بصیرهمت


 

از  سخنرانی جان میر شایمردرکنفرانسی در پارلمان اروپا در بروکسل

اروپا امروز، عمدتاً به دلیل جنگ اوکراین، که نقش کلیدی در تضعیف صلح‌در منطقه  داشته است، در درد سر بزرگی گرفتار است. متأسفانه، بعید است که اوضاع در سال‌های آینده بهبود یابد. در واقع، اروپا احتمالاً در آینده، نسبت به امروز، ثبات کمتری خواهد داشت.

وضعیت کنونی اروپا در تضاد آشکار با ثبات بی‌سابقه‌ای است که اروپا در دوران تک‌قطبی از آن برخوردار بود، دورانی که تقریباً از سال ۱۹۹۲، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، تا سال ۲۰۱۷، زمانی که چین و روسیه به عنوان قدرت‌های بزرگ ظهور کردند و تک‌قطبی را به چندقطبی تبدیل نمودند ، ادامه داشت. همه ما مقاله معروف سال ۱۹۸۹،فرانسیس فوکویاما  تحت عنوان «پایان تاریخ؟» را به یاد داریم که استدلال می‌کرد لیبرال دموکراسی قرار است در سراسر جهان گسترش یابد و صلح و رفاه را به ارمغان بیاورد. این استدلال آشکارا کاملاً اشتباه بود، اما بسیاری در غرب بیش از ۲۰ سال به آن اعتقاد داشتند. تعداد کمی از اروپایی‌ها در اوج تک‌قطبی بودن تصور می‌کردند که اروپا امروز تا این حد دچار مشکل شود.

پس، چه مشکلی پیش آمد؟

جنگ اوکراین، که به نظر من توسط غرب و به ویژه ایالات متحده تحریک شد، عامل اصلی ناامنی امروز اروپا است. با این وجود، عامل دومی نیز در این میان نقش دارد:

تغییر درموازنه قدرت جهانی در سال ۲۰۱۷ از تک‌قطبی به چندقطبی، که قطعا امنیت معماری  اروپا را تهدید می‌کرد. با این حال، دلیل خوبی وجود دارد که فکر کنیم این تغییر در توزیع قدرت یک مشکل قابل مدیریت بود. اما جنگ اوکراین، همراه با ظهور جهان چندقطبی، مشکل بزرگی را بوجود اورد که بعید است در آینده قابل پیش‌بینی، از بین برود.

اجازه دهید با توضیح اینکه چگونه پایان دوره  تک‌قطبی، پایه‌های ثبات اروپا را تهدید می‌کند، شروع کنم. و سپس به تأثیرات جنگ اوکراین بر اروپا خواهم پرداخت.

کلید حفظ ثبات در اروپای غربی در طول جنگ سرد و تمام اروپا در دوران تک‌قطبی، حضور نظامی ایالات متحده در اروپا بود که در ناتو جای داشت. البته ایالات متحده از ابتدا بر این اتحاد تسلط داشته است، که تقریباً جنگ میان کشور های زیر چتر امنیتی امریکا را غیرممکن کرده است .در واقع، ایالات متحده یک نیروی قدرتمند صلح‌جو در اروپا بوده است. نخبگان اروپایی این واقعیت ساده را تشخیص می‌دهند، که توضیح می‌دهد چرا آنها عمیقاً متعهد به حفظ نیروهای آمریکایی در اروپا و حفظ ناتوی تحت سلطه ایالات متحده هستند.

شایان ذکر است که وقتی جنگ سرد پایان یافت و اتحاد جماهیر شوروی در حال حرکت به سمت خارج کردن نیروهای خود از اروپای شرقی و پایان دادن به پیمان ورشو بود، مسکو با حفظ ناتو تحت سلطه ایالات متحده مخالفتی نکرد. رهبران شوروی، مانند اروپای غربی در آن زمان،در حالیکه  منطق صلح‌طلبی را درک و قدردانی می‌کردند، مگر آنها قاطعانه با گسترش ناتو مخالف بودند.

برخی ممکن است استدلال کنند که اتحادیه اروپا، نه ناتو، عامل اصلی ثبات اروپا در دوران تک‌قطبی بود، و به همین دلیل است که اتحادیه اروپا، نه ناتو، در سال ۲۰۱۲ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. اما این اشتباه است. در حالی که اتحادیه اروپا نهادی بسیار موفق بوده است، موفقیت آن به حفظ صلح در اروپا توسط ناتو بستگی دارد.اگر  گفته مارکس را معکوس نماییم ،با موجودیت امریکا در راس ناتو ، نهاد سیاسی-نظامی اساس و نهاد اقتصادی روبنابوده هست . همه اینها به این معنی است که در عدم استقرار نیروهای آمریکایی، نه تنها ناتو به شکلی که ما می‌شناسیم ناپدید می‌شود، بلکه اتحادیه اروپا نیز به طرق جدی تضعیف خواهد شد.

در دوران تک‌قطبی ، که از سال ۱۹۹۲ تا ۲۰۱۷ ادامه داشت، ایالات متحده قدرتمندترین دولت در نظام بین‌الملل بود و به راحتی می‌توانست حضور نظامی قابل توجهی در اروپا داشته باشد. در واقع، نخبگان سیاست خارجی آن نه تنها می‌خواستند ناتو را حفظ کنند، بلکه می‌خواستند با گسترش این اتحاد به اروپای شرقی، آن را گسترش دهند.

با این حال، این جهان تک‌قطبی با ظهور جهان چندقطبی در حال زوال است . ایالات متحده دیگر تنها قدرت بزرگ جهانی نخواهد بود . چین و روسیه اکنون قدرت‌های بزرگی اند ، به این معنی که سیاست‌گذاران آمریکایی باید در مورد جهان اطراف خود به طور متفاوتی فکرنمایند .

برای درک معنای چندقطبی بودن برای اروپا، بررسی توزیع قدرت بین سه قدرت بزرگ جهان ضروری است. ایالات متحده هنوز قدرتمندترین کشور جهان است، اما چین در حال جبران عقب‌ماندگی خود است و اکنون به عنوان یک رقیب همتا شناخته می‌شود. جمعیت عظیم آن همراه با رشد اقتصادی واقعاً قابل توجهش از اوایل دهه 1990، آن را به یک قدرت هژمون بالقوه در شرق آسیا تبدیل کرده است. برای ایالات متحده، که در حال حاضر یک قدرت هژمون منطقه‌ای در نیمکره غربی است، دستیابی یک قدرت بزرگ دیگر به هژمونی در شرق آسیا یا اروپا، چشم‌اندازی بسیار شوم است. به یاد داشته باشید که ایالات متحده وارد هر دو جنگ جهانی شد تا از تبدیل شدن آلمان و ژاپن به هژمون‌های منطقه‌ای به ترتیب در اروپا و شرق آسیا جلوگیری کند. همین منطق امروز نیز ، در مورد چین،صدق می‌نماید .

روسیه ضعیف‌ترین قدرت در بین سه قدرت بزرگ است و برخلاف آنچه بسیاری از اروپایی‌ها فکر می‌کنند،روسیه  تهدیدی برای تصرف تمام اوکراین، چه برسد به شرق اروپا، نیست. گذشته از همه اینها، روسیه سه سال و نیم گذشته را صرف تلاش برای فتح یک پنجم بخش شرقی اوکراین کرده است. ارتش روسیه، ورماخت(نیروهای مسلح المان نازی از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۵) نیست و روسیه ، برخلاف اتحاد جماهیر شوروی در طول جنگ سرد و چین در شرق آسیا ،امروز - یک هژمون منطقه‌ای بالقوه نیست.

با توجه به این توزیع قدرت جهانی، یک ضرورت استراتژیک برای ایالات متحده وجود دارد که بر مهار چین و جلوگیری از تسلط آن بر شرق آسیا تمرکز کند. با این حال، هیچ دلیل استراتژیک قانع‌کننده‌ای برای ایالات متحده وجود ندارد که حضور نظامی قابل توجهی را در اروپا حفظ کند، زیرا روسیه تهدیدی برای تبدیل شدن به یک هژمون اروپایی نیست. در واقع، اختصاص منابع دفاعی ارزشمند امریکا  به اروپا، منابع موجود برای شرق آسیا را کاهش می‌دهد. این منطق اساسی، چرخش ایالات متحده به آسیا را توضیح می‌دهد. اما اگر کشوری به یک منطقه چرخش کند، طبق تعریف، از منطقه دیگری دور می‌شود و آن منطقه اروپا است.

یک بُعد مهم دیگر نیز وجود دارد که ارتباط چندانی با تعادل جهانی ندارد ،که احتمال پایبندی ایالات متحده به حفظ حضور نظامی قابل توجه در اروپا را بیش از پیش کاهش دهد .و ان اینست که :

به طور خاص، ایالات متحده رابطه ویژه‌ای با اسرائیل دارد که در تاریخ ثبت شده بی‌سابقه است. این ارتباط، که نتیجه قدرت عظیم لابی اسرائیل در ایالات متحده است، نه تنها به این معنی است که سیاست‌گذاران آمریکایی بدون قید و شرط از اسرائیل حمایت خواهند کرد، بلکه به این معنی است که ایالات متحده خود را در جنگ‌های اسرائیل، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، درگیر خواهد کرد. به طور خلاصه، ایالات متحده به اختصاص منابع نظامی قابل توجه به اسرائیل و همچنین اعزام نیروهای نظامی قابل توجه خود به خاورمیانه ادامه خواهد داد. این تعهد به اسرائیل، انگیزه بیشتری برای کاهش نیروها در اروپا ایجاد می‌کند و اروپا را تحت فشار قرار میدهد تا قادر به امنیت  خود گردند .

نکته اصلی این است که نیروهای ساختاری قدرتمند مرتبط با تغییر از تک‌قطبی به چندقطبی، همراه با رابطه خاص آمریکا با اسرائیل، پتانسیل حذف آمریکا به عنوان عامل آرامش از اروپا و فلج کردن ناتو را دارند که بدیهی است پیامدهای منفی جدی برای امنیت اروپا خواهد داشت. با این حال،با  اتخاذ استراتژی‌های خردمندانه و دیپلماسی ماهرانه در دو سوی اقیانوس اطلس می‌توان تا حدی  از خروج آمریکا جلوگیری کرد، اما این چیزی نیست که تاکنون به آن دست یافته‌ایم. در عوض، اروپا و ایالات متحده احمقانه به دنبال آوردن اوکراین به ناتو بودند که منجر به جنگی بازنده با روسیه شد که به طور قابل توجهی احتمال خروج ایالات متحده از اروپا و فروپاشی ناتو را افزایش می‌دهد.پایان

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت