

فاروق فردا
بازتعریف بازدارندگی در خط دیورند:
تحلیل راهبردی حملات هوایی پاکستان به افغانستان در فبروری ۲۰۲۶
حملات هوایی پاکستان بر کابل و برخی ولایات افغانستان در ۲۷ فبروری ماه گذشته نقطه ی عطفی در روابط پرتنش میان اسلامآباد و حکومتی در اداره طالبان محسوب میشود. این مقاله با بهرهگیری از چارچوب نظری بازدارندگی، جنگ نامتقارن و امنیت منطقهای، به بررسی انگیزههای راهبردی پاکستان، محاسبات سیاسی طالبان، و پیامدهای منطقهای این تنش میپردازد. یافتهها نشان میدهد که این اقدام نه آغاز یک جنگ متعارف، بلکه بخشی از راهبرد «بازدارندگی تنبیهی» پاکستان در برابر تهدید فزاینده تحریک طالبان پاکستان (TTP) است. در عین حال، ساختار قدرت نامتقارن و شرایط شکننده ی داخلی افغانستان احتمال شکلگیری تنشی مزمن و فرسایشی را افزایش میدهد.
هویداست که روابط افغانستان و پاکستان همواره تحت تأثیر مسئله خط دیورند، رقابتهای ژئوپلیتیکی و حضور گروههای شبهنظامی بوده است. پس از بازگشت طالبان به قدرت در ۲۰۲۱، امید اسلامآباد به ایجاد حکومتی همسو در کابل بهتدریج جای خود را به نگرانی امنیتی داد. افزایش حملات تحریک طالبان پاکستان (TTP) در داخل خاک پاکستان، این کشور را به این جمعبندی رساند که سیاست فشار دیپلماتیک کارآمد نبوده است.
از این رو در ۲۷ فبروری ۲۰۲۶، با حملات هوایی بر کابل و چند ولایت شرقی و جنوبی افغانستان، مرحله جدیدی از بازتعریف بازدارندگی را آغاز کرد. کوشش بر آن می پیچد که در نوشته حاضر به این پرسش پاشخ گفته شود که آیا اقدام پاکستان نشانه ی آغاز جنگ متعارف است، یا بخشی از راهبرد فشار محدود و کنترلشده؟
در خوانش چارچوب نظری به خوانندگان مبرهن است که بازدارندگی تنبیهی و جنگ نامتقارن
مطابق نظریه بازدارندگی کلاسیک (Schelling, 1966)، دولتها از تهدید یا استفاده ی محدود از زور به منظور تغییر رفتار بازیگر مقابل استفاده میکنند. در این چارچوب، اقدام پاکستان را میتوان نمونهای از «بازدارندگی تنبیهی» دانست؛ یعنی وارد آوردن هزینه مستقیم برای وادار کردن طرف مقابل به تغییر رفتار.
با این حال، ماهیت بازیگر مقابل — طالبان — کلاسیک نیست. طالبان فاقد نیروی هوایی و ساختار ارتش متعارفاند، اما در جنگ نامتقارن تجربه طولانی دارند. جنگ نامتقارن (Arreguín-Toft, 2005) نشان میدهد که بازیگر ضعیفتر معمولاً از راهبردهای فرسایشی، نیابتی و غیرمستقیم استفاده میکند.
در نتیجه، برتری سختافزاری پاکستان الزاماً به پیروزی راهبردی سریع منجر نخواهد شد.
انگیزههای راهبردی پاکستان مشخص می کند که سه عامل اصلی در تصمیم اسلامآباد نقش داشته است:
عامل اول عبارت از تهدید فزاینده TTP از افغانستان می باشد،چیزی که طالبان همیشه ان را رد می کنند.، اما پاکستان می گوید که افزایش حملات تحریک طالبان پاکستان در مناطق خیبرپختونخوا و بلوچستان، فشار سنگینی بر نهاد های امنیتی این کشور وارد کرده است. از منظر امنیت ملی، پاکستان خاک افغانستان را منشأ تهدید تلقی میکند و اما افغانستان بر آن، قناعت به باور نمی رساند.
عامل وم ، بازسازی اعتبار بازدارندگی
در نظریه روابط بینالملل است. این مسئله پاکسان در حد خود آزاری می رنجاند و به اعتراف تاکامی سیاستش در قبال افغانستان به اعتراف وا می دار د، اما طالبان را در برابر آن به بی تفاوتی بیشتر ممی کشاند. واقعیت اما این است که عدم پاسخ به تهدید میتواند اعتبار بازدارندگی را تضعیف کند. دولت پاکستان به رهبری شهباز شریف با اتخاذ موضع تهاجمی، تلاش کرد پیام روشنی درباره خطوط قرمز امنیتی ارسال کند و در مقابل طالبان ان را حتی دوی میز کار شان هم نگذاشتند، چه هم طالبا می داند و هم کشور های منطقه و جهان که پاکستان از تروریستی ناله سر داده است که وی را در دامن خود تربیه و آموزش داده و این روند هنوز در آن کشور به پیمانه ی گذشته ووام دارد.
سه دیگر ملاحظات داخلی در ساختارسیاسی پاکستان است، ارتش نقش محوری در سیاست امنیتی دارد. اقدام نظامی میتواند هم راستایی دولت غیر نظامی با نهادهای امنیتی را تقویت کند و فشار افکار عمومی را کاهش دهد.
چهارم، محاسبات طالبان افغانستان هم در این روند اثر گذار بوده است، زیرا این گروه درموقعیت پیچیدهای قرار دارد:
اگر علیه TTP اقدام جدی کنند، بخشی از شبکه ایدئولوژیک خود را از دست میدهند.
اگر اقدام نکنند، در معرض حملات بیشتر پاکستان قرار میگیرند.
طالبان فاقد ظرفیت جنگ متعارف با یک قدرت هستهای هستند، اما میتوانند از راهبردهای زیر بهره گیرند:
افزایش تحمل یا تسهیل فعالیتهای TTP، درگیریهای مرزی محدود، بسیج گفتمان ضدپاکستانی برای حفظ مشروعیت داخلی.
این وضعیت احتمال شکلگیری «درگیری کمشدتی اما پایدار» را افزایش میدهد.
پنجم، ابعاد منطقهای بحران
واکنش قدرتهای منطقهای حاکی از نگرانی گسترده نسبت به بیثباتی بیشتر است:
چین نگران امنیت پروژههای اقتصادی در چارچوب دهلیز اقتصادی چین–پاکستان (CPEC) است.
ایران از سرایت بیثباتی به شرق خود بیم دارد.
ترکیه و عربستان سعودی خواهان جلو گیری از گسترش بحران در جهان اسلاماند.
در این چارچوب، بحران میتواند افغانستان را بیش از پیش به میدان رقابت ژئوپلیتیکی تبدیل کند.
ششم، سناریوهای پیشرو
سناریوی اول: مهار دیپلماتیک
میانجیگری منطقهای تنش را کاهش میدهد و دو طرف به توافق امنیتی محدود میرسند.
سناریوی دوم: تنش مزمن
درگیریهای پراکنده، حملات هوایی موردی و جنگ نیابتی ادامه مییابد.
سناریوی سوم: تشدید ناخواسته
خطای محاسباتی یا حمله گستردهتر منجر به گسترش بحران میشود.
با توجه به ملاحظات هزینه–فایده، سناریوی دوم محتملتر به نظر میرسد.
حملات فبروری ۲۰۲۶ را باید در چارچوب بازتعریف بازدارندگی پاکستان تحلیل کرد، نه بهعنوان آغاز جنگ تمامعیار.
با این حال، ساختار نامتقارن درگیری و نبود اعتماد متقابل، احتمال شکلگیری یک چرخه بیثباتی مزمن را افزایش میدهد.
در نهایت، بحران کنونی بیش از آنکه محصول یک رویداد مقطعی باشد، نتیجه تعارض ساختاری میان منطق دولت–ملت پاکستان و منطق فراملی شبکههای جهادی در افغانستان است. بدون یک سازوکار امنیتی دوجانبه پایدار، این چرخه تنش احتمالاً تکرار خواهد شد.
منابع :
Arreguín-Toft, I. (2005). How the Weak Win Wars. Cambridge University Press.
Schelling, T. (1966). Arms and Influence. Yale University Press.
Rashid, A. (2000). Taliban: Militant Islam, Oil and Fundamentalism in Central Asia. Yale University Press.
Fair, C. C. (2014). Fighting to the End: The Pakistan Army's Way of War. Oxford University Press.