ما به یک نظریه جدید درباره امپریالیسم نیاز داریم

– گفتگو با ساندرو متزادرا، نظریه‌پرداز ایتالیایی، ترجمه‌ی: الف. پويان

برای چپ، ملت نمی‌تواند سطح ممتاز و اصلی کنش سیاسی باشد. زبان سیاسی تازه و سیاست نوینی برای رهایی، که به‌شدت به آن نیاز داریم، فقط می‌تواند در شبکه‌های جهانی شکل بگیرد؛ شبکه‌هایی که در آن‌ها مبارزات علیه استثمار و سرکوب با یکدیگر تبادل و ارتباط برقرار می‌کنند

ساندرو متزادرا، نظریه‌پرداز ایتالیایی، در گفتگو با رائول زليک درباره فاشیسم و ضرورت یک انترناسیونالیسم نوین فراتر از دولت ـ ملت‌ها سخن می‌گوید

رائول زليک: وقتی امروز درباره راهبردهای ضد‌فاشیستی بحث می‌شود، تقریباً همیشه پیشنهادهایی در چارچوب دولت ـ ملت مطرح می‌شوند: دفاع از دولت رفاه و نهادهای لیبرال. اگر درست باشد که فاشیسم از پیوند سرمایه‌داری و رقابت میان دولت‌های ملی زاده می‌شود، آیا نباید بیشتر به دنبال رویکردهایی بود که از مبارزات جهانی آغاز می‌کنند؟

ساندرو متزادرا: من می‌گویم که نمی‌توانیم به‌سادگی از بُعد دولت ـ ملت صرف‌نظر کنیم، اما روشن است که این بُعد به‌تنهایی کافی نیست. فرایندهایی که امروز شکل‌های جدید فاشیسم را تولید می‌کنند، ماهیتی ملی ندارند. به همین دلیل، چپ باید چشم‌اندازی ایجاد کند که بتواند این فرایندها را درک کند. از نظر تاریخی، فهم انترناسیونالیسم همیشه بر این پایه استوار بود که ابتدا در سطح ملی قدرت ساخته شود و سپس یک چشم‌انداز فراملی به آن افزوده شود. اما منطق ما باید دقیقاً برعکس باشد: باید به چشم‌انداز فراملی اولویت بدهیم و حتی کنش سیاسی خود را در چارچوب دولت ـ ملت نیز بر همین اساس شکل دهیم.

رائول زليک: در فاشیسم جدید، مرز نقش محوری دارد.. شما سال‌هاست درباره این موضوع پژوهش می‌کنید و در سال ۲۰۱۳ همراه با برت نیلسون کتاب «مرز به‌مثابه روش» را منتشر کردید. در آن کتاب به این نتیجه نسبتاً غیرمنتظره رسیدید که رژیم مرزی اساساً برای دور نگه داشتن مهاجران ساخته نشده، بلکه هدفش ایجاد شکل‌های معینی از استثمار است.

ساندرو متزادرا: وقتی من و برت این کتاب را می‌نوشتیم، بحث‌ها در جنبش‌های اجتماعی تقریباً فقط حول مسئله طرد و جلوگیری از مهاجرت می‌چرخید. اما ما خواهان تغییر زاویه نگاه بودیم: فاصله گرفتن از تمرکز بر دولت و حرکت به‌سوی رابطه میان سرمایه و کار. از همین‌جا این تز شکل گرفت که گسترش مرزها، روندی از ادغامِ تبعیض‌آمیز و سلسله‌مراتبی را به جریان می‌اندازد. همچنان قرار است نیروی کار مهاجر جذب شود، اما از طریق غیرقانونی‌سازی، این تصور هدف قرار می‌گیرد که کارگران مهاجر ممکن است دارای حقوق نیز باشند. به گمان من، مطالعات تجربی فراوانی در سال‌های بعد این ایده ما را تأیید کرده‌اند.

البته منطق «ادغام تبعیض‌آمیز» در سال‌های اخیر باز هم تغییر کرده است. از یک سو، پیمان جدید پناهندگی و مهاجرت اتحادیه اروپا مرزها را بیش از پیش مستحکم کرده و از سوی دیگر، در بسیاری از کشورهای عضو برنامه‌هایی برای جذب نیروی کار وجود دارد؛ نوعی استخدام «در لحظه نیاز». نمونه مجارستان به‌ویژه تکان‌دهنده است. ویکتور اوربان، نخست‌وزیر این کشور که به‌عنوان یکی از پیشگامان سیاست‌های ضد‌مهاجرتی در اروپا شناخته می‌شود، در سال ۲۰۲۲ ده‌ها هزار کارگر آسیایی را به مجارستان آورد.

رائول زليک: تحولات آمریکا پس از آغاز ریاست‌جمهوری ترامپ را چگونه ارزیابی می‌کنید؛ از جمله یورش‌ها و اخراج‌های گسترده مهاجران؟

ساندرو متزادرا: این تصاویر تکان‌دهنده‌اند و بی‌تردید اثر فوری آن‌ها گسترش ترس است. در عین حال، اخراج میلیون‌ها کارگر مهاجر به‌سختی قابل تصور است. من فکر می‌کنم بیشتر شاهد رادیکال‌تر شدن همان منطق ترسی خواهیم بود که همیشه بر مسئله مهاجرت حاکم بوده و در دوران بایدن نیز وجود داشت.

رائول زليک: شما پیش‌تر اشاره کردید که از «انترناسیونالیسمی جدید» دفاع می‌کنید. چند ماه پیش همراه با مایکل هارت مقاله‌ای در هفته‌نامه سوئیسی «WOZ» با عنوان «بازاندیشی در مفهوم فرار [از خدمت نظامی]» منتشر کردید.

ساندرو متزادرا: پس از شکست جنبش ضد‌جهانی‌سازی، در بسیاری از بحث‌ها نوعی نقد به انترناسیونالیسم مطرح شد. این انتقاد می‌گفت انترناسیونالیسم چیزی انتزاعی است؛ یعنی مدام سفر کردن و نشستن در نشست‌ها. من فکر می‌کنم باید این نقد را جدی گرفت و درباره سطوح و مقیاس‌های متفاوت انترناسیونالیسم دوباره اندیشید.

آنچه ما «انترناسیونالیسم جدید» می‌نامیم را می‌توان نوعی انترناسیونالیسم چند‌سطحی نیز توصیف کرد؛ رویکردی که در آن، سطوح و مقیاس‌های متفاوتی از کنش سیاسی، سازماندهی و بحث وجود دارد. همان‌طور که گفتم، منظورم کنار گذاشتن بُعد دولت ـ ملت در عمل سیاسی نیست، بلکه نسبی کردن اهمیت آن است. برای چپ، ملت نمی‌تواند سطح ممتاز و اصلی کنش سیاسی باشد. زبان سیاسی تازه و سیاست نوینی برای رهایی، که به‌شدت به آن نیاز داریم، فقط می‌تواند در شبکه‌های جهانی شکل بگیرد؛ شبکه‌هایی که در آن‌ها مبارزات علیه استثمار و سرکوب با یکدیگر تبادل و ارتباط برقرار می‌کنند.

نخستین گام این است که بفهمیم میان کنش محلی در یک شهر و انترناسیونالیسم هیچ تناقضی وجود ندارد. ما باید راه‌هایی پیدا کنیم که مقیاس‌های فضایی متفاوت را به هم پیوند بزنند. همچنین باید کانال‌های ارتباطی‌ای ایجاد کنیم که امکان تبادل و ترجمه میان مبارزات را فراهم کنند.

رائول زليک: در جنبش ضد‌جهانی‌سازی آغاز هزاره جدید، کتاب «امپراتوری» نوشته آنتونیو نگری و مایکل هارت نقش مهمی داشت. این کتاب پایان امپریالیسم کلاسیک را پیش‌بینی می‌کرد؛ امپریالیسمی که قرار بود جای خود را به یک امپراتوری فراملی تحت رهبری نهادهای چندجانبه‌ای چون صندوق بین‌المللی پول بدهد. در مقابل، نظریه‌پرداز نظام جهانی، جووانی آریگی، در همان زمان به نتایج کاملاً متفاوتی رسیده بود: از نظر او سرمایه‌داری از رقابت میان دولت‌های ملی جدایی‌ناپذیر بود و او انتقال هژمونی جهانی از آمریکا به شرق آسیا را پیش‌بینی می‌کرد. در نهایت حق با چه کسی بود؟

ساندرو متزادرا: من و برت نیلسون به‌تازگی کتاب تازه‌ای با عنوان «باقی جهان و غرب؛ سرمایه و قدرت در جهانی چندقطبی» منتشر کرده‌ایم که در آن به‌طور گسترده به آثار آریگی پرداخته‌ایم. درست است که وقتی کتاب «قرن طولانی بیستم» آریگی در سال ۱۹۹۵ منتشر شد، من چندان تز افول هژمونی آمریکا را جدی نگرفتم. تازه در فاصله میان جنگ عراق و بحران مالی ۲۰۰۷ ـ ۲۰۰۸ بود که با دقت بیشتری به آن پرداختم و از آن زمان تحلیل آریگی به چارچوبی برای کار خودم تبدیل شد.

در عین حال درست است که امروز باید کتاب «امپراتوری» را با نگاهی انتقادی بازخوانی کرد. این ادعا که دیگر امپریالیسمی وجود ندارد، قطعاً نادرست خواهد بود. در عوض، ما به نظریه‌ای جدید درباره امپریالیسم نیاز داریم؛ نظریه‌ای که بتواند چندقطبی‌بودنِ گریز از مرکز و منازعه‌آمیز جهان امروز را توضیح دهد؛ وضعیتی که اکنون در همه‌جا شاهد آن هستیم. من و برت نیلسون تلاش می‌کنیم از این منظر، میان نظریه آریگی و برخی جنبه‌های «امپراتوری» پیوند برقرار کنیم. آنچه ما را به فکر وامی‌دارد این مشاهده است که در جهانی شکاف‌خورده زندگی می‌کنیم؛ جهانی که هم‌زمان از سوی فرایندهای قدرتمند ادغام شکل می‌گیرد و در عین حال از درون دچار گسست است. یکی از دشوارترین چالش‌های امروز این است که بتوانیم شکاف و وحدت را هم‌زمان با هم بیندیشیم.

رائول زليک: یکی از تزهای مرکزی هارت و نگری این بود که «امپراتوری» دیگر بیرونی ندارد؛ همه ما در درون کلیت جهانی سرمایه‌داری زندگی می‌کنیم. احتمالاً نظریه‌پردازان نظام جهانی مانند جووانی آریگی نیز با این نظر مخالفتی نداشتند.

ساندرو متزادرا: هارت و نگری درباره شکل‌گیری یک نظم جهانی تازه می‌اندیشیدند. اما این روند اکنون به شکلی متفاوت از آنچه آن‌ها در اواخر دهه ۱۹۹۰ تصور می‌کردند پیش می‌رود. شاید بتوان گفت که واقعیت مادیِ یکپارچه‌شدن جهان، خود باعث ایجاد شکاف‌های تازه می‌شود. این همان چیزی است که وضعیت امروز را از دیگر لحظات تاریخی متمایز می‌کند.

یکی از مفاهیم جووانی آریگی و بورلی سیلور که من آن را بسیار جدی می‌گیرم، مفهوم «گذار هژمونیک» است. در تاریخ سرمایه‌داری، این گذارها همواره با جنگ همراه بوده‌اند: گذار از هژمونی هلند به هژمونی بریتانیا در میدان‌های نبرد جنگ‌های ناپلئونی کامل شد؛ و گذار از هژمونی بریتانیا به آمریکا در فاجعه دو جنگ جهانی تحقق یافت. با این حال، به دلایل مختلف مطمئن نیستم گذاری که امروز شاهد آن هستیم، به شکلی مشابه به ظهور یک هژمون تازه منجر شود. حتی خود آریگی نیز در سال‌های پایانی عمرش نسبت به شکل‌گیری یک موقعیت هژمونیک روشن و مشخص دچار تردید شده بود.

رائول زليک: انترناسیونالیسمی که شما خواهان آن هستید، مستلزم مقاومت قاطع در برابر آن چیزی است که «رژیم جهانی جنگ» می‌نامید. شما در متنی درباره اوکراین به کنفرانس زیمروالد اشاره کرده‌اید؛ جایی که در سال ۱۹۱۵ گروه کوچکی از سوسیالیست‌های مخالف جنگ از سراسر اروپا گرد هم آمدند و خواهان فرار از جنگ شدند. «سیاست فرار [از خدمت نظامیامروز چگونه می‌تواند معنا پیدا کند؟

ساندرو متزادرا: این‌که سه سال پس از آغاز جنگ اوکراین و بیش از یک سال پس از آغاز جنگ غزه هنوز هیچ ابتکار مشابهی سازماندهی نشده، خود پرسش‌برانگیز است. آشکار است که چپ در مسئله جنگ‌ها عمیقاً دچار شکاف شده است؛ در ایتالیا درباره اوکراین و در آلمان همچنین درباره غزه. به نظر من اما در عین حال روشن است که اکنون باید برای چه چیزی فوراً مبارزه کنیم: آتش‌بس. آتش‌بس پیش‌شرط آن است که بتوان چیز دیگری را توسعه داد. در گام بعدی باید ویژگی‌های خاص هر یک از جنگ‌ها را موضوع بحث قرار دهیم و با مردمی که مورد حمله قرار گرفته‌اند رابطه برقرار کنیم.

اما درباره «فرار [از خدمت نظامیباید بگویم که این در درجه نخست یک ایده کلی است. مثلاً در غزه، جایی که مردم در محاصره‌اند و امکان گریختن ندارند، چگونه می‌توان «فرار» کرد؟ با این حال، منطق فرار، یعنی امتناع از جنگ، همچنان سرنخ‌هایی به ما می‌دهد که چگونه می‌توانیم عمل کنیم. این یک مفهوم قدرتمند است.

رائول زليک: وقتی برای انجام این مصاحبه با شما تماس گرفتم، گفتید افراد دیگری بهتر از شما می‌توانند سیاست داخلی ایتالیا را ارزیابی کنند. اما این پرسش را ناچارم بپرسم: دو سال پس از آغاز به کار دولت جورجا ملونی، چرخش اقتدارگرایانه در ایتالیا تا چه حد پیش رفته است؟

ساندرو متزادرا: تحول اقتدارگرایانه در سطوح مختلفی در حال پیشروی است. یک نمونه بسیار مهم، طرح قانونی‌ای است که دولت از طریق آن می‌خواهد حق بسیج و اعتراض سیاسی را محدود کند. به‌طور مشخص قرار است اختیارات پلیس گسترش یابد و بستن خیابان‌ها و خطوط راه‌آهن ممنوع شود؛ اقداماتی که همیشه بخشی از سنت کنش سیاسی در ایتالیا بوده‌اند. در برابر این طرح مقاومت گسترده اجتماعی وجود دارد، اما با توجه به اکثریت پارلمانی دولت، متوقف کردن آن بسیار دشوار خواهد بود.

سطح دوم این روند اقتدارگرایانه، سرکوب مهاجران است؛ چیزی که مثلاً در توافق اخراج پناهجویان با آلبانی نمود پیدا می‌کند. در اینجا ما شاهد تعمیق همان سیاستی هستیم که طی پانزده سال گذشته، حتی در دوره دولت‌های میانه‌چپ نیز وجود داشته است. بنابراین هم با یک نقطه چرخش روبه‌رو هستیم و هم با نوعی تداوم.

و سرانجام، سومین مسئله که به‌شدت نگران‌کننده است، سیاست‌های ملونی در عرصه بین‌المللی است. او در اتحادیه اروپا نوعی رابطه دوگانه با اورزولا فون‌درلاین، رئیس کمیسیون اروپا، و همچنین با لهستان ایجاد کرده که در نتیجه آن محور قدرت در اتحادیه اروپا در حال جابه‌جایی است. هم‌زمان، ملونی مهم‌ترین طرف گفت‌وگوی ترامپ در اروپا به شمار می‌رود و در جهان عرب و شمال آفریقا نیز ابتکارعمل‌هایی را پیش می‌برد. متأسفانه باید اذعان کرد که او دقیقاً می‌داند چه می‌کند.

منبع: nd

 

 

ناتو باید بمیرد

یانيس واروفاکيس، ترجمه‌ی: نويد اخگر

برخی بر اين باورند که تهديدهايی که اروپا با آن‌ها روبه‌روست، به‌ويژه پس از حمله روسيه به اوکراين، می‌تواند همان نيرويی را ايجاد کند که بحران يورو و سپس همه‌گيری کرونا نتوانستند پديد آورند: شتابی برای اتحاد سياسی اروپا. اين ارزيابی درست باشد يا نه، يک نکته روشن است: يک اتحاد دفاعی کارآمد، بدون اتحاد سياسی ممکن نيست، و موجوديت ناتو با چنين اتحادی ناسازگار است

ايده ايجاد «اتحاد دفاعی اروپا» در سراسر قاره بيش از پيش طرفدار پيدا می‌کند. اما تا زمانی که ناتو همچنان بر امنيت اروپا سلطه داشته باشد، چشم‌انداز شکل‌گيری يک ساختار دفاعی مستقل و مؤثر اروپايی دست‌نيافتنی خواهد ماند. اروپا اگر می‌خواهد در مسائل دفاعی، و به‌طور کلی، به حاکميت واقعی دست يابد، بايد به ناتو پايان دهد؛ چشم‌اندازی که به همان اندازه که ضروری است، بعيد به نظر می‌رسد.

مارک روته، نخست‌وزير پيشين هلند که اکنون دبيرکل ناتو است، اخيراً ناخواسته حقيقتی را بر زبان آورد که در سراسر اروپا واکنش‌برانگيز شد. او ناتو را نه فقط سپر دفاعی اروپا، بلکه «سکويی برای ايالات متحده جهت اعمال قدرت در صحنه جهانی» توصيف کرد و افزود که «استفاده از دارايی‌ها و امکانات کليدی در اروپا» برای «موفقيت کارزار آمريکا و اسرائيل» عليه ايران نيز «حیاتی» است.

روته درست می‌گويد. ناتو به پایگاه مقدمی برای جنگ‌هایی بدل شده که اروپا آن‌ها را انتخاب نکرده است؛ جنگ علیه دشمنانی که اروپا آن‌ها را دشمن خود نمی‌داند، در خدمت جاه‌طلبی‌های جهانی قدرتی که روزبه‌روز بیش از پیش با منافع و ارزش‌های اروپا در تضاد است. رهبران اروپايی همواره می‌دانستند که اتحاد آتلانتيک شمالی، پيوندی ميان دو طرف نابرابر است، اما اين وضعيت را در برابر وعده امنيت پذيرفته بودند.

اکنون که تعهد ایالات متحده به امنیت اروپا زیر سؤال رفته است، روتّه با ستایشِ همچنانِ نظمی که اروپا را به امپراتوری آمریکا گره زده است، همچون صدايی تنها در بیابان به نظر می‌رسد. حتی در ميان آتلانتيک‌گرايان اروپا نيز اين باور که ناتو پس از خروج دونالد ترامپ از قدرت، خودبه‌خود به وضعيت سابق بازخواهد گشت، در حال رنگ‌باختن است؛ هرچند اين روند بسيار کند پيش می‌رود.

تسليم دائمی در برابر خواسته‌های واشنگتن را نمی‌توان «استراتژی دفاعی اروپا» ناميد. در عين حال، حتی محافظه‌کارترين اروپايی‌ها نيز می‌دانند که ناتو بدون آمريکا، مانند دوچرخه‌ای بدون دوچرخه‌سوار خواهد بود. به همين دليل، درخواست‌ها برای ايجاد «اتحاد دفاعی اروپا»، احتمالاً در قالب ائتلافی از کشورهای داوطلب، بر پايه سازوکار «همکاری تقويت‌شده» در اتحاديه اروپا و با مشارکت نروژ و بريتانيا رو به افزايش است.

اما مشکل دقيقاً همين‌جاست. تا زمانی که ناتو وجود دارد، ايجاد يک بديل واقعی اروپايی ناممکن است.

يک «اتحاد دفاعی اروپا» که واقعاً کارآمد باشد، مستلزم پاسخ‌گويی روشن به چهار پرسش دشوار است: چه کسی برای تسليحات اروپا سفارش صادر می‌کند؟ چه کسی اوراق بدهی مشترکی را منتشر می‌کند که برای تأمین مالی آن لازم است؟ هزینه‌های ناشی از آن چگونه میان شرکت‌های شاخص ملی کشورهای عضو در صنعت تسلیحات توزیع می‌شود؟ و در نهایت، اما بی‌تردید نه کم‌اهمیت‌ترین پرسش: چه کسی به اروپایی‌های یونیفورم‌پوش دستور خواهد داد که بکشند و کشته شوند؟

پاسخ‌های معقول به اين پرسش‌ها نمی‌تواند صرفاً بين‌دولتی باشد، و ناتو نيز قادر به ارائه چنين پاسخ‌هايی نيست. پيش‌شرط شکل‌گيری يک اتحاد دفاعی اروپايی، همان اتحاد سياسی‌ای است که معماران اتحاديه پولی اروپا از آن پرهيز کردند.

برخی بر اين باورند که تهديدهای وجودی کنونی اروپا، به‌ويژه پس از حمله روسيه به اوکراين، می‌تواند همان شتاب لازم برای اتحاد سياسی را ايجاد کند که بحران يورو و سپس همه‌گيری کرونا نتوانستند پديد آورند. اين ارزيابی درست باشد يا نه، يک نکته روشن است: يک اتحاد دفاعی کارآمد، بدون اتحاد سياسی ممکن نيست، و تداوم موجوديت ناتو با چنين اتحادی ناسازگار است.

برای نسلی که دوران جنگ سرد را تجربه کرده بود، سپردن دفاع اروپا به اولويت‌های ايالات متحده منطقی به نظر می‌رسيد. نخبگان آمريکايی و اروپای غربی، هم به‌دليل هراس واقعی و وجودی از اتحاد شوروی و هم به‌واسطه يک سازوکار مالی که در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ اروپا را به بازیافت‌کننده مازاد آمريکا بدل کرده بود، در يک جبهه قرار داشتند. حتی پس از آنکه مازادهای آمريکا جايش را به کسری‌های عظيم داد، اروپا همچنان دلارهای مازاد خود را به آمريکا بازمی‌گرداند: آمريکايی‌ها خودروهای آلمانی و کيف‌های لوکس فرانسوی می‌خريدند و اروپايی‌ها همان دلارها را صرف خريد بدهی دولتی، سهام و املاک آمريکايی می‌کردند.

در همين حال، ديوار برلين فروريخت. اتحاد شوروی به قطعه‌ای موزه‌ای تبديل شد و روسيهِ بوريس يلتسين چيزی جز پيوستن به غرب، از جمله ناتو، نمی‌خواست. آمريکا ديگر از روسيه هراسی نداشت. آنچه واشنگتن از آن بيم داشت، شکل‌گيری رابطه‌ای بيش از حد نزديک ميان آلمان و روسيه بود؛ مبادا هژمونی‌اش بر اروپا به چالش کشيده شود.

صنعت آلمان با گاز روسيه می‌چرخيد. اما صادرات آلمان بر کسری‌های مالی آمريکا متکی بود و همين اهرمی در اختيار واشنگتن قرار می‌داد تا رضايت آلمان را نسبت به سياست دوگانه‌اش برای جلوگيری از ادغام روسيه در اروپا تضمين کند: از يک سو، فقيرسازی عمدی جامعه روسيه، و از سوی ديگر، گسترش ناتو به سمت شرق؛ سياستی که شرايط ايده‌آل را برای ظهور يک مرد قدرتمند مانند ولاديمير پوتين فراهم کرد.

هم‌زمان با پيشروی ناتو به شرق، نخبگان حاکم جديد در کشورهای بالتیک، و همچنين در لهستان و اکنون فنلاند دريافتند که می‌توانند در درون اتحاديه اروپا، بسيار فراتر از وزن واقعی خود تأثيرگذار باشند؛ کافی است به مشتاق‌ترين عوامل آمريکا برای گسترش افسارگسيخته ناتو بدل شوند. بدين‌ترتيب، اروپا ناگهان در کنار شکاف شمال ـ جنوب خود؛ شکافی ميان آلمان و هلندِ دارای مازاد از يک سو و يونان، ايتاليا و اسپانيای بدهکار از سوی ديگر، با يک شکاف تازه نيز روبه‌رو شد: شکاف ميان شرقی‌های تندروِ توسعه‌طلب و غربی‌های ميانه‌رو؛ دو نيرويی که هرکدام اتحاديه اروپا را به سويی متفاوت می‌کشند.

حتی اگر آمريکا هيچ علاقه‌ای به تقسيم اروپا برای حفظ سلطه خود نداشت، ناتو نيروهای گريز از مرکزی را تقويت کرد که شکل‌گيری اتحاد سياسی اروپا و به تبع آن، هرگونه اتحاد دفاعی مؤثر را ناممکن ساخته‌اند. به همين دليل، اروپا بايد از ناتو خارج شود؛ نه چون روسيه کشوری دوست است ــ که نيست ــ و نه چون آمريکا شر مطلق است، بلکه صرفاً يک قدرت امپراتوری است. اروپا بايد ناتو را ترک کند، زيرا اتحادی که به سکويی برای اعمال قدرت جهانی آمريکا بدل شده، همواره برای شماری از بازيگران اروپايی در درون خود سودمند خواهد بود و همين امر، يکپارچگی و حاکميت اروپا را ناکام خواهد گذاشت.

روزی از ادنا اوبراين، نويسنده ايرلندی، شنيدم که می‌گفت: «ويرانی يک قلب، روندی کند و پنهانی است که خود را در لباس وظيفه نشان می‌دهد.» سرنوشت يک قاره نيز چنين است. هر بار که يک رهبر اروپايی به واشنگتن می‌رود و در برابر ميز «رزولوت»* سر فرود می‌آورد، اين ويرانی عميق‌تر می‌شود؛ آرام، خزنده، و در هيئت انجام وظيفه.

منبع: پروجکت سنديکات

*میز رزولوت همان میز چوبی معروف در دفتر کار رئیس‌جمهور ایالات متحده در کاخ سفید است که از اواخر قرن نوزدهم استفاده می‌شود و در ادبیات سیاسی نماد قدرت ریاست‌جمهوری آمریکا به شمار می‌رود.

 

منبع : اخبار روز

 

 

 

 

 



بالا

بعدی * صفحة دری * بازگشت