فضل الرحیم رحیمی

طنز !

از قلم فضل الرحیم. رحیمی

 

 

دیروز اتفاقی در دکان، قندالله خان ره دیدم. بعد از سلام‌علیک و احوال‌پرسی گفتم:

قندالله خان، چی خریدی؟

گفت:

والله یک کمی میوه گرفتم.

بعد یک دانه سیب ره مثل فیلسوف‌های قرن بالا کرد و گفت:

می‌فهمی برادر ، میوه وطن ما یک مزه دگه داره. اینجا میوه فقط رنگ و روغن است، آدم فکر می‌کنه کاغذ می‌خوره!

گفتم:

خو دلیلش چی است که در وطن ما میوه‌مزه داره و‌اینجا نداره ؟

قندالله خان یک نگاه عمیق علمی طرفم کرد، قسمی که انگار کشف نیوتن ره اعلان می‌کنه، بعد گفت:

دلیلش واضیح است! ما مردم وطن بعد از تشناب کلوخ استفاده می‌کنیم، اینا کاغذ تشناب. فرق مزه از همی‌جه میایه!

از دیروز تا حالی مغزم بند مانده که قندالله خان چی رقم بین کلوخ ، کاغذ تشناب و طعم میوه رابطه علمی جور کده.

به گمانم اگر مراکز تحقیقات علمی ‌ دنیا خبر شوند ، تا دو هفته دگه جایزه نوبل بخش (زراعت و تشناب‌شناسی) ره  بنام نامی قندالله اعلان می کنند !

۱۲/۰۵/۲۰۲۶

 

----

 

چند هفته پیش، در دکان ترک‌ها با یک هم‌وطن آشنا شدم که تازه به شهر ما آمده بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی، ازش پرسیدم:

در کابل چه کاره بودی و مصروفیتت چی بود؟

با یک قیافه بسیار جدی گفت:

والا برادر، از صبح تا شام آدم‌ها ره تول و ترازو می‌کدم.

همین که این جمله ره شنیدم، ذهنم مستقیم رفت طرف وظایف بسیار مهم دولتی!

پیش خود گفتم:

ای آدم یا مامور مالیه بوده، یا مفتش شاروالی، یا شاید هم قاضی محکمه… خلاصه یک کسی که مردم ره سبک و سنگین می‌کده!

اما چون نخواستم زیاد کنجکاو معلوم شوم، چیزی نپرسیدم. فقط در ذهنم‌صد رقم فکر و حدس و‌کمان  خطور کرد و خاموش ماندم.

امروز باز همان هم‌وطن ره در همان دکان ترک‌ها دیدم. بعد از سلام و علیک، با احتیاط پرسیدم:

او برادر، دفعه پیش گفتی مردم ره تول و ترازو می‌کدی… مه هرچی فکر کدم، آخر نفهمیدم ای دقیقاً چی رقم وظیفه بوده؟

او یک‌دفعه چنان قاه‌قاه خندید که نفر دکان‌دار هم وارخطا شد. بعد گفت:

ای برادر! مه یک دانه ترازو داشتم که مردم خود ره وزن می‌کدن! روزانه شصت هفتاد نفر ره وزن می‌کدم!

مه همان لحظه حس کدم تمام قصرهایی که در ذهنم درباره مقام و منصبش آباد کده بودم، یک‌باره فرو ریخت!

اما بخاطر حفظ آبروی خود، فوری با اعتماد کامل گفتم:

بلی بلی… مه هم دقیقاً همین رقم فکر می‌کدم!😄

۱۱/۰۵/۲۰۲۶

 

====

 

بود و نبود، بُقه‌ای تنها در کنار برکه‌ای زندگی می‌کرد. او آرزو داشت دوستی داشته باشد تا با او حرف بزند و روزهایش را شادتر کند.

روزی زاغی را دید. با هم آشنا شدند و خیلی زود پیمان دوستی بستند. بُقه گفت:

تو در آسمان پرواز می‌کنی و من در آب زندگی می‌کنم. اگر روزی به هم نیاز داشتیم، چطور همدیگر را پیدا کنیم؟

زاغ کمی فکر کرد و گفت:

یک تار به پای خودمان می‌بندیم. هر وقت دلمان خواست، تار را می‌کشیم تا همدیگر را خبر کنیم.

بُقه با خوشحالی قبول کرد. هر دو، تاری به پایشان بستند.

اما هنوز دوستی‌شان تازه بود که زاغ خواست پرواز کند. همین که بال زد و بالا رفت، بُقه هم که پایش به تار بسته بود، ناگهان از زمین بلند شد و به هوا رفت!

مردم که این صحنه را دیدند، با تعجب و شادی فریاد زدند و کف زدند:

ببینید! بُقه پرواز می‌کند!

بُقه که از ترس و تعجب دست‌وپا می‌زد، از بالا فریاد زد:

من پرواز نکردم! در یک تار خامِ رفاقت با زاغ بند مانده‌ایم!

نتیجه:

هر دوستی‌ای خوب است، اما باید با فکر و شناخت باشد؛ وگرنه «رفاقتِ خام» ممکن است آدم را به دردسر بیندازد.

این حکایت طنز گونه را سالها قبل از زنده یاد پدر م شنیده بودم‌. دیشب  تلویزیون  را نگاه می کردم . در همان جریان همین حکایت طنز گونه به یادم آمد .

تعبیر و‌تفسیر با شماست ....

۲۸/۰۳/۲۰۲۶

 

===========

 

قند آغا ، این‌بار با یک ارتقای تاریخی وارد صحنه شد؛ از تیک‌تاکر ساده به صاحب‌نظر عمومی!😄

دیروز تلیفونم زنگ زد. گوشی را که برداشتم، صدای نرم و نازک قند آغا  ، مثل روغن زیتون روی اعصابم لغزید:

سلام برادر جان! خدا کند خودت و فامیل، سربسته جور و تیار باشید. فقط خواستم اطلاع بدهم که مه یک هفته پیش از تیک‌تاک استعفا دادم و فعلاً به رتبه صاحب‌نظر عمومی ارتقا کرده‌ام!

گفتم: قند آغا جان، تبریک باشد! خدا کند در این وظیفه خطیر کامیاب شوی.

یک لحظه مکث کرد، بعد با اعتمادبه‌نفس کسی که تازه دنیا را کشف کرده باشد گفت:

«تشکر! اصلاً تشویش نداشته باش. کار صاحب‌نظری از تیک‌تاک بسیار آسان‌تر است. آنجا باید ادا درمی‌آوردی، اینجا فقط زبان کار می‌کند. چشم‌ها را پت می‌کنی، دهن را باز، از زمین و آسمان یک چیزی سر هم می‌کنی… مهم این است که بند نیایی!

گفتم: فقط حواست باشد که بیننده‌ها مردم چیزفهم هستند. نکند به‌ دام  چند تا آدم بدخور نفتی، آخر خودت هم از صاحب‌نظری دل‌سیاه شوی!

قند آغا خندید، از همان خنده‌هایی که معلوم نیست جدی است یا تمرینِ صاحب‌نظر بودن:

ری نزن برادر! مه هیچ چیزی نمی‌گویم که از او کسی خیر ببیند… یا لااقل اگر دید، خودش مسئول است!

خلاصه، قند آغا حالا دیگر صاحب‌نظر شده؛

نه سند می‌خواهد، نه مدرک،

فقط یک دهن باز و یک اعتمادبه‌نفس فول‌شارژ! 😄

۲۷/۰۳/۲۰۲۶

 

============

 

امروز  می‌خواستم داخل مغازه شوم که دیدم قندآغا با یک کراچی چنان پُر از مکرونی، آرد، روغن، نمک و بوره از مغازه بیرون آمد که اگر یک بسته دیگر هم اضافه می‌شد، احتمال داشت کراچی خودش اعلان استقلال کند!

صدایش کردم:

سلام قندآغا جان!

همین که صدای مرا شنید، مثل کسی که خبر ختم دنیا را شنیده باشد، یک‌دم ایستاد و با عجله گفت:

خوب شد آمدی! برو زود اکمالات کو… گپ خراب است!

با تعجب گفتم:

چی گپ است؟ خیرت خو است؟

گفت:

ای خانه پُر پلو! تو چطور خبر نداری؟

گفتم:

خوب بگو ، چی خبر است؟

گفت:

کل دنیا خبر است، فقط تو بی‌خبر استی!

گفتم:

قندآغا جان، زود بگو. نزدیک است از تشویش زاره کفکک شوم!

گفت:

از صبح تا همین لحظه در فیسبوک، تیک‌تاک و اینستگرام می‌گویند جنگ سوم جهانی شروع می‌شود!

بعد با افتخار دستش را روی کراچی زد و گفت:

دیدی؟ من آدم دوراندیش استم. اول مکرونی، بعد آرد، بعد روغن… حالا هم می‌روم آن‌طرف سرک کاغذ تشناب، صابون و شامپو می‌خرم. اگر جنگ هم شد، حداقل آدم پاک وضو کرده از دنیا برود!

گفتم:

قندآغا جان، این‌قدر پریشان نشو. هنوز چیزی معلوم نیست.

هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت:

برو لالا! دیوانه در کار خود هوشیار است! فکرت باشد که آن وقت زنگ نزنی بگویی: قندآغا جان خیر است یک  پاکت  مکرونی بده!

از حرفش خنده‌ام گرفت.

جدی شد و گفت:

چرا خنده می‌کنی؟

گفتم:

قندآغا جان، کسانی که صلاحیت شروع جنگ سوم جهانی را دارند، خوب می‌دانند اگر چنین جنگی شروع شود، نه برنده می‌ماند و نه بازنده.

بعد گفتم:

و یک گپ دیگر… اگر جنگ سوم جهانی شروع شود، فکر نکنم نوبت برسد که مکرونی‌های تو در دیگ بیفتد!

گفتم:

دعا کن جنگ نشود. اگر شد، بی‌خداحافظی… ان‌شاءالله روح‌ه ما دسته‌جمعی پرواز می‌کند.

قندآغا چند لحظه خاموش ماند، بعد آهی کشید و گفت:

والله از دست همین فیسبوک، تیک‌تاک و اینستگرام… روزگار ما روزگار پریشان شده!

خدا شبکه‌های اجتماعی را هدایت نیکی نصیب کند!

من هم‌گفتم‌  آمین یارب العالمین .

۱۴/-۳/۲۰۲۶

 

 

===========

 

قند  آغا از شبکه‌های اجتماعی، مخصوصاً از تیک‌تاک و اینستاگرام، سخت شاکی بود.

همین یک روز پیش دیدمش که مثل دیگ جوشان می‌جوشید .

گفتم:

قند آغا جان، چه خبر است؟ چرا این‌قدر قهر استی؟

گفت:

به خدا قسم هر طرف را که در تیک‌تاک و اینستاگرام می‌بینی، یک حکیم پیدا شده! هر کس یک نسخه طبی می‌دهد. گدودی به حدی که مردم را از پا می‌اندازند.

گفتم:

چی شده که این‌قدر قهر استی؟گفت:

تو خبر داری که مه تکلیف شکر دارم. هفته پیش تصادفی در تیک‌تاک دیدم یک نفر می‌گوید: اگر شکر دارید، صبح وقت در شکم خالی یک دانه پیاز بخورید، شکر تان بیخ‌کن می‌شود.:

مه هم مرد خدا باور کردم. صبح وقت یک پیاز گرفتم و مثل سیب، چک زده چک زده خوردم.

باز تیک‌تاک را پایین کردم، یک نفر دیگر می‌گوید: اگر شکر بلند دارید، قبل از چای صبح یک غوزه سیر بخورید، دیگر با شکر خداحافظی می‌کنید.:

مه هم گفتم احتیاط شرط عقل است؛ علاوه بر پیاز یک غوزه سیر هم جویده جویده نوش جان کردم.

چند دقیقه بعد دیدم یک نفر چپن سفید پوشیده، مثل داکتران خارجی، می‌گوید: اگر از شکر رنج می‌برید، یک دانه مولی سفید بخورید، شکر فرار می‌کند.:

مه هم رفتم یک دانه مولی سفید خریدم و در راه برگشت مثل بز کوهی چک زده چک زده خوردمش.

خانه که رسیدم باز تیک‌تاک را باز کردم. یک نفر می‌گوید: اگر یک کیلو ماست ترش صبح بخورید، شکر از بدن تان کوچ می‌کند.:

مه هم دوباره چپن پوشیدم، رفتم یک کیلو ماست خریدم و چشک چشک زده نوشش کردم.

هنوز نفس راست نکرده بودم که یک نفر دیگر می‌گوید: بادرنگ بیخ‌کن مریضی شکر است! صبحانه چهار پنج دانه بادرنگ بخورید، شکر از وجود تان استعفا می‌دهد.:

مه هم باز رفتم پنج دانه بادرنگ خریدم و در راه خانه همه را نوش جان کردم.

باز تلیفون را دیدم، یک نفر دیگر می‌گوید: اگر شش دانه بادنجان رومی صبح بخورید، در دو روز مشکل شکر تان حل می‌شود.:

مه دیگر گفتم امروز روز ختم شکر است! رفتم یک کیلو بادنجان رومی خریدم، در بیخ دیوار تکیه کردم و آرام آرام همه را خوردم.

بعد آهی کشید و گفت:

کم کم احساس کردم در شکم مه جنگ جهانی سوم شروع شده! پیاز، سیر، مولی، ماست، بادرنگ و بادنجان رومی هر کدام مثل یک قطعه نظامی به جان هم افتاده بودند.

صدای توپخانه، راکت، مدافعه هوایی… همه یکجا!

مه دیگر توان ایستادن نداشتم. شکمم مثل میدان جنگ شده بود.:

خلاصه یک وقت از حال رفتم…

چشم که باز کردم دیدم در سرویس عاجل شفاخانه استم، در هر دو دستم سیروم زده‌اند و داکتران دورم ایستاده.

گفتم:

مه چرا اینجا استم؟

خانمم گفت:

از برکت تیک‌تاک حکیم جی 😂

۰۹/۰۳/۲۰۲۶

 

 

=================

 

رفیقی دارم؛ خدا انصاف اش بدهد، در دوستی پاکدل و صادق است، اما زبانش ماشاالله از رادیوی بی‌بی‌سی هم پُرکارتر. پیش از رمضان هر بار که می‌نشستیم، یک مضمون مفصل دربارهٔ فضیلت روزه می‌خواند. می‌گفت:

برادر جان! روزه گرفتن علاوه از ثواب بسیار، برای صحت و سلامتی هم نهایت مفید است. یک ماه است دیگر؛ چشم را بسته کنی می‌بینی عید آمده!

من هم می‌گفتم: انشاءالله.

امروز برایش زنگ زدم که احوالش را بگیرم. در میان گپ‌ها پرسیدم:

رفیق جان، با روزه‌ چطور استی؟

یک آه کشید و گفت:

چی بگویم… توبه خدایا! گناهکار نشوم، یک ماه بسیار زیاد است، روزها هم که دراز…

بعد آهسته‌تر گفت:

این گپ بین مه و تو بماند … زیاد روزه گرفتن هم به صحت و سلامتی چندان خوب نیست!

گفتم:

او برادر! تو که پیش از رمضان هر روز خطابه می‌خواندی که روزه ثواب دارد و برای صحت بسیار مفید است! چی شد یکباره طبیب مخالف روزه شدی؟

گفت:

قصه کوتاه ، زبان گوشتی است! آنچه مه می‌گفتم تیوری بود… اما عملی کردنش بسیار مشکل است. مه خو تا آخر روزه را رسانده نمی‌توانم… ترا دلت😄

۰۸/۰۳/۲۰۲۶

 

 

خبرعاجل و کاملاً اقتصادی!

 

به گزارش منابع کاملاً باخبر از مارکیت محل،

همزمان با بالا رفتن سرسام‌آور قیمت مواد خوراکه به مناسبت ماه مبارک رمضان،

شلغم رسماً از طبقه متوسط خداحافظی کرده و به عنوان بالانشین‌ترین ترکاری سال معرفی شد!

گفته می‌شود شلغم پس از سال‌ها زندگی ساده و خاکی،

اکنون با اعتماد به نفس کامل در صدر لیست سبزیجات لوکس جا گرفته

و حتی کچالو و بادرنگ هم با حسرت به قیمتش نگاه می‌کنند!

کارشناسان اقتصادی اعلام کرده‌اند:

اگر وضعیت به همین منوال پیش برود،

به‌زودی شلغم با محافظ شخصی وارد دیگ آش خواهد شد

و خرید آن نیازمند ضمانت بانکی است!

در همین حال، برخی شهروندان پیشنهاد کرده‌اند

به جای طلا، شلغم پس‌انداز کنند؛

چون هم ویتامین دارد، هم سود!

۲۶/۰۲/۲۰۲۶

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت