داکتر لطیف عیاس

 

اقدام جسورانه ماما در شهر قندهار...

قندهار در آن سال‌ها، شهری بود که زمان در آن کندتر می‌گذشت. سنت‌ها ریشه‌های عمیقی در خاکش داشتند و هر نوآوری کوچک، طوفانی در دل این آرامش ظاهری برپا می‌کرد. در یکی از کوچه‌های پیچ در پیچ این شهر، خانه‌ای کوچک و ساده بود که در آن، مردی جوان با قلبی بزرگ و ذهنی آزاده زندگی می‌کرد، او مامای من بود. او به عنوان افسر جوان در فرقه نظامی قندهار خدمت میکرد.

سال ۱۳۴۸ بود که مامایم تصمیم جسورانه‌ای گرفت. او که از محدودیت‌های تحمیلی بر زنان خسته شده بود، تصمیم گرفت اولین جرقه تغییر را در خانواده‌اش بزند. روزی، خانم و مادرم را که ۲۰ بیشتر نداشتند، پوششی نو پوشاند. پطلون! لباسی که در آن زمان برای زنان قندهار، نه تنها عجیب که توهین‌آمیز به شمار می‌رفت.

ماما به پدرم دستور داد که خانم و مادرم را بدون حجاب اسلامی به مرکز شهر ببرد.

به یاد دارم که آن روز، با هیجان کودکانه‌ای به دنبال پدرم می‌دویدم. پدرم دستم را گرفته بود و با لبخندی بر لب، ما را به سمت مرکز شهر ‌برد. در آن روز آفتابی، کوچه‌های قندهار، شاهد صحنه‌ای عجیب بودند. دو زن جوان، بدون برقع، با قدم‌هایی آرام و مصمم، در میان مردمی که با تعجب و خشم به ما خیره شده بودند، حرکت می‌کردیم.

نگاه‌های سنگین و غضب‌آلود مردم، مرا می‌ترساند. زمزمه‌های تهدیدآمیز و نگاه‌های انتقام‌جویانه‌ای که از چشمانشان می‌بارید، قلب کوچکم را می‌فشرد. اما پدرم آرام بود. او با نگاهی مصمم به جلو خیره شده بود و انگار از هیچ چیز نمی‌ترسید.

آن روز، مامایم با این اقدام جسورانه، نه تنها خانم و مادرم، بلکه کل شهر را به چالش کشید. او می‌خواست به مردم نشان دهد که تغییر ممکن است و زنان نیز حق دارند آزادانه زندگی کنند و لباس دلخواه خود را بپوشند.

اما واکنش مردم نشان داد که مسیر تغییر، همواره پر از چالش و سختی است. عده‌ای از مردم، با فحش‌هایی نثارمان کردند که از شنیدن آن‌ها شرمسار می‌شدیم. ماما با آغوشی باز، تمام این سختی‌ها را به جان خرید تا شاید روزی، زنان قندهار بتوانند آزادانه نفس بکشند.

آن روز، ما مجبور شدیم زودتر از شهر به خانه برگردیم. اما آن تجربه تلخ، هرگز از یادم نرفت. من فهمیدم که برای ایجاد تغییر، باید آماده تحمل سختی‌ها بود. ماما، با آن اقدام جسورانه، الگویی برای من شد و به من آموخت که هیچگاه از رویاهایم دست نکشم.

 

 


بالا
 
بازگشت