها خواهد شد.

به تعبیر کوتاه و بنیادین:

تحول فرهنگ سیاسی به صوب مثبت مدنی و شهروندی، موتور محرک وحدت و ثبات ملی افغانستان است.

 ۹نتیجه‌گیری 

تحول مثبت فرهنگ سیاسی در افغانستان نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی تاریخی و حیاتی است. تجربهٔ بیش از یک سده کشاکش‌های سیاسی و بحران‌های قدرت نشان داده است که تا زمانی که فرهنگ سیاسی جامعه بر پایهٔ آگاهی، قانون‌مداری و اعتماد ملی شکل نگیرد، هیچ نظام سیاسی پایداری و دوام نخواهد آورد.

فرهنگ سیاسی، روح حاکم بر رفتار جمعی و رابطهٔ مردم با قدرت است. اگر این روح بر سنت‌های بسته، تعصبات قومی و ذهنیت تابع استوار باشد، نتیجه‌اش استبداد، بی‌اعتمادی و تفرقه است؛ اما اگر بر محور آگاهی، مشارکت، عدالت و گفت‌وگو سامان یابد، جامعه را به سوی ثبات، همبستگی و توسعه رهنمون می‌سازد.

در افغانستان، گذار از فرهنگ سیاسی سنتی و انفعالی به فرهنگ سیاسی مشارکتی و مدنی، کلید طلایی برای وحدت ملی، ثبات پایدار و توسعهٔ سیاسی است. این تحول زمانی تحقق می‌یابد که آموزش سیاسی، نهادهای دموکراتیک، رسانه‌های مسئول و نظام آموزشی کشور به‌صورت هماهنگ، ارزش‌های مدارا، قانون‌گرایی و مسئولیت شهروندی را نهادینه کنند.

فرهنگ سیاسی مطلوب، فرهنگی است که در آن قدرت امانت مردم است، سیاست وسیلهٔ خدمت است، و شهروندان صاحبان واقعی حاکمیت‌اند. چنین فرهنگی جامعه را از چرخهٔ مکرر خشونت و رقابت‌های قومی می‌رهاند و پایه‌های مشروعیت سیاسی و اعتماد اجتماعی را استوار می‌سازد.

در نهایت، از زاویهٔ دید معین، می‌توان گفت که تحول فرهنگ سیاسی، زیربنای همهٔ تحولات دیگر در افغانستان است؛ بدون آن، اصلاحات ساختاری ناپایدار می‌مانند، اما با آن، راه برای صلح پایدار، عدالت اجتماعی و توسعهٔ ملی هموار می‌شود. به بیانی روشن‌تر:

فرهنگ سیاسی آگاه، مداراگر و مسئول‌محور، نه‌تنها شرط ثبات، بلکه اساس ملت‌سازی در افغانستان است.

۱۰. پیام پایانی

فرهنگ سیاسی، زیربنای رفتار شهروندان در برابر قدرت و مشارکت آنان در نظام سیاسی است و نقش تعیین‌کننده‌ای در ثبات و توسعهٔ کشور دارد. تجربهٔ تاریخی افغانستان نشان می‌دهد که فقدان فرهنگ سیاسی مشارکتی و مدنی، موجب تداوم بحران‌های قدرت، فساد، رقابت‌های قومی و بی‌اعتمادی اجتماعی شده است. این پژوهش نشان می‌دهد که تحول فرهنگ سیاسی در افغانستان نه تنها ضرورتی نظری، بلکه پیش‌شرط ثبات، وحدت ملی و توسعهٔ پایدار است.

فرهنگ سیاسی مطلوب، بر پایهٔ آگاهی، عدالت، قانون‌مداری، مدارا، شفافیت و مسئولیت‌پذیری شکل می‌گیرد و شکاف‌های قومی و مذهبی را به همگرایی و همکاری ملی تبدیل می‌کند. در چنین فرهنگی، سیاست وسیله‌ای برای خدمت به جامعه است، قدرت امانت مردم است و شهروندان نقش فعال و مؤثر در تصمیم‌گیری‌ها دارند. نهادینه شدن این ارزش‌ها موجب تقویت مشروعیت حکومت، کاهش خشونت و رقابت‌های مخرب، و ارتقای اعتماد متقابل میان دولت و مردم می‌شود.

در نهایت، تحول فرهنگ سیاسی، موتور اصلی حرکت افغانستان به سوی وحدت ملی، ثبات سیاسی و توسعهٔ همزیستی مسالمت‌آمیز است و بدون آن، هیچ اصلاح ساختاری، نهادی یا اقتصادی نمی‌تواند پایدار بماند.

(پایان)

نور محمد غفوری

27.10.2025

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت