
واکنش ها به اظهارات غنی احمدزی
شناخت من از بزرگان سیاسی (اشرف غنی احمدزی)

با اشرف غنی احمدزی قبل از انتخابات ریاست جمهوری 2009 از نزدیک همکلام شدیم.
من آن زمان مسئول مرکز همبستگی رسانه ها بودم که دهها رسانه معتبر، عضویت آن را
داشتند. اشرف غنی آنزمان چهره شاخصی نبود؛ او مدتی رئیس دانشگاه کابل و سپس
وزیر مالیه حکومت کرزی شد؛ با این وجود او از ما خواهان حمایت بود.
برادرش حشمتغنی احمدزی رئیس کوچی ها بود. و کوچی ها سالها بود که مردم هزاره
خصوصا هزاره های بهسود را آزار می دادند. هزاره ها قطعا به دلیل شترچرانی
کوچیها بر مزارع شان، به اشرف غنی رأی نمی دادند. در یکی از روزها، آقای غنی من
و جمعی از همکاران ما در مرکز همبستگی رسانه ها را برای صحبت و صرف نان چاشت به
منزلش در دارالامان دعوت کرد. خانه بزرگی پشتبهپشت، چسبیده به منزل برادرش
حشمتغنی بود. دروازه اشرف غنی از یک کوچه و دروازه منزل برادرش از کوچهی بعدی
باز می شدند؛ یعنی آنها جایداد وسیعی داشتند. دیوارها و سقف خانه اش با چوب
گرانقیمتی، آذین شده بود. دو سه بار هم بعدا به خانه حشمتغنی رفتم. او در
ورودی خانه اش که دارای حویلی بزرگ و سرسبزی بود؛ کلکسیونی از موتَرهای قدیمی و
بِرَند را نگهداری می کرد. من ربط آن ماشین های لوکس را با ریاست بر کوچی ها
نفهمیدم. حشمتغنی بیشتر از برادرش عصبی و پرخاشگر بود. در یکی از ملاقات های
مان کنترل اعصابش را از دست داد و نزدیک بود به خودش آسیب بزند.
به هرحال، اشرف غنی از ما استقبال نمود. از هرجا سخنی رفت تا به موضوع انتخابات
وارد شد. او گفت که می خواهم نامزد ریاست جمهوری شوم؛ به نظر شما چکار کنم که
هزاره ها به من رأی بدهند؟ به او گفتم: کوچی ها هر سال به مردم هزاره ظلم می
کنند. غصب می کنند و ویرانی می کنند. برادرت هم رئیس کوچی هاست. یکبار از زبان
شما نشنیدیم که از حق مردم هزاره دفاع کنید! اگر می خواهی که مردم هزاره در
مقابل شما ملایم شوند؛ به بهسود برو، مردم هزاره را جمع کن! از تمام جنایت های
کوچی ها و برادرت از مردم هزاره معذرتخواهی کن؛ یقینا مردم هزاره ها ملایم می
شوند اما بازهم مطمئن باش که به شما رأی نمی دهند.
او انتظار چنین صحبتی از من را نداشت. فهمید که از ما آبی برای او گرم نمی شود.
گفت بقیه صحبتها را سر سفره و صرف طعام می کنیم.
او خیلی کم خورد. هنگام صرف غذا جمله ای گفت که بعدها علت تمام بداخلاقی ها و
پرخاشگری ها و جیغ زدن هایش را توجیه می کرد. گفت: اگر معده شما را یک توپ
فوتبال تصور کنیم، معده من به اندازه یک توپ تنیس است. برای همین من خیلی کم
میخورم. او گویا از سرطان معده رنج می برده و ناچار شده بخش بزرگی از معده اش
را طی جراحی، بردارد. کوچک شدن زیاد معده، می تواند باعث بدخلقی شود و روی
اعصاب هم اثر منفی بگذارد.
بار
دوم در انتخابات ریاست جمهوری 2014 شبی ما را دعوت کرد. بعضی دوستان ما که در
تیم اشرف غنی فعالیت داشتند اصرار کرده بودند که در ضیافت اشرف غنی شرکت کنیم.
انتخابات تمام شده و جان کری برای وساطت میان او و عبدالله به کابل می آمد. او
با اطمینان صحبت کرد و خودش را برنده قطعی انتخابات می دانست. غذا که آوردند،
من از جایم بلند شدم و منزلش را ترک کردم. نمیخواستم بر سفره او باشم. او انسان
عوامفریب و متعصب بود. دزد آراء مردم بود. مهره گماشته شده امریکا بر سرنوشت
مردم افغانستان بود. با فریبکاری ها، خودش را مسلمان و معتقد معرفی می کرد،
درحالیکه بدیهی ترین احکام اسلامی را نمیدانست. بر نماز جنازه رکوع می کرد و
امام حسین را نواسه خدا می گفت. پشت بهخانه کعبه دستانش را به دعا بلند کرده و
عکس می گرفت و بر سر سجاده، اکت نمازخواندن می کرد و یک تسبیح بزرگ را حتی در
ملاقات های مهم، پیش پایش آویزان می گرفت. نامش را از اشرف غنی احمدزی به
محمداشرف غنی و نام زن مسیحی اش را از لورا غنی به بیبی گل تغییر داد. بعدا
طالبان هم از او تقلید کردند و نام شهر چاریکار را به شهر ابوحنیفه و مذهب رسمی
را مذهب حنفی اعلام کردند.
کریم خلیلی و جنرال دوستم همراه با گوسفندهای خوست و پکتیا و کنر و... اشرف غنی
را بلند کردند تا جان کری و سفارت انگلیس او را بر تخت ریاست جمهوری بنشانند.
معاونین اش هم دستِ کمی از خودش نداشتند؛ یکی شان با گفتنِ: همی ما مردم
رهبرخوده پیداکده گی استیم، چمچه را در دیگ ازبیکها شور می داد و عبدالله را به
بزکشی دعوت می کرد و کریم خلیلی، هرچه زور داشت و عقده داشت و نیروی اجاره ای
داشت؛ علیه شورای نظار و تاجیک ها خرج کرد تا بلکه چهارتا هزاره هم به اشرف غنی
رأی بدهند. هزاره ها به اشرف غنی رأی ندادند اما کریم خلیلی توانست از موج حضور
مردم هزاره به نفع اشرف غنی در تقلبات گسترده انتخاباتی، سهیم باشد. وقتی اشرف
غنی معاون ازبیک اش را به ترکیه تبعید نمود؛ کریم خلیلی ناجوانمردانه حتی یک آه
هم به نفع جنرال دوستم نکشید و حتی یک قدم هم برای او برنداشت؛ چون گمان میکرد
که از سهم کیک جنرال دوستم حتما یک تکه هم به او می رسد! اشرف غنی و خلیلی در
واقع، مسئول فساد و سقوط هستند.
خیانتی که در سطح ملی، اشرف غنی مرتکب شد؛ در تاریخ معاصر افغانستان کم سابقه
است. او را زعیم بی لیاقت افغانستان میدانم؛ کسی که با زور اجنبی و تقلب و
عوامفریبی، رئیس جمهور شد و مردم ما را تهدید می کرد؛ از ترس طالبان گریخت و
مردم را در بدبختی و بی پناهی رها کرد. او با توهّم دانایی و با ادعای مغز
متفکرِ جهانی، تمام نهادها و ساختارهای امنیتی افغانستان را فروپاشاند. اطرافش
را پُر کرد از مفسدانی همچون فضلمحمود فضلی و حمدالله محب که ادارات ملکی را
جای عیاشی نمودند و ادارات نظامی را به جیگرجنرالها سپردند، و بعضا مناصب دولتی
را در بدل سکس و تن فروشی حراج می کردند.
اشرف غنی با تیم خود تعصب قومی را دامن می زدند و بی اعتمادی ملی را به اوج خود
رساندند و فاصله مردم و دولت را زمین تا آسمان کردند. خودش و حکومتش منفور مردم
ما بود چراکه این انسانِ خودشیفته و روانپریش، هرچه زور داشت در تضعیف مردم و
جامعه سیاسیِ شمال افغانستان مصرف نمود. حوزه شمال از کمبختی، یک نماینده بی
خاصیت بنام داکترعبدالله داشت که شیکپوشی و لبسِرین مرغوب را بر تقابل با اشرف
غنی و حق خواهی ترجیح می داد.
مهمترین درسی که از دوره حاکمیت اشرف غنی گرفتیم این بود که بی تفاوتی مردم در
مقابل تقلب، بی تفاوتی در مقابل تعصب و ستم، بی تفاوتی مردم در برابر حکومت
غیرمسئول، بی تفاوتی در مقابل حاکم مستبد و قومگرا؛ نتیجه اش می شود سقوط یک
کشور و تباهی یک ملت. اگر مردم افغانستان تن به پذیرش تقلب نمی دادند؛ اگر مردم
افغانستان در مقابل حکومت نامشروع اشرف غنی قیام می کردند؛ اگر مردم افغانستان
نسبت به سرنوشت خود تحت حاکمیت یک تیم فاسد، بی تفاوت نمی ماندند؛ روزگارشان
رفتن زیر حاکمیت طالبان، محروم ماندن از تحصیل، آواره شدن از کشور، کشته شدن و
شکنجه شدن به دست طالبان، و تاراج فرهنگ و مفاخر تاریخی شان نمی بود.
من اما در رفتار و گفتار و نوشتارم علیه او بودم. یکبار در مجلسی بودیم که اشرف
غنی وارد شد؛ همگان به احترامش برخاستند. من از جایم تکان نخوردم. او می خواست
با همه بغل کشی کند؛ با همگان دست داد و مصافحه کرد. به من نزدیک شد، هیچ
اعتنایی به او نکردم و از جایم تکان نخوردم. فهمید که نباید دستش را دراز کند،
با اخم از کنارم گذشت. حاضران از اینکه در مقابل رئیس جمهور بی احترامی می کنم،
به طرفم بد می دیدند اما من اهمیتی به او و چاپلوسان دربارش ندادم. من تا او
بود بطور کاملا مستدل، منتقد او نه؛ بلکه مخالف او بودم. او را یک متقلب و
متعصب و ضد فرهنگ و ضد اقتدار مردم مان می دانستم.
در شناخت من از اشرف غنی، او با دهها دلیل موثّق و مُتقن، یک خائن ملی است. او
عامل سقوط افغانستان و عامل بربادی تمامی دستاوردها و آرزوهای مردم افغانستان
است. او دموکراسی را زیرپا گذاشت، همپذیری ملی را از بین برد، جامعه جهانی را
فراری داد، با اشتباهاتش طالبان را تقویت کرد، ساختار دفاعی و امنیتی افغانستان
را فروپاشاند و هزاران تن از جوانان نازنین ما را به کشتن داد. او یک کشور و یک
تاریخ را و آرزوهای میلیون ها انسان را پشت سرش، دفن کرد و گریخت. من او را فقط
شایسته یک عنوان می دانم: خائن ملی!
حسینی مدنی- خبرگزاری جمهور
نگرانی از ناتوانی مخالفان طالبان در ایجاد حداقل یک جبهه و روایت واحد و
منسجم در برابر فاشیزم طالبانی درست و درخور تأمل است، اما نباید نگران ظهور
دوبارهٔ اشرفغنی احمدزی باشیم.
اشرفغنی
احمدزی در عین اینکه منفورترین چهره معاصر افغانستان است، به عنوان فاشیستترین
سیاستمدار افغانستان خود را تثبیت کرده است. با آنکه به لطف تقلب و خیانت یک
درانی قندهاری (حامدکرزی) به ریاست جمهوری رسید، اما نخستین سیلی را بهروی
همان ولینعمتاش (کرزی) زد. غنی احمدزی در نخستین سفرش به کندهار، ریشسفیدان
حوزهٔ لوی کندهار را در جلسهای دشنام و حتا به روی شماری از آنها مشمول رئیس
شورای ولایتی کندهار توسط چند تن از «لغړی» هایش سیلی زد. او از همان ماههای
اول ریاست جمهوری اش، در درون جامعه پشتون آتش جنگ غلزی و درانی را بر افروخت و
در پایان، حتا تلاش کرد که با تسلیم دهی کابل به پسران کاکایش (شبکه حقانی) هم
مخالفان سیاسیاش را در جبهه جمهوریت کیشمات کند و هم در میان گروه طالبان،
جبهه کندهار را تضعیف و نوعی کودتا به نفع حقانیهای غلزی را کلید بزند.
او
در هفتسال دوره حکومت اش، علاوه از پیشبرد سیاست تبعیضآمیز قومیِ سازمان دهی
شده و دولتی، نفرت قومی پشتون و غیر پشتون را از پستوخانههای سیاسی، وارد متن
جامعه افغانستان کرد.
او به نام تغییر نسلی و جوانسازی سیاست افغانستان، عمدتا چند درجن جوان پشتون
عمدتا غلزی را به صحنهآورد که علاوه از تبدیل کردن عملی متن اقتدار و نماد
حاکمیت ملی (ارگ) به فساد و فحشا، پالیسیسازی بر مبنای تبعیض قومی که به
«مخکښیزم» شهرت یافت، کار دیگری نکردند.
غنی احمدزی نخستین دورهٔ ریاست جمهوری اش را به زعم خودش خواست با حذف تاجیکها
از صحنهٔ سیاسی و معادلات قدرت آغاز کند. با آنکه موفقیت چندانی در رسیدن به
این هدفش نداشت، اما تا آخرین روز نتوانست خبث باطنی اش در این مورد را پنهان
کند. به باور برخیساده لوحها، آوردن احمدضیا مسعود در آخرین لحظات کارزار
انتخاباتی اش به عنوان دیکور و به هدف فریب تاجیکها بود، اما به اعتراف
نزدیکان غنی احمدزی در بحثهای درون قومی، آوردن احمدضیا مسعود به عنوان
وابستهٔ خانوادگی دو چهره و نماد تاریخی تاجیکها و سپس اخراج تحقیرآمیزش، نه
تنها برنامه سازمان دهی شده به هدف اذعان به درستی همان سیاست اولیه اش مبنی بر
«ضرورت حذف تاجیکها» از بازی قدرت و سیاست افغانستان بود، بلکه نوعی شاخ و
شانه نشان دادن و تحقیر تاجیکها نیز بود. به همین دلیل گفته میشود که او در
جمع «لغړی» هایش گفته بود که «اینها را باید مثل دستمال کاغذی آلوده و استفاده
کرد و دور انداخت تا دیگر هرگز قابل استفاده نباشند».
بخش زیادی از دغدغه ذهنی غنی احمدزی تولید روایت و ادبیات فاشیستی و نفرت
برانگیز در برابر غیر پشتونها، به ویژه تاجیکها در دورهٔ ریاست جمهوری اش
بود. اصطلاحات «مهاجر»، «کولابی»، «لندغر» و «سقاو» در ادبیات سیاسی افغانستان
در مجالس ویژهٔ شبانهٔ ارگ ریاست جمهوری غنی به هدف دشنام دادن به تاجیکها
بازتولید و توسط ترولرها و «لغړی» هایش تکثیر شد. همین اکنون، بخش زیادی از
ترولر های طالبان همراه با شماری از «لغړی»های غنی احمدزی مشمول شماری از
وزرا و مقامات ارشد سابق نزدیک به او همین کلیدواژهها را به صورت گسترده به
هدف توهین و تحقیر تاجیکها و حتا به عنوان دشنام سیاسی علیه رهبران متوفی و
درگذشتهٔ تاجیک در فضای مجازی بهکار میبرند.
در دور دوم ریاست جمهوری اش نیز امرالله صالح را آورد تا با زبان او تاجیکها
را دشنام بدهد. او چنان ذوق زدهٔ جامهٔ «رنگورو رفته»ی معاونیت شد که تا
برگزاری انتخابات نیز منتظر ننشست و در تملق به غنی احمدزی نه تنها از آبروی
خودش بارها مایهگذاشت بلکه با اعلام «مرگ جمعیت»، پایان گفتمان «غیر
متمرکزخواهی» و تثبیت و تسجیل گفتمان و «عصر افغانیت»، در دشنام سیاسی دادن به
جامعهٔ تاجیک، سنگ تمام گذاشت.
غنی احمدزی حتا به نیروهای امنیتی و دفاعی عمدتا تاجیک که در برابر طالبان از
حاکمیت ملی و حتا دولت او حفاظت میکردند، با استفاده از واژههای تحقیر آمیز
«ملیشهٔ تاجیک» ټوپکیها» و «بقایای جنگسالاران» در مجالس با خودیهایش
بهخاطر تلفات بالای این نیروها ابراز خورسندی میکرد.
غنی احمدزی لُچَکی و خیرهسری در برابر تاجیکها را تا آنجا پیش برد که حتا
پیوست مراسم تحلیف دومین دور انتخابات ریاست جمهوری اش، چند لندغر و باغی
فراری پاکستانی را در هتل سرینا و در کنار ارگ ریاست جمهوری جمع کرده و از
زبان آنها، با یادآوری افتخارآمیز غارت و چپاول کابل و شمالی توسط قبایل دوسوی
مرز دیورند در عصر نادر خان افغان، تاجیکها را «سقاو» خوانده و ضمن استفاده از
کلمات زشت و توهین آمیز به آدرس داکتر عبدالله، به تاجیکها هشدار دادند که
«اگر قدرت مطلقهٔ غنی بابا را اینبار به چالش بکشید، ارتش افغانی حتا از آنسوی
دیورند، از سوات تا وزیرستان و ملاکند نیز بسیج شده و مثل بچهٔ سقاو، خود تان
را اعدام و مال و دارایی تان را چپاول میکنند.»
غنی احمدزی با آنهمه اخلاص ساده لوحانهٔ شماری از تحصیلکرده های جامعه هزاره
به محوریت عزیز رویش، در همان ماههای اول ریاست جمهوری اش نه در قامت رئیس
جمهور افغانستان، بلکه در هیئت رئیس شورای کوچیها ظاهر شد و بدترین و
خونینترین حوادث میان کوچیهای و هزارههای ده نشین در هزارهجات نیز در زمان
حاکمیت غنی احمدزی رخ داد.
پاسخ سربالای غنی احمدزی به مطالبات «جنبش تبسم» و داستان سرکوب خونین «جنبش
روشنایی» در چهار راه دهمزنگ را هزاره ها هرگز فراموش نخواهند کرد. بیش از صد
کادر تحصیل کرده (لسانس، ماستر و دکتورا) هزاره فقط در چند ثانیه روی هوا پر پر
شدند. ممکن برای غنی احمدزی و «لغړی» هایش، آن بیش از صد انسان هزاره، تنها عدد
بودند که در یک لحظه کسر شدند، اما برای جامعهٔ هزاره، همه چیز یک قوم و
«امید»، «آینده» و «فردای درخشان» یک جامعه شمرده میشدند.
برخورد تحقیر آمیز غنی احمدزی با مارشال دوستم، نماد کامل «عهد شکنی» و «خیانت
در اوج دوستی» بود.
غنی احمدزی در دور نخست ریاست جمهوری اش اگر چنددرصد رأی پاک داشت، همانا بانک
رأی ازبیکهای افغانستان بود، اما پسرِ دیوانهٔ «شاه پسند» نشان داد که او در
همه حالت، مار دیوانهای است که نخستین نیشش را به صاحبش میزند. با آنکه
دوسیهسازی تحقیرآمیز و خلع غیر رسمی مارشال دوستم از مقام معاونیت نخست ریاست
جمهوری و بستن دروازهٔ دفترکاری اش را لغړیهای غنی احمدزی در بحثهای پنهانی
درون قومی خویش به عنوان نمونهٔ اقتدار، شجاعت و جسارت یک «افغان واقعی»
دانسته و ستایش میکنند، اما نه تنها ازبیکهای افغانستان آن را هرگز فراموش
نمیکنند، بلکه باور سایر اقوام این سرزمین به غیر قابل اعتماد بودن غنی احمدزی
را راسخ و محکمتر ساخته است. در تاریخ سیاسی افغانستان، بعد از عهد شکنی
«نادر افغان» که پس از غارت و چپاول شمالی توسط قبایل دوسوی مرز دیورند، حریفش
حبیب الله کلکانی را با سوگند مکتوب در حاشیه قرآن کریم به دام انداخته و به
گونهٔ تحقیرآمیز اعدام کرد، برخورد غنی احمدزی با مارشال دوستم، دومین مثال
«عهد شکنی»، «نامردی» و «خیانت در اوج اعتماد» شناخته میشود.
با توجه با آنچه در بالا شمرده شد، غنی احمدزی جز یک مشت «لغړی» دست پرورده
خودش، نه جایگاهی در درون جامعه پشتون افغانستان دارد و نه غیرپشتونها به آن
مرحلهٔ از حماقت و فراموشی رسیده اند که با این دیوانه زنجیری، برسر میز و یا
دسترخوانی بنشینند و برای فردای افغانستان گفتگو کنند.
نویسنده: خیرالله آزاد