1 osmannajib10,siasi2, ariaye

 

 

عثمان نجیب

  

جنایات حفیظ الله امین

روایت دردی از هزاران درد بی‌درمان هم‌وطنان ما

 

محمدعثمان نجیب

نماینده‌ی مبان

مکتب دینی-فلسفی من بیش از این نه می‌دانم

 

###################

شاید نشر این داستان بتواند سرنخی به یک خانه‌واده‌ی دردمند از دوری پدرشان بدهد

 

فصل بازداشت شبانه‌ی چهاردهم سنبله‌ی ۱۳۵۸

در فهرست قربانیان، شماره‌ ۴۲۱۱ برای نجیب‌الله عدلی و ۴۲۱۲ برای عبدالمستعان، و اتهام ثبت‌شده‌ی «اخوانی» در جای مناسب می‌آید

مادرکلان، قصه‌‌ی منگلی‌ها را بگو.

پدری رفت و به خانه برنه‌گشت

عبدالمستعان،‌ نامی که جسدش به خاک رفت و نامش ماندگار شد.

روایتی از یک پدر، یک خانه‌واده و سال‌های طولانی انتظار

 

پیش‌درآمد:

یک پیام پس از سال‌ها

گاهی یک جمله‌ی ساده، دَرِیْ را به گذشته باز می‌کند، دری که شاید سال‌ها بسته مانده باشد، اما پشت آن هنوز صداهایی زنده‌گی کنند و فراموش نه‌شده‌اند.

من در یکی از نوشته‌هایم، گرفتن دعای پدر و مادر را توصیه نموده و خواستم هرکسی پدر و مادر زنده دارد، تا زنده‌اند، باید دعای‌شان را دریافت و قدر حضورشان را بدانند.

 

پیش‌گفتار؛ یک پیام

بخشی از گفت‌وگوی حزن‌انگیز میان من و یکی از خواهران دردمند ما.

 

برای رعایت حریم خصوصی و امنیتی، نام ایشان را در این روایت، «بانومستعان»گرفتم.

 

همه‌چیز از یک پیام آغاز شد؛ پیامی که سال‌ها درد خاموش را با خود حمل می‌کرد.

 

مدتی گذشت و سر‌وکاری که به آن نوشته نه داشتم، باری سرزدم به یکی از پست‌‌هایم، خواندم که در پیام‌گیر چیزی نوشته شده. در پیام‌گیر را گشوده و دیدم، بانویی نوشته بود:

 

تاریخ اول جنوری ۲۰۲۳ ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه‌ی بام‌داد

 

( سلام و احترام آقای عثمان

 

من نوشته های شما را چندین سال است میخوانم بسیار خوب نوشته میکنید مخصوصأ خاطرات تان را از زندگی. در یکی از پست هایتان نوشتید که دعای پدر و مادر را در زمان حیات شان بگیرید بسياد متاثرم ساخت. اما دلم شد به خودتان بنویسم که واقعأ درد آور به کسانی چون من است که پدرم را در طفولیت نصف شب وقتی در خواب بودم ناجوانمردان بردند و تا امروز دیگر جز نامش را در یک لیست که چند سال پیش خواندم ندیدمش تا دعایش را میگرفتم🥲 خبر مرگ مادرم در كابل را در مهاجرت شنیدم 🥲 اما بدون شک پدر و مادر اولاد خودرا در هر صورت دوست دارند و میبخشند. شما باوجودیکه عضو گروهی بودید که پدرم را از ما گرفتند و سالهای سال همه ما را به شمول مادرکلان پیرم که از گریه کور شد در انتظار نا امیدانه گذاشتند واقعیت هارا بیان میکنید و بسیار خوب هم میکنید . انتظار ما باز ماندگان قربانیان آنزمان اینست که همه کسانیکه در آنزمان چیزفهم بودند و در قضایا دخیل و یا شاهد بودند مثل شما مردانه وار واقعیت ها را بنویسند و دین خودرا در برابر خدا و مردم ادا کنند.

 

با حرمت فراوان)

 

چنانی که خواندید، نوشته بود، سال‌هاست نوشته‌هایم را می‌خواند و آن سخن درباره‌ی پدر و مادر، او را بسیار متأثر کرده است.

 

اما خودش دیگر پدر نه‌داشت. پدرش را در کودکی، نیمه‌های شب، زمانی که خواب بود، برده بودند.

 

از آن شب تا ام‌روز، جزء نامِ او در یک فهرست، چیزی از سرنوشتش نه‌یافته بود.

 

سال‌ها بعد، در مهاجرت، خبر مرگ مادرش را شنیده بود.

 

او نوشته بود که:

 

( ما بازماندگان قربانیان آن سال‌ها، بیش از هر چیز به حقیقت نیاز داریم؛ به اینکه کسانی که چیزی دیده‌اند، کسانی که در آن روزگار می‌دانسته‌اند و کسانی که در قضایا دخیل یا شاهد بوده‌اند، مردانه واقعیت‌ها را بگویند.)

 

من پیامش را خوانده و در خود فرو رفته، دانستم که پشت آن چند سطر کوتاه، یک عمر انتظار امید و ایستاده بود.

 

او از پدرش عبدالمستعان سخن می‌گفت. و من نه‌می‌دانستم هنوز چه داستان حزین بزرگی پشت آن نام پنهان است. با چهار ساعت تأخیر، در همان روز برای شان پاسخی فرستادم به این شرح!

 

سلام مهربانو مستعان گرامی، سپاس از شما.

 

برای هر اتفاقی که به شما افتاده متأثرم. هم‌‌دردتان می‌باشم. شکی نی‌ست که هر فرآیندی در اجتماع مزیت‌ها و مضرت‌های خودش را دارد. من از جمله کسانی بودم که در نظام خود ما توسط اوباشان و قدرت‌مداران زندانی شدم و با دستان ولچک زده پیش چشمان مادرم بردندم، شما درست می‌فرمایید. مهم آن است تا درک کنید، من برای همین نوشته هایم بسیار زیر فشارهاستم. منم مثل تو، مرگ پدر را در مهاجرت خبر شدم. در آلمان هستم. انشاءالله گفتنی های زیادی برایت خواهم داشت، تا بدانی که مسببین کی ها بودند. من بیش‌تر در وتساپ می‌باشم. اما حتمی برای خودت می‌نویسم از تاریخ.

 

ایشان هم با شکسته‌نفسی پاسخ دادند:

 

(پاسخ بانو مستعان:

 

زنده و صحتمند باشید ما مردم بیچاره، بیسواد، رنج دیده بیشتر از همه به شنیدن و خواندن حقایق ضرورت داریم . تشکر از انسانهایی مثل شما که ما را در روشنایی قرار میدهند. ممنون تان)

 

این گفت‌وگو با پرسش‌های من و پاسخ‌های آن بانو،‌ برای تدوین داستان حُزن‌انگیز زنده‌گی شان ادامه و سرانجام، به تاریخ ۶ جنوری همان سال ساعت ۱۱ و ۶ دقیقه روز به وقت اروپا، پرسش‌های من کامل پاسخ یافتند. وعده سپردم تا این تراژدی را با روش داستانی به آگاهی عامه برسانم.‌

 

 

تأخیر سه ساله و خواب زمستانی مزید بر مصروفیت‌های من!

 

من مانند هر کس دیگری بنابر مزاحمت‌های زیاد، کم‌تر در پیام‌گیر می‌باشم و گاهی به آن سری می‌زنم. به همان علت، کوشش می‌کنم از وتساپ با دوستان تماس داشته باشم. اما این سرزدنم در مسنجر، آن‌هم با راوی محترم داستان،‌ دگر خیلی دیر بود، مگر فراموش شده نه. به تاریخ ۱۵ ماه آگوست ۲۰۲۶ – فرصت یافته و خدمت راوی گرامی پیامی فرستادم. دلیل ضعیف دگر این فاصله، گم‌شدن گوشی و شماره‌ی سابق من است، می‌شد که با پیام‌گیر تماس بگیرم و چنان اتفاقی نیافتاد و راوی هم که تقریباً همه داستان را روایت کرده بود، دگر تماسی نه گرفت.

 

گذشت هرچه بود، کنون با طلب پوزش از تأخیر، این داستان غم‌گین را برای شما روایت می‌کنم که سوگ‌مندانه هزاران شهروند ما و خانه‌واده‌های شان به آن سردچار شده اند.

 

داستان با فصل‌بندی و تنظیم داستانی برخدمت شما تقدیم می‌شود تا اصالت گفتار راوی تنها در شکل درست گردد، نه در محتوا!

 

فصل نخست

 

از این‌جا به بعد، تا ختم داستان، بانو دکتر، به جای نام بانو مستعان کاربرد دارد.

 

راوی:

 

پدری که در خانه‌ با ما‌ نفس می‌کشید و نفس‌های ما را روح می‌بخشید. نام پدر شهیدم، عبدالمستعان بود. پدر و مادرمان چهار دختر و چهار فرزند داشتند.

 

از برخورد نکوی پدر، هرکدام از ما گمان می‌کردیم فرزند نازدانه‌ی او هستیم.

 

پدرم مردی بود مهربان. بیش‌تر از آن‌که درباره‌ی محبت حرف بزند، آن را زنده‌گی می‌کرد. برای سرگرمی، شطرنج بازی می‌کرد و منی کودک گاهی روی زانوهایش می‌نشستم. می‌گفتند در شطرنج بسیار لایق بود. با غریبان مهربانی داشت و فقیرها را نوازش می‌‌نمود. اگر مهمانی می‌آمد، آدم غریب را پایین‌تر از دیگران نه‌می‌نشاند. برعکس، گاهی او را بالاتر می‌نشاند و عزتش می‌کرد. با آدم‌

 

های معتبر و پول‌دار چندان ارتباطی نه‌داشت. اما غریب‌ترین آدم‌ها را خوب می‌شناخت.

 

آن‌گونه که مادرم می‌گفت و بعد خودم دانستم، سهم‌گیری در کارهای خانه را عار نه می‌دانست. جاروب خانه و حویلی و آشپزی را نموده، گاهی لباس می‌شست.

 

گاهی برادرانم را حمام می‌داد و هر صبح، پیش از رفتن به وظیفه، چای را آماده.

 

هم‌سایه‌ها قصه می‌کردند که وقتی حویلی را جاروب می‌کرد، پرده‌ها را می‌کشید تا کسی او را نه‌بیند، چون نه‌می‌خواست مردم درباره‌ی کارهای خانه‌اش حرف بزنند. بوت‌های ما را رنگ و به درس‌ها ما را کمک می‌کرد.

 

حاضری صنف و شُقه‌های روزهای امتحان ما را می‌نوشت. خطش آن‌قدر زیبا بود که گاهی معلم‌ها نوشته‌هایش را یکی به دیگری نشان می‌دادند.

 

موسیقی می‌شنید، قرآن می‌خواند، سیر و سیاحت را دوست داشت. ما را به ولایت‌های مختلف می‌برد. گاهی ماه‌ها در ولایت وظیفه داشت و تنها می‌رفت، اما هر چند ماه که به خانه می‌آمد، برای هرکدام از ما تحفه‌‌یی می‌آورد.

 

باری تحفه‌ی من یک قلم توش نارنجی بود و برای برادر بزرگ‌تر از من یک توپ پلاستیکی. ما خودمان فرمایش دادیم و پدر، آن را از سفر برای‌مان آورده بود.

 

وقتی نصف شب به خانه می‌رسید، گاهی همه خواب بودیم. هنگام بیداری صبح، می‌دیدیم که پدر آمده و برای هرکدام‌مان چیزی آورده است. شب‌ها کنارمان می‌نشست و با ما درس می‌خواند. در کارهای خانه کمک‌مان می‌کرد. شام‌های خانه‌واده‌گی شعرجنگی داشتیم. هرکس کوشش می‌کرد شعر بیش‌تری یاد داشته باشد تا دیگری را بند بیاورد.

 

خود پدرم هم شعر می‌گفت:

 

اما افسوس که کوچک‌ترین دست‌خطش نیز برای ما نه‌مانده است.

 

کتاب زیاد داشت:

 

کلیات حافظ، سعدی و مثنوی معنوی را تا آخر داشتیم.

 

پدرم به کتاب علاقه‌مند‌بود. از آن رو، همه به کتاب‌خوانی می‌پرداختیم. حتا یکی از برادرانم عادت داشت سر دسترخوان کتاب بخواند و بعضی خویشاوندان به او می‌خندیدند.

 

پدرم می‌گفت آدم باید خط خوب داشته باشد، باید علم داشته باشد، ظاهر و لباس بدون دانش ارزشی نه‌دارد.*

 

تمام رخصتی‌های زمستانی برای ما مثل یک مکتب کوچک بود:

 

مانند همیشه صبح‌زود بیدارمان می‌کرد و خودش چای را آماده. بعد به وظیفه می‌رفت. ما، با مادر، قرآن و قاعده‌ی بغدادی می‌خواندیم. بعد از پیشین، کتاب‌های سال آینده‌ی مکتب را پیشاپیش می‌خواندیم. حتا انگلیسی هم می‌خواندیم. او می‌خواست فرزندانش چیزی باشند.

 

شاید خودش نه‌ می‌دانست که همین آموزش‌ها روزی یکی از بزرگ‌ترین یادگارهای او برای ما خواهد شد.

 

 

فصل دوم

 

تشخیص یک وطن

 

گفتم که راوی دکترست و در دنمارک زنده‌گی می‌کند،‌ نوشت:

 

«در خدمت تداوی مریضان منحیث داکتر هستم. فقط به خاطر معلومات دادم که وقتی نوشته‌های شما را می‌خوانم، به فکر کار خود می‌افتم که مریض، هر مشکلی که داشته باشد، برای درست تشخیص کردن مرض و تداوی آن، تاریخچهٔ مریض یعنی گذشته‌اش بسیار مهم است. وطن و مردم دردمند ما هم نیاز به تشخیص دارند؛ زیرا بدون تشخیص درست، تداوی درست امکان‌پذیر نیست. نوشته‌های شما به تشخیص مشکلات وطن ما بسیار مهم است، مخصوصاً به جوان‌های ما که امیدوار هستم و دعا می‌کنم بیدار شوند.»

 

من در ضمن این که خرسند شدم، حد اقل نوشته‌های ناچیز من تأثیری بر دگران داشته، خرسند شده و از بانو دکتر خواستم هرچه در مورد پدرش به یاد دارد بنویسد.

 

نه برای کنج‌کاوی شخصی من، که برای تاریخ.

 

بایان‌ حیات پدری در جایی که زنده‌گی دگری آغاز شد.

 

هنگامی که بانو‌ دکتر، روایت‌هایش را فرستاد، تاریخ گذشته را که خوانده بودم در ذهنم زنده شد.

 

بانو دکتر نوشت:

 

پدرم در قریه‌ی بایان علیا، مربوط ولایت پروان، به دنیا آمده بود.

 

مادربزرگم می‌گفت، پدرم در زمان منگلی‌ها هنوز کودکی بسیار کوچک بوده است.*

 

او برای ما از آن روزها قصه می‌کرد. گاهی از افسانه‌های جن و دیو و پری و دختر پادشاه می‌گفت و ما از بس شنیده بودیم، خسته شده بودیم. مگر باز هم

 

هر وقت فرصت پیدا می‌کردیم، می‌گفتیم:

 

«مادرکلان، قصه‌‌ی منگلی‌ها را بگو.»

 

آن قصه‌ها برای ما افسانه نه‌، بل که واقعیت زنده‌گی او بود.

 

می‌گفت وقتی منگلی‌ها به خانه و باغ‌شان حمله کردند، همه‌چیز را خراب کردند.‌ وسایل و خوراکی‌هایی را که برای زمستان ذخیره کرده بودند، به هم ریختند. کندوهای دوشاب را چپه کردند.**

 

کندوی آرد را واژگون و برنج و ماش و دال را با هم مخلوط می‌نمودند.

 

بعضی چیزها را در جوی آب انداخته، پشتی و توشک و وسایل خانه را خراب کردند.

 

مادربزرگم، با طفل تازه‌تولدشده‌اش، از ترس پنهان شده بود.

 

می‌گفت می‌ترسید.

 

اما بیش‌از همه می‌ترسید که کودکش و بعدها پدر ما، از ترس بیدار شود و صدایش باعث شود آنان،‌ او را پیدا کنند.

 

وقتی منگلی‌ها رفتند و دوباره به خانه برگشتند، کودک آن‌قدر آرام گرفته بود که مادربزرگ فکر کرد شاید مرده باشد. بیدارش کرد. شیرش داد. زنده بود.

 

بعد با خنده‌ای تلخ می‌گفت:

 

«پدرتان از همو خوردترکی هوشیار بود؛ خوده آرام گرفته بود که ما را ده دست منگلی‌ها نته.»

 

بلی، گفتم آن کودک، سال‌ها بعد، پدر ما شد و ما بعدها فهمیدیم که کودکی او نیز با ترس آغاز شده بود.

 

 

فصل سوم

 

عبدالمستعان

 

پدر بانو‌ دکتر، عبدالمستعان، مردی که آخرین محل کارش محکمه‌ی ولایت کابلبود و پس از سال‌ها خدمت دولتی تقاعد داده شد.

 

طی طول سال‌های کاری، در کابل و چندین ولایت دیگر خدمت کرده بود:

 

بادغیس، بدخشان، زابل، قندهار، بامیان و سمنگان.

 

بانو دکتر می‌گوید:

 

پدرش،‌ عبدالمستعان در دست‌گاه قضایی کار می‌کرد. او به عنوان محرر دادگاه، سال‌ها در ولایات وظیفه انجام داده بود.

 

«ما چهار سال در بامیان زنده‌گی کردیم. بعد از انقلاب هفتم ثور۱۳۵۷، پدر از بامیان تبدیل شد و به سمنگان رفتیم. پس از چند ماه دوباره به کابل کوچ کردیم. به همین دلیل، دوران مکتب رفتن و آموزش ما نیز در چند ولایت گذشت. پدر گاهی تنها به ولایت می‌رفت. چند ماه بعد برمی‌گشت.داما هر بار که می‌آمد، خانه برای ما دوباره خانه می‌شد. » آخرین محل کار او را محکمه‌ی ولایت کابل گفتند.

 

دخترش نوشت:

 

«پدرم خط بی‌اندازه مقبول داشت. ما را هم مشق با قلم نی یاد داده بود.»

 

پندار من این‌ است، وقتی او در محکمه، محرر بود، قلم‌ به‌دستی که سال‌ها با قلم و کاغذ و نوشته و اسناد سروکار داشت. شاید به همین سبب،‌ خطش چنین زیبا مانده بود.

 

اما عبدالمستعان برای خانه‌واده فقط یک کارمند دولت نه‌، بل مانند هر پدر دیگر، برای ما هم پدر بود و در زمان بازداشت، متقاعد.

 

شاید همین واژه‌ها در پرونده‌ی رسمی بتوانند یک انسان را تعریف کنند:

 

محرر. متقاعد.

 

اما هیچ پرونده‌‌یی نه‌می‌تواند بگوید صاحب این نام، چه‌گونه چای صبح فرزندانش را آماده می‌کرد.

 

هیچ سندی نه‌می‌تواند بنویسد که شب‌ها با کودکانش شعرجنگی می‌کرد.

 

هیچ فهرستی نه‌ می‌تواند بنویسد که هنگام برگشت از سفر، برای هر فرزندش تحفه‌ی جداگانه می‌آورد.

 

زنده‌گی یک انسان، همیشه بزرگ‌تر از عنوانی است که در یک اداره برایش نوشته می‌شود.

 

 

فصل چهارم

 

پدر و مادر

 

در خانه‌یی که روزگاری پدر زیر سقفِ آن نفس می‌کشید، چهار دختر و چهار پسرش هم‌راه او و هم‌سرش بودند.

 

مهر بی‌پایان پدر سبب می‌شد تا هر فرزند فکر کند که فرزند نازدانه‌ی پدر است.***

 

بانو دکتر به خاطر دارد که گاهی «دو سه هم‌صنف دیگر را هم برای خط نوشتن خانه می‌‌برده،‌ می‌گوید:

 

«پدرم به خوشی برایم می‌نوشت؛ باوجودی که مادرم بعضی اوقات مخالفت می‌کرد و می‌گفت بس است، از کل مکتب را سرت نوشته می‌کنند.»

 

با داشتن چنین مادر و پدری، همه‌ی اولادها در مکتب موفق بودند.

 

پدر تشویق‌شان می‌کرد،‌ چون برای او علم مهم بود و داشتن خط خوب، با ارزش. نظافت مهم بود.و تربیه مهم‌تر از همه.

 

 

مادری که هشت فرزند را نگه داشت.

 

بانو‌ دکتر نوشت:

 

«مادرم خودش کودکی سختی داشته، در چهار یا پنج‌ساله‌گی، به ترتیب مادر و پدرش را از دست داده بود. پدرش دو زن داشت. او زیر دست مادراندر، هم‌راه با یک خواهر کوچک‌ترش بزرگ شد. چنانی که گفتند،‌ مادراندرش، زنی مهربان و هوشیار بود و سرانجام او را به خواهرزاده‌ی خودش عروس کرد.

 

خواهر کوچک‌ترش نیز در جوانی، در حالی که نامزد بود، به اثر بیماری از دنیا رفت. مادرم هرگز مکتب نه‌ رفته بود، اما خواندن و نوشتن فارسی را می‌دانست.‌ قرآن می‌خواند و به ما نیز قرآن درس می‌داد. خیاطی را خوب یاد داشت و برای هم‌سایه‌ها و خویشاوندان لباس می‌دوخت. بیش‌تر اوقات بدون مزد. اگر پارچه‌‌یی برای دوختن می‌آوردند و چیزی باقی می‌ماند، آن را پس داده یا از آن برای بچه‌های‌شان لباس می‌دوخت.

 

ما گاهی او را ملامت می‌کردیم:

 

«چرا این‌قدر به مردم کمک می‌کنی؟»، اما او کار خودش را می‌کرد. بعد که پدر ما رفت، همان زن، با هشت فرزند، نان‌آور خانه شد.

 

بزرگ‌ترین پسرش، برادرم هجده ساله بود. با آن همه مسئولیت، نه‌ گذاشت ما از درس عقب بمانیم. کم‌کم فهمیدیم که طلا و جواهرات و بعضی وسایل خانه را می‌فروشد. اما هیچ‌وقت پیش کسی شکایت نه‌کرد.

 

می‌گفت:

 

«خدا روزی‌رسان است.»

 

روزهای عید، لباس‌های ما زیبا بود. پارچه‌های لیلامی می‌خرید، می‌شست،‌ اتو می‌کرد و از آن‌ها برای ما لباس می‌دوخت. گاهی مردم خیال می‌کردند لباس‌های ما را از فروش‌گاه‌های خوب شهر نو خریده‌ایم. کسی نه‌ می‌دانست پشت آن لباس‌ها، چه اندازه صبر و زحمتِ یک مادر پنهان است.

 

مادر تصمیمش را گرفته بود‌ که:

 

ما باید درس بخوانیم.»

 

می‌گفت:

 

«هرچه کنید، پدرتان پس نه می‌آید؛ به‌تر است درس‌تان را ادامه بدهید.»

 

بانو‌ دکتر بی‌‌آرامش و‌ گاهی عذرخواهی از من می‌نوشت:

 

«لطفأ اگر خسته شدید و یا نمیخواستید برایم پیام بدهید .»

 

من پاسخ دادم!

 

نه نه، مه خسته نمیشم. خوش استم که درد های ته می‌شنوم و میخوانم. بار رنج درونی خودت هم کم میشه و برای مه هم یک عبرت است. هر قدر میتانی بنویس…

 

روزگاران اندوه‌باری برای همه‌ی ما بود، به خصوص شما. شهامت مادر تان قابل ستایش است. درک می‌کنم که هر چه بخواهی کردند. یکی به نام دین و دگری به نام سوسیالیسم…

 

بانو دکتر نوشت:

 

«صحتمند باشید

 

و ما درس خواندیم،‌ همه صاحب مسلک شدیم. اما سیاست را از خود دور نگه داشتیم.

 

مادرم می‌ترسید.

 

خاطره‌ی حزب خلق و پرچم****

 

برای خانه‌واده‌ی ما با درد و فقدان پدر گره خورده بود. او نه‌ می‌خواست هیچ‌کدام از ما وارد سیاست شویم.

 

هی می‌گفت و می‌گفت:

 

(هرچه کنید، پدرتان پس نه‌می‌آید.)

 

و ما هم این حقیقت تلخ را قبول و درس را انتخاب کردیم.»

 

 

فصل پنجم

 

خانه‌یی در سایه‌ی ترس

 

بانو دکتر به یاد می‌آورد، گذشته‌های رنگین و سیاه و سفید و خاکستری و سرانجام سیاه خانه‌واده را که از برگشت پدر ناامید شده بودند. اما جرقه‌های زنده‌گی هنوز از زیر خاک‌ستر جبر انسان بالای انسان، درخشش داشتند و تنها صیقل می‌خواستند تا به کمی نور پدر، مگر بارقه‌ی فروزانی بار آورند.

 

بانو دکتر ادامه می‌دهد:

 

«روزگار عوض شده بود، اما ترس از خانه‌ی‌ ما رخت سفر بر نه‌می‌بست و نه می‌رفت. خویشاوندان می‌ترسیدند که به خانه‌ی ما بیایند. گناهی هم نه داشتند.

 

می‌گفتند:

 

(خانه‌ی شما زیر تعقیب است.)

 

در ده‌کده‌ی بایان نیز روزگار سختی گذشت. جنگ‌های مجاهدین و گروه‌های مقاومت، زمین‌ها و باغ‌های خانه‌واده‌ی ما را هم آسیب زدند.

 

کاکایم و دیگران سرانجام از روی ناچاری به کابل آمدند و خانه‌ی ما برای مدتی محل پناه خانه‌واده‌های دیگری شد. در یک زمان، شش فامیل در خانه‌ی ما زنده‌گی می‌کردند. آنان از جنگ و ناامنی شمال به کابل گریخته بودند.

 

زمین‌ها و باغ‌های ما نیز دیگر برای خانه‌واده امنیت و آرامش نه‌می‌آورد. مجاهدین از حاصل باغ و زمین سهم می‌گرفتند.»

 

مادرم می‌گفت، گاهی با برادر کوچکم می‌رفت و به او می‌گفتند شما هیچ حقی از حاصل زمین‌تان نه‌دارین؛ چون در کابل زنده‌گی می‌کنین و اولادهای‌تان در دولت کار می‌کنن.»

 

حتا می‌گفتند:

 

(دخترهای‌تان در پوسته‌های دولتی، تلاشی می‌کنند.)

 

«در حالی که ما دخترها آن زمان هنوز متعلم مکتب بودیم. بعضی از مردم بایان، که پدرم در زمان حیاتش به خانه‌واده‌های‌شان کمک کرده بود، خودشان از ترس یا ناتوانی نه می‌توانستند کاری برای ما انجام دهند.»

 

به مادرم می‌گفتند:

 

(بسیار خجالت می‌کشیم که با این مردم گپ می‌زنید.)

 

یک بار مردی که پدرش از دوستان پدرم بود، با مادرم رفتار تحقیرآمیزی کرد.

 

او را تهدید کرد که دیگر نیاید.

 

مادرم بعدها گفت:

 

(به خدا اگر من دعای بد کرده باشم، بیچاره اولاددار بود. دلم سوخت.؛

 

بعدها خبر رسید که همان مرد در اثر انفجار ماین هر دو پایش را از دست داده است.‌مادرم این را به حساب دعای خودش نه می‌گذاشت.

 

می‌گفت:

 

(دلم سوخت.)»

 

این جمله، شاید بیش‌تر از هر نفرین دیگری، شخصیت هر مادر و مادر بانو‌ دکتر را نشان می‌داد.

 

 

فصل ششم

 

و اما این اوج تراژدی از کجا آغاز شد؟

 

شب چهاردهم سنبله‌ی ۱۳۵۸

 

باغ‌چه و دست‌های پدر

 

از روایات بانو دکتر معلوم است که پدر خانه‌واده فقط به خانه فکر نه‌می‌کرده،‌نظافت برایش بسیار مهم بوده،

 

روی حویلی گل و درخت و ترکاری می‌کاشته و از حاصلش لذت می‌برده. در سرسبزی کوچه و محیط نیز سهم گرفته، هنگام ضرورت، از غریب‌ترین دوکان‌دار یا دست‌فروش خرید می‌کرد.

 

شاید مهم‌تر از همه:

 

او برای فرزندانش حضور داشت.

 

و اما فصل پژمردن آغاز شد.

 

بانو دکتر روایت می‌کند که:

 

«یک هفته یا بیش‌تر، از مرگ پدربزرگ گذشته بود. همه برای انجام مراسم به بایان رفته بودیم. وقتی به کابل برگشتیم، قرار بود آخر هفته دوباره به آن‌جا برویم.

 

شب جمعه بود و نجیب‌الله عدلی، استاد دانشگاه، پسرخالهٔ پدرم نیز در خانهٔ ما حضور داشت. وی رفیق بسیار صمیمی پدرم بود، اما از او جوان‌تر.

 

هم‌سایه بودیم و در یک کوچه زنده‌گی می‌کردیم. آن شب، حدود ساعت دو یا سه نزدیک صبح، ناگهان مردان مسلح دولتی آمدند.

 

سراسر خانه و کوچه را گرفته، عده‌‌یی در حویلی و عده‌یی داخل خانه شدند.

 

گفتند:

 

(خانه را تلاشی می‌کنیم.) اما چندان تلاشی نه‌کرده و بعد به پدرم گفتند:

 

( تا حوزه همرای ما بیا. یک اشتباه شده.)

 

مادرم هیچ‌کدام‌شان را نه می‌شناخت و نه می‌دانست از کجا آمده‌اند.

 

چنانی که گفتم،‌ نیروهای‌ شان اطراف منطقه و کوچه را گرفته بودند.

 

مادرم درباره‌ی پدرم پرسید، :

 

(چرا او را می‌برند؟)، پدرم مقاومت نه‌کرد‌ ‌و هنگام رفتن، مادرم را دلداری داده و گفت شاید اشتباه شده باشد، برمیگردد و رفت.

 

در همان شب، نجیب‌الله عدلی را نیز بردند. هم‌‌سرش پشت موتر دوید.

 

فریاد زد:

 

(کجا می‌برید؟ نبرین!) مگر آنان تفنگ‌ها را به سویش گرفته و تهدیدش کردند که اگر زود به خانه نه‌رود، کشته می‌شود.

 

او ناچار ایستاد‌ و موتر در تاریکی دور ‌و دور شد تا ناپدید گشت.

 

دو مردی که در آن موتر بودند و صاحبان سلاح، اجل معلق آنان.

 

هیچ‌کس نه می‌دانست که آن‌گاه آخرین باری برای دیدار و وداع ابدی با خانه‌واده‌های آنان بود.

 

 

جست‌وجو

 

فصل هفتم؛ کودکی که از تیر شکار منگلی‌های وحشی گذشت، اما…

 

عبدالمستعان در قریه‌ی بایان علیا در پروان زاده شده بود.

 

بانو‌ دکتر چشم به زمین دوخته و در ذهنش ایام کودکی را به یاد می‌آورد که: مادرکلانش برای بچه‌ها قصه می‌گفت.

 

اما آن‌ها از قصه‌های تکراری جن و دیو و پری خسته شده بودند.

 

هر وقت فرصت می‌یافتند، اصرار می‌کردند:

 

«قصهٔ منگلی‌ها را بگو.»

 

مادرکلان می‌گفت در روزگار حمله‌ی منگلی‌ها، به خانه و باغ‌های‌شان ریخته، وسایل و خوراکی‌های ذخیره‌ی زمستانی را خراب، کندوی دوشاب را چپه، آرد و برنج و ماش و دال را با هم مخلوط کرده و حتا در جای خواب‌شان با بوت آمده بودند. آن‌سوتر، مادرکلان از ترس، با طفل نوزادش در جوی باغ پنهان شده و در همان میان، نگران یک چیز بود:

 

نه‌کند طفل در آغوشش از ترس مرده باشد.

 

وقتی برگشتند، طفل آرام بود.

 

مادرکلان فکر کرد شاید نفس نه‌می‌کشد.

 

اما بیدارش کرد و شیر داد.

 

بعد می‌گفت:

 

«پدرتان از همان خوردترکی هوشیار بود. خوده آرام گرفته بود که ما را ده دست منگلی‌ها نته.»

 

آن طفل، بعدها همان عبدالمستعان و پدر شد. پدری که سال‌ها بعد، خودش بی‌‌گناه از خانه بردندش.

 

بانو دکتر همه‌ی گذشته‌ی کودکی خود و خواهران و برادران و فضای صمیمی و خودمانی را مانند ‌پرده‌ی سی‌نما از پیش‌چشمانش می‌‌گذراند و فقط سکوت داشت و یا انگشت‌های دستانش هم بازی می‌کرد.

 

به یادش آمد و برای من روایت کرد که در جست‌وجوی پدر چه‌ها کشیده اند.

 

 

فصل نهم؛ ماشه‌‌یی که برگشت نه داشت

 

بانو دکتر به یاد می‌آورد که آن تراژدی اندوه‌گین، چه سایه‌ی شومی بر هر دو خانه گسترده بود.

 

دو مرد، دو پدر و دو شوهر و دو پسر به جایی رفتند، که اگر خواست خودشان بود، هرگز نه‌می‌رفتند.

 

عبدالمستعان و نجیب‌الله عدلی را بردند و خانه‌ها ماندند با یک سؤال:

 

کجا؟

 

 

فصل دهم

 

هر حوزه، یک درِ بسته

 

بعد از آن روز هیچ‌کس خبری نیاورد. خانه‌واده تماس گرفتند، رفتند، پرسیدند و

 

سراغ گرفتند.

 

اما کسی چیزی نه‌ گفت یا نه‌خواست بگوید.

 

پسر هجده‌ساله‌ی عبدالمستعان، با وجود سن کم، سرپرست خانه‌واده شد؛ در سنی که خودش هنوز به سرپرستی نیاز داشت.هر روز سراغ پدرش را می‌گرفت، برادر دومی نیز هم‌راه‌اش.

 

صبح‌ها زود از خانه بیرون می‌شدند و شب برمی‌گشتند.

 

برگشتی با تن‌های خسته، روح‌های غم‌گین و چهره‌های خسته‌تر از تن و روح شان، مگر با دستان خالی از دریافت سرنخ سرنوشت پدر‌ و خویشاوند شان

 

دو فرزند سرگردان، به‌گونه‌یی نان‌ را خورده و سکوت می‌نمودند. گویی سحرخیزان رمضان بودند، برای گرفتن روزه‌ی سکوت.

 

کسی هم از آنان سؤال نه می‌کرد. چون می‌دانستند که پرسش سودی نه دارد. گویی برادران در وظیفه‌یی گمارده شده بودند که بایستی هر صبح بروند و حاضری بدهند و شب برگردند و روز بعد دوباره بروند. مگر این وظیفه اوج دردی بود که محیط ‌و مکان خاصی نه داشت و هرسویی را باید پرسه می‌زدند.

 

حوزه‌ها را یکی‌یکی گشته و پرس‌وجو می‌کردند. هیچ کسی هیچ اطلاعی برای شان نه‌می‌دادند.

 

بانو دکتر روایت می‌کند که بعدها، حتا محبس پل‌چرخی و تمام بلاک‌های آن را هم جست‌وجو کردند.

 

اما پدر و نجیب عدلی آن‌جا هم نه‌بودند، یا دست‌کم کسی حاضر نه‌بود بگوید که هستند یا نی‌ست شان کردند.

 

بانو دکتر که دگر مانند خواهران و برادرانش، فرزند برومندی بار آمد و صاحب مسلکی و مصدر خدمت به مردم شد، سال‌ها بعد نوشت:

 

«بسیار گشتم تا کسی پیدا شود که همرای پدرم بندی بوده؛ ولی هیچ‌کس پیدا نشد.»

 

و این شاید یکی از دردناک‌ترین جمله‌های این داستان باشد. چون خانه‌واده فقط دنبال انتقام از قاتل یا شناخت قاتلان نه‌بودند. آنان تشنه‌کام، دنبال دریافت یک شاهدمی‌گشتند. می‌خواستند کسی که بگویدشان:

 

پدرتان را دیدم،‌ با او زندانی بودم، آخرین روزهایش را می‌دانم. اما چنین کسی پیدا نه‌شد.

 

 

فصل یازدهم

 

مادر خانه‌واده

 

مادر بانو دکتر نیز زنده‌گی آسانی نه‌داشت. اما همت و غیرت زن شمالی‌بزرگ در خون‌هایش جاری بود. او تلاش کرد با قربانی کردن خود، زمینه‌ساز شد که:

 

فرزندانش درس خواندند و همه صاحب مسلک و بعدها تشکیل خانه‌واده شدند.

 

اما سؤال‌شان باقی ماند:

 

پدرمان چه کرده بود؟

 

 

فصل دوازدهم

 

سرنوشت در پی نسل‌ها

 

گفتیم که بعدها خانه‌واده در بایان از فشار مجاهدین!؟ نیز روزگار آرامی نه‌داشت. اما نقطه‌ی قوت پس از خدا، همان پایایی مادر خانه‌واده و مادربزرگ پدرشان بود.

 

مادری که تا آخر منتظر ماند

 

مادرکلان نیز بعد از رفتن عبدالمستعان آرام نه‌گرفت. حق هم‌داشت، بی‌‌خبری از سرنوشت مرگ و زنده‌گی فرزند خیلی غم‌سنگین‌ست.

 

در روایت خواندم مادر عبدالمستعان هر روز گریه می‌کرد.

 

می‌گفت:

 

«وای بچیم، بچی دوست دارم. آیا همرایت چه کدند؟ چه رقم جزا دادندت؟ چه حال داری؟ کجا استی؟»

 

حفیظ‌الله امین را نفرین می‌کرد. اما تا آخر عمر چشم به راه پسرش بود.

 

او دو پسر داشت و عبدالمستعان پسر بزرگ بود.

 

و برای یک مادر، بزرگ‌ترین پسر فقط یک پسر نی‌ست.

 

بخشی از خاطرات نوجوانی ‌و اولین نشانه‌ی تشکیل خانه‌واده‌ی خودش است.

 

بخشی از آینده‌اش و گاهی تمام امیدش.

 

 

فصل یازدهم

 

یک کلمه در یک فهرست

 

بعد از تحول شش جدی، نخستین فهرست‌های کسانی که شهید شده بودند منتشر شد. کاکای عبدالمستعان، در پروان، فهرست را دید. نام وی در آن بود، کنار نام نجیب‌الله عدلی. در برابر نام عبدالمستعان، اتهام نوشته شده بود:

 

«اخوانی»

 

همین و بس.

 

نه دادگاهی که خانه‌واده دیده باشند، نه حکمی که به آنان نشان داده شده باشد،‌ نه جنازه‌یی، نه قبری و نه نشانیْ از آخرین لحظه‌ی زنده‌گی.

 

فقط یک نام.

 

و یک اتهام.

 

سوگ‌مندانه خانه‌واده بعد از سال‌ها فهمیدند که پدرشان در شمار کسانی قرار گرفته و دیگر باز نه می‌گردند.

 

بانو دکتر نوشت:

 

« وقتی در زمان مجاهدین نخستین بار در تلویزیون گورهای دسته‌جمعی را نشان دادند، با خود می‌گفتم:

 

کدامش از پدرم است؟»

 

این پرسش، شاید سال‌ها در ذهن او مانده بود. بعد از آن هیچ‌کس خبری نیاورد.

 

خانه‌واده تماس گرفتند، رفتند.

 

پرسیدند. سراغ گرفتند.

 

اما کسی چیزی نگفت.

 

پسر هجده‌ساله‌ی عبدالمستعان، با وجود سن کم، سرپرست خانواده شد؛ در سنی که خودش هنوز به سرپرستی نیاز داشت.

 

هر روز سراغ پدرش را می‌گرفت.

 

برادر دومی نیز همراهش می‌رفت.

 

صبح از خانه بیرون می‌شدند.

 

شب برمی‌گشتند.

 

خسته.

 

غمگین.

 

دست خالی.

 

نان‌شان را می‌خوردند و سکوت می‌کردند.

 

کسی هم سؤال نمی‌کرد.

 

روز بعد دوباره می‌رفتند.

 

حوزه‌ها را یکی‌یکی می‌گشتند.

 

پرس‌وجو می‌کردند.

 

هیچ اطلاعی نمی‌دادند.

 

بعدها حتی محبس پلچرخی و تمام بلاک‌های آن را هم جست‌وجو کردند.

 

اما پدر آن‌جا هم نبود؛ یا دست‌کم کسی حاضر نبود بگوید که هست.

 

بانو دکتر سال‌ها بعد نوشت:

 

«بسیار گشتم تا کسی پیدا شود که همرای پدرم بندی بوده؛ ولی هیچ‌کس پیدا نشد.»

 

و این شاید یکی از دردناک‌ترین جمله‌های این داستان باشد.

 

چون خانواده فقط دنبال قاتل نبودند.

 

دنبال یک شاهد بودند.

 

کسی که بگوید:

 

پدرت را دیدم.

 

با او زندانی بودم.

 

آخرین روزهایش را می‌دانم.

 

اما چنین کسی پیدا نشد.

 

 

بعد از آن، خانه‌واده آرام نه‌گرفت. برادرم تمام حوزه‌ها را گشت.

 

از هرجا و‌ هرکس پرسید:

 

«عبدالمستعان را آورده‌اید؟»

 

اما هیچ حوزه‌‌یی جواب روشنی نه‌ داد، مادرم نیز پی‌گیری و رفت‌وآمد کرد.

 

هر چه پرسید. اما هیچ‌کس نه‌ گفت که پدرم کجاست.

 

نه از محل نگه‌داری شان خبری شد، نه از زندان،‌ نه از بازجویی‌ و نه از سرنوشت اوشان. و مهم‌تر از همه، هیچ‌کس نه‌ گفت اگر شهید کرده شده اند، ارام‌گاه شان کجاست.

 

سال‌ها گذشت. ما بسیار گشتیم تا شاید کسی پیدا شود که با پدرم زندانی بوده باشد. یک هم‌بندی، یک شاهد یا کسی که بگوید:

 

«من عبدالمستعان را دیدم.»

 

اما هیچ‌کس پیدا نه‌‌ شد.*

 

همین بی‌خبری، درد ما را سخت‌تر می‌کرد.

 

اگر کسی می‌گفت شهید شده، شاید می‌توانستیم برایش عزاداری کنیم.

 

اگر قبرش را می‌دانستیم، می‌توانستیم به خاکش سری بزنیم. اما ما نه مرگش را دیدیم، نه قبرش را. فقط بردن و بعد غیبتش را دیدیم.

 

 

فصل هشتم

 

پدری که هنوز برمی‌گشت

 

ما بچه بودیم، بعضی چیزها را درست نه‌ می‌فهمیدیم. برادر کوچک‌ترم هنوز یک ساله نه‌ شده بود.

 

دو برادرم بعدها مشکلات روانی پیدا کردند.

 

یکی از آنان سال‌ها افسرده‌گی داشت و مدتی با هیچ‌کس حرف نه می‌زد.

 

سال‌ها بعد همه صاحب خانه‌واده و کار شدند. مگر زخم کودکی به این آسانی بزرگ نه‌ می‌شود.

 

یک روز، شوهر عمه‌ام، دو سال پس از گذراندن در زندان پنج‌شیر آزاد شد.

 

بی‌خبر به خانه‌ی ما آمد.

 

آن زمان خانه‌ی ما پر از خانه‌واده‌های مهاجر بود. کسانی که از ترس جنگ و ناامنی به کابل آمده بودند.

 

اتاق‌هایی که هرکدام از ما داشتیم، به خانه‌واده‌‌یی داده شده بود تا الی آرام‌شدن اوضاع در آن‌جا زنده‌گی کنند.

 

وقتی شوهر عمه وارد حویلی شد، یکی از پسرکاکاهایم که بسیار کوچک بود، دوید پشت کلکین و فریاد زد:

 

«کاکایم خلاص شده!»

 

من هم بی‌اختیار طرف دروازه‌ی دهلیز دویدم.

 

در دل کودکانه‌ام فکر کردم:

 

پدرم خلاص شده است.

 

اما وقتی رسیدم، شوهر عمه‌ام را دیدم.دنه‌ می‌دانم چقدر وقت بی‌اختیار چیغ زده و گریه کردم.

 

از جزئیات آن لحظه چیز زیادی یادم نیست.

 

فقط یک چیز را خوب به یاد دارم:

 

من برای یک لحظه فکر کرده بودم پدرم برگشته است.

 

وقتی فهمیدم او نیست، دوباره همان جای خالی روبه‌رویم ایستاد.

 

 

فصل نهم

 

مادر، خانه و هشت کودک

 

مادرم هیچ‌وقت نه‌گذاشت زنده‌گی ما کاملاً فروبپاشد. پدر رفته بود. اما مکتب بچه‌ها باید ادامه پیدا می‌کرد. چرخ زنده‌‌گی خانه باید می‌چرخید. لباس اولادا باید آماده و‌ نان که باید پیدا می‌شد.

 

مادرم هم مادر بود و هم پدر.

 

ما آن روزها نه‌می‌فهمیدیم که چه‌گونه همه‌چیز را اداره می‌کند.‌بعدها فهمیدیم که چیزهای باارزش خانه را یکی‌یکی فروخته است. اما جلوی ما خودش را ناتوان نشان نمی‌داد. برای عید‌ما لباس نو فراهم و برای هم‌سایه‌ها خیاطی می‌کرد. و به فرزندان شان قرآن درس می‌داد. ما را هم تشویق می‌کرد. و از سیاست دور نگه می‌داشت. او می‌خواست ما زنده بمانیم، تحصیل کنیم. مسلک پیدا کنیم.

 

زنده‌گی کنیم.

 

شاید تنها چیزی که از ارث پدر برای ما مانده بود، همین توصیه‌ی مادر بود:

 

درس بخوانید.

 

 

فصل دهم

 

مادرِ مادر

 

مادربزرگم نیز تا آخر عمر پسرش را فراموش نه‌کرد.

 

هر روز گریه سر داده و می‌گفت:

 

«وای بچیم، بچی دوست دارم؛ همرایت چه کدند؟ چه رقم جزا دادندت؟ چه حال داری؟ کجا استی؟»

 

او، حفیظ‌الله امین را نفرین می‌کرد.*

 

اما خودش نیز نتوانست جواب پرسش‌هایش را پیدا کند.

 

تا وقت جان‌سپردن، چشمش به راه پسرش بود.

 

شاید برای مادر، حتا وقتی همه‌چیز تمام شده باشد، انتظار تمام نه‌می‌شود.

 

مادرم نیز همین‌گونه بود.

 

سال‌ها بعد، وقتی خودش از دنیا رفت، ما تازه فهمیدیم چه بار سنگینی را سال‌ها با خود حمل کرده بود.

 

او جلوی ما گریه نه‌می‌کرد.

 

حتا وقتی خوشی‌های ما با غیبت پدر آمیخته بود، سعی می‌کرد چهره‌اش را آرام نگه دارد.

 

عروسی‌های ما برایش هم شادی بود و هم ماتم.

 

هر عیدی، لباس نو داشتیم، مهمانی داشتیم، اما جای پدر خالی بود.

 

او نه‌بود تا ببیند فرزندانش بزرگ شده‌اند.

 

 

فصل یازدهم

 

نامی در میان نام‌ها

 

بعد از تحول ششم جدی، نخستین فهرست‌های کسانی که شهید شده بودند، منتشر شد.

 

کاکایم در پروان فهرست را دیده بود.

 

نام پدرم در آن بود.

 

نام نجیب‌الله عدلی نیز در همان بخش فهرست، پشت سر نام او آمده بود.

 

دو مرد، دو دوست، دو نفری که در یک شب و از یک خانه برده شده بودند.

 

در برابر نام پدرم، جرم نوشته شده بود:

 

«اخوانی».

 

در فهرست قربانیان، شماره‌ی ۴۲۱۱ برای نجیب‌الله عدلی و ۴۲۱۲ برای عبدالمستعان، و اتهام ثبت‌شده‌‌ را که خواندید.

 

همین یک کلمه.

 

برای خانه‌واده اما این کلمه با آن‌چه از زنده‌گی پدر می‌دانستند، فاصله‌‌ی بزرگ داشت.

 

«پدرم را به‌عنوان عضو هیچ حزبی نه می‌شناختیم. ما او را مسلمان، راست‌گو،خانه‌واده‌دوست و مهربان می‌شناختیم.»

 

او محرر دادگاه در کابل و متقاعد بود. چه چیزی باعث شد در نیمه‌شب به خانه‌اش بیایند؟ چه کسی او را معرفی کرده بود؟ پرونده چه بود؟ بازجویی کجا انجام شد؟ چه کسی آخرین بار او را دید؟

 

هیچ‌کس جواب نه‌داد.

 

فهرست، نام و اتهام را داشت. اما سرنوشتی را نه‌داشت که خانه‌واده قبول کند.

 

 

فصل دوازدهم

 

یک امید کوتاه و یک صاعقه‌یی که آمد ولی او نه بود.

 

از روایات بانو دکتر دریافتم که:

 

شوهر عمه‌ی خانه‌واده پسا دو سال از زندان پنج‌شیر آزاد شد.

 

وقتی فهمیده‌، خانه‌واده‌اش در خانه‌ی عبدالمستعان پناه گرفته‌اند، مستقیم و بی‌خبر آن‌جا آمد. گفتیم، خانه پر از مهاجران شمالی بود. هر اتاق به یک خانه‌واده داده شده بود که تا زمان آرام‌شدن اوضاع، سرپناهی داشته باشند.

 

وقتی مرد وارد حویلی شد، یکی از بچه‌های کوچک خانه‌واده پشت کلکین دوید و با صدای بلند فریاد زد:

 

«کاکایم خلاص شده!»

 

بانو دکتر نیز بی‌اختیار به سوی دروازه‌ی دهلیز دوید. در دلش، برای یک لحظه، چیزی اتفاق افتاده بود که سال‌ها منتظرش بود:

 

شاید پدرم آمده باشد.

 

اما پدرش نه‌بود، او شوهر عمه‌اش بود.

 

وی نوشت:

 

«نمی‌دانم چقدر وقت بی‌اختیار چیغ می‌زدم و گریه می‌کردم.»

 

خلاص‌شدن یک زندانی، برای دیگران خبر خوش ولی برای او، علاوه از خوشی زودگذر، یادآور زندانی‌یی بود که هنوز آزاد نه‌شده و انتظارش را داشت

 

پدرش

 

 

فصل سیزدهم

 

گور بی‌نام

 

بانو‌ دکتر روایت کرد:

 

«سال‌ها بعد، وقتی تصاویر گورهای دسته‌جمعی را در تلویزیون دیدم، با خود گفتم:

 

کدامش از پدرم است؟»

 

این سؤال، آن کودک در آن زمان، از هر پاسخ دیگری دردناک‌تر بود.

 

«اگر پدر می‌مُرد، باید جایی دفن می‌شد. اگر جنازه‌اش را می‌دیدیم، می‌توانستیم بگوییم:

 

این‌جاست.

 

اگر قبری داشت، می‌توانستیم به آن‌جا برویم.

 

اما ما هیچ‌چیز نه‌‌داشتیم.

 

نه قبر.

 

نه سنگ.

 

نه خاکی که بدانیم پدر در آن آرمیده.

 

سال‌ها به دنبال کسی گشتیم که با او زندانی بوده باشد. کسی که بگوید:

 

(من عبدالمستعان را دیدم.) اما کسی پیدا نه‌ شد. و شاید همین، تلخ‌ترین بخش ماجراست.

 

پدرم فقط از خانه برده نه‌شد.

 

او از حافظه‌ی رسمی نیز تقریباً به یک نام تبدیل گردید.

 

یک نام در یک فهرست.

 

یک اتهام.

 

و بعد سکوت.

 

اما برای یک مادر، برای یک هم‌سر و برای هشت فرزند، یک نام هیچ‌وقت فقط یک نام نی‌ست.

 

 

فصل چهاردهم

 

پرسیدم چه چیزی از پدر برای تان باقی ماند؟

 

بانو دکتر نوشت:

 

«از پدرم چیزهای زیادی باقی نه‌مانده است.

 

نه دست‌خطش،‌ نه صدای ضبط‌شده‌اش، نه نامه‌‌یی که برای ما نوشته باشد.

 

نه قبری که هرگاه دل‌تنگ شدیم، سراغش برویم. اما خاطره‌هایش باقی مانده است.

 

صدای قرآن خواندنش، صبح‌هایی که برای ما چای آماده می‌کرد، شطرنج بازی‌کردنش، شعرجنگی‌کردن با ما،‌ کتاب‌های حافظ و سعدی و مثنوی.

 

درس‌هایی که به ما می‌داد،‌ لباس‌ها و بوت‌هایی که برای‌مان آماده می‌کرد.

 

سفرهایی که با ما می‌رفت،‌ تحفه‌هایی که از ولایات می‌آورد. و مهم‌تر از همه، احساسی که به ما داده بود:

 

این‌که هرکدام ما برای او مهم بودیم.

 

شاید به همین دلیل است که پس از این همه سال، هنوز درباره‌اش حرف می‌زنیم.

 

نه برای این‌ که گذشته را زنده کنیم، گذشته خودش زنده است. برای این‌که فراموش نه‌شود.»

 

 

فصل پانزدهم

 

هشت فرزند و یک جای خالی

 

سال‌ها گذشت،‌ فرزندان بزرگ شدند، ازدواج کردند، صاحب فرزند شدند.

 

کار و زنده‌گی ساختند.

 

اما جای پدر شان پر نه‌شد.

 

بانو دکتر گفت:

 

«هر عید، باوجود لباس نو داشتن، عیدی رفتن و مهمانداری برای ما ماتم بود. عروسی‌های همهٔ ما برای ما ماتم بود. اما در ظاهر، حتی یکی به دیگری نشان نمی‌دادیم؛ مخصوصاً مادرم.

 

مادرم یک ماه پس از عروسی کوچک‌ترین دخترش از دنیا رفت.»

 

مادرشان سال‌ها بار خانه را کشیده بود.

 

اما شاید سنگین‌ترین بار، همان سؤالی بود که هیچ‌وقت جواب نه‌گرفت:

 

عبدالمستعان چه کرده بود؟

 

فصل پایانی

 

تکرار نامی که به خانه برنه‌گشت، شاید تا ابد.

 

نه می‌دانم برای من که این روایت را کامل کردم، همه فرود‌وفراز آن ماجرای دردناک،‌ ذهنم را به خودش مشغول خواهد کرد؟

 

-پدرم را یک شب بردند. به او گفتند شاید اشتباهی شده باشد و او نیز شاید باور کرده بود که اشتباه‌ست.

 

-به مادرم دل‌داری داد.

 

-گفت برمی‌گردد،‌ اما دیگر برنه‌گشت،‌

 

-سال‌ها خانه‌واده منتظر ماند، حوزه‌ها را گشتند،‌ پرسیدند، دنبال هم‌بندی گشتند، دنبال شاهد گشتند، دنبال قبر گشتند و هیچ‌چیز پیدا نه‌توانستند.

 

-آن‌چه یافتند، فقط یک نام در یک فهرست.

 

عبدالمستعان.

 

در برابر نامش:

 

«اخوانی».

 

اما یک فهرست نه‌می‌تواند یک پدر را تعریف کند.

 

یک اتهام نه‌می‌تواند تمام زنده‌گی یک انسان را در خود جای دهد.

 

پدر برای ما همان مردی ماند که صبح برای فرزندانش چای آماده می‌کرد.

 

همان مردی که به فقیر احترام می‌گذاشت. همان مردی که قرآن می‌خواند.

 

همان مردی که کتاب می‌خواند. همان مردی که شطرنج بازی می‌کرد.

 

همان مردی که برای بچه‌هایش تحفه می‌آورد. همان مردی که شب‌ها با آنان شعر جنگی می‌کرد. همان مردی که در خانه کار می‌کرد. همان مردی که به فرزندانش می‌گفت علم داشته باشند. همان مردی که یک شب در تاریکی رفت و دیگر بازنه‌گشت.

 

شاید روزی کسی پیدا شود.

 

شاید کسی که او را دیده بود، سخن بگوید.

 

شاید سندی از گوشه‌ای بیرون بیاید.

 

شاید روزی بفهمیم آخرین لحظه‌های زندگی‌اش چگونه گذشته است.

 

و شاید هیچ‌وقت نه‌فهمیم.

 

اما دیگر نه‌می‌خواهیم سکوت، همه‌چیز را از ما بگیرد.

 

ما نه‌می‌توانیم قبر پدر را نشان دهیم.

 

اما می‌توانیم نامش را بگوییم.

 

می‌توانیم بگوییم او که بود.

 

می‌توانیم از زنده‌گی‌اش بگوییم. از فرزندانش. از همسرش. از مادرش که تا آخرین روز چشم به راه او ماند.

 

از کودکی که روزی با دیدن مردی که از زندان برگشته بود، برای یک لحظه گمان کرد پدرش آمده است. و از خانه‌واده‌‌یی که هر عید، هر عروسی و هر شادی را با جای خالی یک نفر تجربه کرد.

 

این روایت شاید، بگوید عبدالمستعان در آخرین لحظه کجا بود.

 

شاید نه تواند قبرش را پیدا کند. اما می‌تواند یک چیز را نجات دهد:

 

یاد او را.

 

زیرا پدرم پیش از آن‌که نامی در یک فهرست باشد، یک انسان بود.

 

و پیش از آن‌که یک «متهم» باشد، پدر بود. پدرِ چهار دختر و چهار پسر.

 

مردی که یک شب از خانه رفت و دیگر برنه‌گشت. اما پس از سال‌ها، نامش دوباره به خانه آمد.

 

پس بی‌دلیل نه‌خواهد بود اگر روایت این درد، تا دیرهای دیر در ذهن من ( نگارنده ) بپاید.

 

فصل هفدهم

 

پدر در حافظه‌ی دختر

 

بانو دکتر یک بار نوشت:

 

«می‌توانم هزاران ورق نوشته کنم؛ اما خلاص نمی‌شود.»

 

شاید راست می‌گفت.

 

چون انسان را نه‌می‌شود با چند پاراگراف تعریف کرد.

 

چنین مردی در حافظه‌ی خانه‌‌واده هنوز زنده است.

 

اما حکومت جابر امین، در یک فهرست، او را با یک کلمه تعریف کرده بود:

 

اخوانی.

 

 

فصل پایانی

 

نامی که هنوز صدا دارد

 

در بالا گفتم که بانو دکتر از من پرسید:

 

«اگر خسته شدید یا نمی‌خواستید برایم پیام بدهید، مزاحم نمی‌شوم.»

 

به او نوشتم:

 

«نه. من هرگز خسته نه می‌شوم. هرقدر می‌توانی بنویس.»

 

او می‌نوشت.

 

نه برای انتقام.

 

برای فهمیدن.

 

برای دانستن.

 

برای این‌که شاید یک روز کسی از میان هزاران صفحهٔ تاریخ بگوید:

 

عبدالمستعان فقط یک نام در یک فهرست نه‌بود.

 

او پدر هشت فرزند بود.

 

مردی با خط خوش.

 

مردی که قلم نی به دست کودکانش می‌داد.

 

مردی که قرآن می‌خواند و حافظ و سعدی و مثنوی می‌خواند.

 

مردی که شطرنج بازی می‌کرد.

 

مردی که به خانه می‌رسید، چای بچه‌هایش را آماده می‌کرد.

 

مردی که به غریب احترام می‌گذاشت.

 

مردی که در حویلی گل و درخت و ترکاری می‌کاشت.

 

مردی که سال‌ها برای دولت کار کرد و آخرین محل خدمتش محکمهٔ ولایت کابل بود.

 

مردی که یک شب، در چهاردهم سنبله‌ی هزار و سیصد و پنجاه و هشت، از خانه برده شد.

 

و دیگر بازنه‌گشت.

 

 

شاید بزرگ‌ترین فاجعه‌ی یک ناپدیدشدن، خود مرگ نه‌باشد.

 

فاجعه آن است که خانه‌واده حتا جای گریه‌کردن را هم نداند.

 

نه قبری.

 

نه سنگی.

 

نه خاکی.

 

نه نشانی.

 

فقط یک نام.

 

در یک فهرست.

 

و سال‌ها انتظار.

 

مستعان ام‌روز داکتر است.

 

مادرش دیگر نی‌ست.

 

مادرکلانش دیگر نی‌ست.

 

برادرانی که هر صبح برای یافتن پدر می‌رفتند، بزرگ و هرکدام صاحب زنده‌گی شده‌اند.

 

چرخ زنده‌گی را توقفی نی‌ست.

 

اما آن کودک ده‌ساله هنوز در گوشه‌یی از حافظه‌ی خانه‌واده ایستاده است؛

 

همان کودکی که یک شب دید مردانی مسلح آمدند،

 

پدرش را بردند،

 

و پدر گفت:

 

«پس می‌آیم؛ شاید یک اشتباه شده باشد.»

 

اما آن «پس می‌آیم» هیچ‌وقت نیامد.

 

و شاید این روایت، فقط برای عبدالمستعان نیست.

 

برای هزاران خانه‌واده‌‌یی است که در تاریخ معاصر افغانستان، کسی را از دست دادند،‌ بی‌آن‌که بدانند چرا، کجا و چه‌گونه.

 

برای مادرانی که تا آخر عمر چشم به در دوختند.

 

برای کودکانی که بزرگ شدند، اما یتیمی‌شان کوچک نه‌شد.

 

و برای نسلی که هنوز می‌پرسد:

 

اگر گذشته را درست نه‌شناسیم، چه‌گونه می‌توانیم زخم ام‌روز را درمان کنیم؟

 

این روایت، پاسخ نهایی نی‌ست.

 

فقط شهادت یک بازمانده است.

 

شهادت زنی که سال‌ها بعد، هنوز پدرش را در خاطره‌هایش زنده نگه داشته است.

 

و شاید همین، آخرین چیزی باشد که از یک انسان می‌تواند در برابر فراموشی باقی بماند:

 

نامش.

 

خاطره‌اش.

 

و حقیقتی که کسی بالاخره جرأت کرد آن را روایت کند.

 

 

پدرم رفت و دیگر به خانه برنه‌گشت؛

 

اما نامش، پس از سال‌ها، به خانه برگشت.

 

یادداشت پایانی

این اثر بر بنیاد گفت‌وگوها و خاطرات یک تن از بازمانده‌گان عبدالمستعان شکل گرفته است. در مواردی که اطلاعات تاریخی یا جزئیات حادثه برای خانه‌واده قطعی نه‌بوده، از بیان آن به صورت قطعی خودداری شده است. هدف این روایت، پیش از هر چیز، حفظ خاطره‌ی یک انسان و بازتاب رنج خانواده‌‌یی است که سا‌ها با فقدان، بی‌خبری و انتظار زنده‌گی کرده‌اند.

 

*در روایت بانو دکتر، آمده که خانه‌واده شکوه‌یی از خلقی ها و پرچمی ها داشتند. قابل توضیح می‌دانم که آن زمان، اوج ظلمت سلطه‌ی حفیظ‌الله امین بود. پرچمی‌ها در قدرت نه بوده، بیش‌تر شان زندانی و ره‌بران شان تبعید شده بودند.

اثر مشترکی از مکتب دینی ـ فلسفی من بیش از این نه‌می‌دانم و هوش مصنوعی چت‌جی‌پی‌ ( ساخت تصاویر )

نگارنده‌ی‌ محتوا: محمدعثمان نجیب

راوی محتوا: یکی از بازمانده‌های شهید

 

پایان

 

آلمان ۱۶ آگوست ۲۰۲۶

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت