


چین چطور ابرقدرت شد؟
چهل سال پیش وقتی به خیابانهای چین نگاه می کردید، هیچ خبری از آسمان خراش های که امروز می بینید، نبود. مردم از گرسنگی تلف می شدند. در تمام کشور حتی یک سوپر مارکیت مدرن وجود نداشت. آرزوی هر خانوادۀ چینی داشتنِ این سه چیز بود:
یک بایسکل
یک ساعت دستی
یک ماشین خیاطی
چطور ممکن است؟ چطور کشوری که آرزو و دغدغۀ پدر و مادرهایشان پیدا کردن یک کاسه برنج برای سیر کردن فرزندان شان بود، حالا فرزندان شان پیشرفته ترین چیپ ست های هوش مصنوعی را طراحی می کنند؟
چهل سال اخیر در چین نه رشد اقتصادی، بلکه انفجار اقتصادی واقع شده است. در چین کمتر از یک نسل هشتصد ملیون نفر از فقر مطلق نجات یافتند، جمعیتی برابر با جمعیت تمام قارۀ اروپا.
خیلی ها فکر می کنند که چین با کاپی کردن ابزار و وسایل غرب یا دیگران به این جا رسید. اما داستان بسیار پیچیده تر از این است و جذاب تر از این حرف ها.
این داستان، داستان مردمی است که دیوار های کشیده شده به اطراف کشور خود را ویران کردند و داستان رهبری است که گفت مهم نیست پشک/گربه، سیاه باشد یا سفید. مهم این است که موش بگیرد. غربی ها فکر می کردند که چین را دموکرات می کنند، اما خود باعث بیداری یک اژدهای خفته شدند.
سالهای خاکستری
برای فهمیدن اوج چین اول باید سقوط آنرا دید. به سال 1976 می رویم، در زمان و جای که همه چیز بوی خاکستر می داد. در این سال چین هیچ شباهتی به غول اقتصادی که امروز است، نداشت. اگر شما در آن زمان یک کامره می داشتید و در خیابانهای پیکن قدم می زدید، اولین چیزی که توجه تانرا جلب می کرد، رنگ بود یا در واقع بهتر است گفت، نبودن رنگ بود. تقریباً تمام مردم، زن و مرد، پیر و جوان لباس های یک شکل می پوشیدند. کرتی و پتلون/دریشی(کُت و شلوار) های ساده به رنگ آبی، خاکستری یا سبز ارتشی که به دریشی یا کت و شلوار مائویی معروف بود. هیچکس حق نداشت تفاوت داشته باشد. فردیت معنایی نداشت. همه فقط چرخ دنده های یک ماشین بزرگتر به نام دولت بودند.
آن زمان چین تحت رهبری مائوتسه تونگ اداره می شد. سیستم اقتصادی چیزی بود که به آن کاسۀ برنج آهنی می گفتند. این اصطلاح بسیار جالب است و در واقع کُل ذهنیت آن دوران را نشان میدهد. یعنی چه؟ شغل شما، خانۀ شما و غذای شما توسط دولت تضمین شده بود اما به بدترین شکل ممکن. شما چه، کار می کردید، چه کار نمی کردید، چه با هوش بودید، چه تنبل، در آخر ماه همان حقوق بخور و نمیر را می گرفتید. هیچ انگیزه ای برای پیشرفت وجود نداشت. چرا بیشتر باید تلاش کنید، وقتی مزد زحمات خود را نمی گیرید؟
اما داستان فقط بی انگیزگی نبود. چین آن سالها زخم خوردۀ دو فاجعۀ بزرگ بود که کمر اقتصادش را شکسته بود:
1- طرحی به اسم جهش بزرگ به جلو
اسم اش طرح خیلی قشنگ است اما نتیجه اش یکی از تلخ ترین تراژیدی های بزرگ قرن بیستم شد. مائو رهبر حزب کمونیست حاکم می خواست چین را یک شبه صنعتی کند و به انگلستان و امریکا برسد. دستور داده بود که کشاورزان زمین های شان را رها کنند و در حیاط خانه های شان کوره های کوچک ذوب آهن بسازند. تصور کنید مردم که هیچ تخصصی در این زمینه نداشتند قاشق و پنجه، قاب ها و حتی دستگیر دروازه و کلکین خود را می کندند و داخل همان کوره های ذوب آهن خانگی می ریختند تا فولاد درست کنند.
نتیجه چه شد؟
ملیون ها تن فلز بی کیفیت و به درد نخور که به هیچ کاری نمی آمد.
فاجعۀ واقعی در مزارع اتفاق افتاد. چون همه مشغول تولید فولاد بودند، کسی نماند که گندم بکارد و برداشت کند. دولت چین همزمان دستور قتل عام گنجشک ها را داد چونکه فکر می کرد آفت هستند. غافل از اینکه گنجشک ها سدِّ دفاعی در برابر ملخ ها بودند. وقتی آسمان از پرنده خالی شد، ملخ ها به مزارع بی دفاع حمله کردند و همان اندک محصولی را که مانده بود، بلعیدند. این شروع یک قحطی بسیار وحشتناک بود. هنوز هم آمار دقیقی وجود ندارد، اما تخمین زده می شود بین 15 تا 45 ملیون نفر از گرسنگی جان دادند.
2 – انقلاب فرهنگی
زخم دوم ، انقلاب فرهنگی بود. دوره ای که در آن دانش، دشمن محسوب می شد. مدرسه ها و دانشگاه ها تعطیل شدند. دانش آموزان و دانشجویان را به روستا ها فرستادند تا کار یاد بگیرند. معلم ها، دکتورها و مهندس ها، تحقیر می شدند. چون برای آنها می گفتند، روشنفکران بورژوا. مائو مغزهای متفکرش را فرستاد تا طویله ها را تمیز کنند و قلم را از دست شان گرفت. چین عملاً یک نسل کامل از متخصصینش را از دست داد. یک دهه هرج و مرج مطلق که در آن پسر علیه پدر و شاید علیه استاد شورش می کرد.
خلاصه اینکه تا سال 1976 چین یک کشور منزوی، فقیر و خسته بود. اقتصادش کاملاً دولتی، ناکارآمد و بسته بود. هیچ شرکت خارجی حق نداشت که در چین کار کند. و هیچ چینی هم حق نداشت بدون اجازۀ دولت حتی از روستایش خارج شود، چه برسد به اینکه برود خارج از کشور. تولید ناخالص چین از خیلی از کشورهای افریقایی کمتر بود.
درگذشت مائو رهبر چین
در نهم سپتمبر 1976 اتفاقی افتاد که نفس ها را در سینه حبس کرد. مائو رهبر چین درگذشت. چین وارد یک شوک عظیم شد.
حالا چه می شود؟ کشور لبۀ پرتگاه بود. خزانۀ خالی، تکنالوژی عقب مانده و مردمی که دیگر توانی برای شان نمانده بود.
دو راه پیش روی پای چین بود:
1 – ادامه دادن همان مسیر آیدئولوژیک و بسته که احتمالاً به فروپاشی کامل ختم می شد.
2 – تغییر ریشه ای و رادیکال. تغیری که جرئت زیادی میخواست.
خیلی ها فکر میکردند کار چین تمام است. اما هیچ کس خبر نداشت یک پیرمرد کوتاه قد که بارها توسط خود مائو تبعید شده بود و در کارخانه های تراکتور سازی کار میکرد، برگردد و قدرت و رهبری را بدست بگیرد. مردی که قرار بود جملۀ معروفی بگوید که تاریخ قرن بیستم را برای کشورش تغییر بدهد. آن جمله این بود:
"فقر، سوسیالیزم نیست."
این جا نقطۀ پایان سالهای خاکستری و شروع طوفان بود.
معمار تغییر در چین کمونیست
حالا سال 1978 است. دو سال از مرگ مائو گذشته است و چین هنوز گیچ و منگ است. جنگ قدرت تمام شده است و کسی که پیروز از میدان بیرون آمده است نه یک جوان انقلابی پرشور بلکه یک پیرمرد 74 ساله است.
نامش"دِنگ شییائوپینگ " بود. زندگی کاری او کلکسیونی از فراز و نشیب ها است. سه بار سقوط از اوج قدرت توسط مائو و تحمل سال ها تبعید و تجربۀ کارگری با لباس روغنی در خط تولید تراکتور. پسرش را در دوران انقلاب فرهنگی از پنجرۀ ساختمان پرت کرده بودند پایین که فلج شد. هر کسی دیگر که جای دنگ شیائوپینگ بود، پر از کینه و انتقام بر می گشت، اما او، نه.
دنگ یک آدم عملگرا بود. فهیمده بود که شعارهای قشنگ، شکم مردم را سیر نمی کند. وقتی دنگ قدرت را گرفت، چین شبیه یک کشتی سوراخ بود که داشت غرق می شد. او اولین کاری که کرد سفر به کشورهای همسایه مانند جاپان و سنگاپور بود. وقتی سوار قطار سریع السیر جاپان یا "شینکانسن" شد، خبرنگاران از او پرسیدند چه حسی دارد؟ او پاسخ داد که حس می کنم کسی دارد هول(تیله) می دهد تا بدوم و ما چقدر عقب هستیم.
دِنگ واقعیت را دید و انکار نکرد. اما چطور باید این چین زنگ زده را تکان داد. او یک جملۀ معروف گفت که کُل فلسفۀ چین جدید را می شود در آن خلاصه کرد:
"مهم نیست که گربه(پشک) سیاه باشد یا سفید. مادامی که موش بگیرد، گربه ای خوبی است."
این یعنی چه؟ این یعنی دور بریزید این بحث های تمام ناشده را که این کار کمونیستی است یا سرمایه داری. سوال اصلی این است که آیا کار می کند(نتیجه می دهد)؟ اگر کار میکند، انجامش می دهیم، حتی اگر اسمش سرمایه داری باشد.
آغاز تغییر از روستای "شیائوگانگ"
دِنگ شیائوپینگ جانشین مائو در رهبری حزب کمونیست و دولت کمونیستی چین تصمیم گرفت یک آزمایش خطرناک انجام بدهد، اما نه از بالا به پایین. داستان واقعی تغییر چین از پیکن شروع نشد. از یک روستای فقیر و قحطی زده به اسم "شیائوگانگ" شروع شد.
زمستان سال 1978 بود. مردم این روستا داشتند از گرسنگی می مردند. سیستم کمونیستی دولت می گفت همه باید روی زمین دولت کار کنند و محصول آنرا به دولت بدهند. دولت هم یک جیرۀ بخور و نمیر برای شان بدهد. نتیجه این بود که هیچ کس انگیزۀ کار نداشت و زمین ها بایر مانده بود.
یک شب سرد، هژده کشاورز یا دهقان این روستا مخفیانه در یک کلبۀ کاه گلی جمع شدند. آنها می دانستند کاری که می خواهند انجام دهند، حکم اعدام دارد. آنها روی یک توته کاغذ پاره یک قرارداد نوشتند و همه در پای آن امضا کردند یا انگشت گذاشتند. متن قرارداد ساده بود:
ما زمین ها را بین خودمان تقسیم می کنیم، سهم دولت را می دهیم ولیکن هرچه اضافه ماند، از خودمان باشد. اگر گیر افتادیم و اعدام شدیم، بقیه قول میدهند که بچه های مان را تا هژده سالگی بزرگ کنند.
این قرارداد حالا در موزیم ملی چین نگهداری می شود و یکی از مهم ترین اسناد تاریخ چین است.
این قرارداد و عمل به آن سبب شد که سال بعد همان روستای که کاسۀ گدایی در دست داشت، بیشتر از مجموع حاصل پنج سال گذشته محصول برداشت کرد. انبارها پر از گندم و برنج شد. اما خبر به گوش مقامات بالا رسید. همه ترسیدند و گفتند این ها ضد انقلاب هستند و باید اعدام شوند.
وقتی خبر به گوش دِنگ شیائوپینگ رهبر حزب کمونیست حاکم رسید، همه منتظر بودند که دستور تخریب روستا را صادر کند. اما او لبخند زد و گفت: نه. بگذارید ببینم چه می شود؟ دنگ به جای تنبیه، این نمونه را تشویق کرد. او فهمید که راز پیشرفت انگیزۀ شخصی است. وقتی دهقان یا کشاورز بداند محصول اضافی زمین زراعت شده مربوط خودش می شود نه مربوط دولت، با تمام توان و انگیزه کار می کند. دنگ این سیستم را، سیستم مسئولیت خانوار نامگذاری کرد و در تمام چین عملی کرد. نتیجه باور نکردنی بود. ظرف چند سال تولید غذا در چین منفجر شد. قحطی که سالها گریبانگیر چین بود برای همیشه ریشه کن شد. مردم دیگر گرسنه نبودند و شکم ها سیر شده بود. این اولین پیروزی بزرگ دِنگ شیائوپینگ بود. او به همه حتی به تندرو های حزب کمونیست ثابت کرد که روش عملگرایانه جواب مبدهد.
آزمایشگاه بزرگ و تولد شنژن
حالا که مشکل نان حل شده بود، دنگ رفت سراغ مرحلۀ بعدی، مرحله ای که خیلی جاه طلبانه تر بود. او می خواست چین را نه فقط سیر کند، بلکه ثروتمند بسازد. اما چطور؟
دنگ با باز کردن دروازه های که سی سال بسته بود، یک نقشه داشت. نقشه ای که قرار بود یک دهکدۀ ماهی گیری کوچک را تبدیل کند به یک پایتخت سخت افزار جهان.
حالا که مشکل نان شب حل شد، دنگ شیائوپینگ با یک جالش بزرگتر روبرو بود. کشاورزها سیر شده بودند، اما کشور هنوز فقیر بود. تکنالوژی چین در واقع از عصر حجر بود و خزانۀ دولت خالی. دنگ میدانست که چین به تنهایی نمی تواند پیشرفت کند. آنها هر کاری را هم که می خواستند انجام دهند به پول و تکنالوژی غرب نیاز داشتند. اما یک ترس بزرگ هم وجود داشت. اگر درهای کشور را یکبار باز می کردند، ممکن بود سیستم کمونیستی از هم بپاشد و هرج و مرج شود.
دنگ تصمیم گرفت که کار هوشمندانه انجام دهد. او نیامد که کل کشور را یکبار آزاد کند. او چهار نقطۀ کوچک را انتخاب کرد و گفت این جا آزمایشگاه ما است. به این نقاط مناطق ویژۀ اقتصادی گفتند که همه در جنوب شرقی چین واقع بودند:
1 – شنژن
2 – ژوهای
3 – شانتو، که همه در ولایت گوانگ دونگ موقعیت داشتند.
4 – شیامن در ولایت فوجیان.
ایده ساده بود. در این مناطق قوانین سختگیرانۀ کمونیستی اجرا نمی شود. شرکت های خارجی می توانند بیایند، کارخانه بسارند، کارگر استخدام کنند و سود ببرند. اگر این آزمایش شکست خورد، دروازه اش را می بندیم و ضررش فقط به آن مناطق می رسد. اما اگر جواب داد آنرا برای کل چین کاپی می کنیم و تعمیم می دهیم.
معروفترین این آزمایشگاه ها جایی بود به اسم "شنژن". شنژن در سال 1980 یک دهکدۀ ماهی گیری پر از گل و لای در جنوب چین و در ولایت گوانگ دون بود و سی هزار نفر جمعیت داشت که در کلبه های ساده زندگی می کردند و با تور ماهیگیری روزگار می گذراندند. اما پس از آن شنژن به یک کارگاه ساختمانی غول پیکر تبدیل شد. امروز آن روستای ماهی گیری سی هزار نفری یک شهر بزرگ بسیار پیشرفتۀ هفده ملیون نفری است که اگر شما بخواهید هر چیزی بسازید از پهباد تا تیلفون هوشمند قطعاتش احتمالً در شنژن پیدا می شود.
در چین پای برندهای غربی نیز به سرعت باز شد. شرکت های خارجی در چین سرازیر شدند. معامله دو طرفه بود. غرب دنبال کار ارزان و بازار بکر چین بود و چین دنبال یادگرفتن.
چینی ها با هوش بودند. آنها فقط کارگر ساده باقی نماندند. آنها مهندسی معکوس می کردند. هر قطعه ای که تولید می شد یاد می گرفتند که چطور ساخته می شود. دولت هم یک کار عجیب دیگر کرد. به مردم اجازه داد کار و کسب داشته باشند. تا قبل از این، منفعت شخصی جرم بود. اما حالا دست فروش ها کنار خیابان بساط پهن می کردند، تعمیرگاه های(دکان های مستری گری)خصوصی باز می شد و مردم می توانستند حاصل زحمت شان را به جیب خود شان بگذارند. یک اصطلاح جدید بین مردم رایج شد: "شیاهای"، یعنی خیز زدن داخل بحر. این اصطلاح برای کسانی بود که شغل های امن دولتی یا همان کاسۀ برنج آهنی را می گذاشتند و خیز می زدند داخل بحر متلاطم بازار آزاد تا پول دار شوند. چین دیگر آن کشور خاکستری و غمگین نبود. کشوری شده بود پر از رنگ، پر از صدا و پر از امید بود.
کارخانۀ جهان
این تازه اول ماجرا بود. چین هنوز کارخانۀ جهان نشده بود. دنیا هنوز چین را به عنوان سازندۀ اسباب بازی های پلاستیکی و لباس های ارزان می شناخت.
دهۀ نود میلادی رسید. چین ِدنگ شییائوپینگ داشت پوست می انداخت. اما هنوز یک قطعۀ بزرگی از پازل کم بود. نیروی کار. کارخانه ها مثل سمارق/قارچ، سبز می شدند، اما چه کسانی در آن کار می کردند؟ این جا بود که بزرگترین مهاجرت تاریخ بشر اتفاق افتاد. صدها ملیون نفر از روستائیان چینی بیل و کلنگ کشاورزی را زمین گذاشتند و یک بکس دستی برداشتند و راهی شهر ها شدند. به این جمعیت می گفتند، جمعیت شناور.
هر سال نزدیک سال نو چینی ایستگاه های قطار/ریل، چین تبدیل به دریای از آدم می شد که حتی جای سوزن انداختن نبود. پدر و مادرهای که بچه های شانرا پیش پدربزرگ و مادربزرگ های شان در روستا می گذاشتند و خود با چشمان گریان اما امیدوار سوار قطار آهن می شدند تا بروند در کارخانه ها و فابریکاتی کار کنند که هزاران کیلومتر دورتر بود. چرا؟ برای یک رویای ساده:
ساختن آیندۀ بهتر.
این کارگرها ستون فقرات معجزۀ اقتصادی چین بودند. آنها حاضر بودند روز12 ساعت و هفتۀ شش روز کار کنند. شرکت های بزرگ غربی دیوانه وار به سمت چین هجوم بردند. چون در غرب کارگران حقوق بالا و تعطیلات آخر هفته می خواستند اما در چین صف های چند کیلومتری از آدم های تشکیل می شد که حاضر بودند با یک دهم دستمزد غربی ها دو برابر آنها کار کنند. این کارگر ها تبدیل به ارتش صنعتی شده بودند. آنها در داخل فابریکه می خوابیدند، همانجا غذا می خوردند و زندگی شان شده بود تولید برای یک شرکت خارجی. این یعنی، هزینۀ کمتر، سرعت بالاتر و سود بیشتر.
چین در سازمان تجارت جهانی
نقطۀ عطف اصلی سال 2001 بود. سالی که بالاخره چین عضو سازمان تجارت جهانی شد. این اتفاق مثل باز شدن سد بود. تا قبل از آن کالاهای چینی برای ورود به بازار های جهانی باید تعرفه های سنگین می دادند. اما حالا چین پشت میز بزرگان نشسته بود. نتیجه این شد که سیلی از کالا از موس کمپویتر تان تا چارژر تیلفون تان، اسباب بازی طفل تان، حتی همین لباس بدنتان که احتمالا رویش نوشته شده ساخت چین. این عبارت ساخت چین در اول مترادف بود با جنس های بی کیفیت و ارزان، پلاستیک های زود می شکستند و لباس های زود پاره می شدند.
اما چین داشت بازی را یاد می گرفت. چینی ها، استراتژی کاپی کن، یادبگیر و بهتر بساز را پیش گرفتند. در اول فقط مونتاژ می کردند، اما کم کم شروع کردند به ساختن قطعات پیچیده. شهرها دیگر فقط کارخانه نبودند، تبدیل شدند به هیولاهای صنعتی. تمرکز و تخصصی شدن تولید در چین به حدی رسید که هیچ کشوری نمیتوانست با آن رقابت کند.
سرعت تولید چین ترسناک بود. اگر اپل طرح جدید آیفون را می داد کارخانه های چین می توانستند در ظرف کمتر از دو روز خط تولید را راه اندازند و هزاران کارگر را استخدام کنند. کاری که در امریکا ماه ها طول می کشد. اوج این دوران سال 2008 بود، سالی که چین میزبان المپیک پیکن شد. این فقط یک مسابقۀ ورزشی نبود. این یک جشن رونمایی از چین جدید بود. چین با مراسم این جشن به دنیا پیام داد که ما دیگر آن کشور فقیر بایسکل سوار نیستیم، ما ثروتمند هستم، منظم هستیم تا این جا بمانیم. دنیا مبهوت شده بود. توریست های به پیکن می رفتند، انتظار محله های فقیر نشین را داشتند. اما وقتی وارد فرودگاه ها می شدند به فرودگاه های مدرن تر از فرودگاه های امریکا مواجه می شدند.
چین ثابت کرد که کارخانۀ جهان شده است. رهبران چین می دانستند که این کافی نیست. کارگر بودن خوب است و پول می آورد اما رئیس بودن بهتر است. آنها نمی خواستند تا ابد فقط تیلفون های اپل را مونتاژ کنند و سود اصلی به جیب امریکایی ها برود. چینی ها می خواستند خودشان اپل بسازند. خودشان تسلا بسازند. دورانی که چین تصمیم گرفت از کاپی کردن دست بردارد و به اختراع کردن روی بیاورد. دورانی که غرب تازه فهمید چه اشتباهی کرده که شرکت هایش را آنجا فرستاده است و چه رقیب قدرتمندی را در آغوش گرفته است.
عصر جدی و اژده های تکنالوژی
سال 2012 فرارسید. دنیا هنوز درگیر پس لرزه های بحران اقتصادی بود، اما در پیکن اتفاقی افتاد که مسیر تاریخ را دوباره عوض کرد. مردی به نام "شی جین پینگ" به قدرت رسید. او بر عکس رهبران قبلی که محتاط و کم حرف بودند، یک رویای بزرگ و پر سرو صدا داشت. او اسم رویای خود را گذاشت، "رویای چینی".
پیام شی جین پینگ، ساده اما قدرتمند بود. دوران تحقیر تمام شده است. ما دیگر کارخانۀ جهان نیستیم که برای تان جوراب و اسباب بازی بسازیم. ما میخواهیم آقای جهان شویم.
استراتژی عوض شد. دولت چین یک سند منتشر کرد به اسم ساخت چین 2025، هدفی که آن زمان بلند پروازانه بود. اما حالا که در سال 2026 هستیم دیده می شود به خیلی از اهداف رسیده اند. هدف شان تسلط بر ده صنعت کلیدی آینده مثل: هوش مصنوعی، رباتیک، هوافضا، موتر/خودرو های برقی و بیو تکنالوژی بود.
تا قبل از این غربی ها به چین می خندیدند و میگفتند که این ها فقط بلد اند کاپی کنند و خلاقیتی ندارند. اما این خنده ها خیلی زود خشک شد. چین با سرعت باور نکردنی شروع به جهش کرد. اولین جای که این تغییر را حس کردیم، تیلفون های جیب مان بود. حالا تیلفون های موبایل چینی مانند شیائومی،هواوی، اوپو، ویو، بازار های دنیا را گرفته اند.
چین پس از موبایل روی موترهای برقی سرمایه گذاری کرد. دولت چین ملیاردها دالر به شرکت های مانند بی وای دی یارانه داد و نتیجه این شد که در همین سال روان 2026 شرکت بی وای دی رسماً بزرگترین غول موتر سازی برقی جهان است.
زمانی ایلان ماسک مالک شرکت تسلا بزرگترین موتر برقی دنیا به موترهای برقی چین می خندید و حالا می گوید موترهای برقی چین جدی ترین رقیب تسلا هستند. حالا خیابان های شنژن و پیکن از موترها و اتوبوس های برقی پر شده است که نه صدایی تولید می کنند و نه دودی.
چین حتی مرحلۀ کارت اعتباری را هم کلاً رد کرد. در غرب مردم از پول نقد رفتند سراغ چک و کارت بانکی. در چین مردم از پول نقد یکدم خیز زدند روی موبایل. امروز در شانکهای یا پیکن شما اگر حتی بخواهید از یک دست فروش سبزی بخرید، یا به یک نوازندۀ خیابانی کمک کنید، باید کیو آر کود، اسکن کنید. بکس جیبی پول فزیکی در چین منقرض شده است. اپ های مثل وی چت شده اند همه چیز. شما با یک برنامه هم چت می کنید، هم تاکسی می گیرید، هم پول پرداخت می کنید و هم وام می گیرید.
تک تاک اولین اپلیکیشن چینی بود که توانست فرهنگ غرب را تسخیر کند. الگورتم تیک تاک اینقدر پیشرفته و دقیق بود که فیسبوک و انستا گرام را به وحشت انداخت. این نشان داد که حالا چین در نرم افزار و هوش مصنوعی هم پیشتاز است.
اما جاه طلبی شی جین پینگ فقط به تکنالوژی محدود نشد. او یک پروژۀ عمرانی غول پیکر را شروع کرده است که برایش می گویند "یک کمربند، یک جاده". این در واقع همان جادۀ ابریشم قدیمی اما با نسخۀ قرن بیست و یکم است.
چین در بیش از 140 کشور دنیا از آسیا تا افریقا و حتی اروپا، بندر، راه آهن، نیروگاه و پول می سازد. تا با پول چین و مهندسان چینی رگ های حیاتی اقتصاد دنیا را به قلب پیکن وصل کند. بندری در یونان، راه آهنی در افریقا، نیروگاهی در پاکستان، تمام این ها بخشی از یک پازل بزرگ هستند تا نفوذ چین را جهانی کنند.
از اعماق اوقیانوس تا ایستگاه فضایی اختصاصی شان در مدار زمین چین ثابت کرد که مُدل توسعه ترکیب بازار آزاد و کنترل دولتی کار می کند. اما هر صعودی چالش های خودش را دارد.
آیا این ابرقدرت جدید شکست ناپذیر است یا پاشنه آشیل های دارد که می تواند زمین گیرش کند؟
آیا اژدها پیر می شود؟
داستان چین، بدون شک بزرگترین داستان موفقیت اقتصادی قرن بوده است، اما هیچ درختی تا آسمان رشد نمی کند. سکۀ چین امروز یک روی دیگر هم دارد که کمتر در موردش صحبت می شود. روی که باعث شود این اژدها در سالهای آینده نفس کم بیاورد.
اولین و بزرگترین پاشنه آشیل چین چیزی نیست جز مردمش. قبلاً گفتیم که جمعیت زیاد باعث رشد چین شد. حالا همان جمعیت به بزرگترین کابوسش تبدیل می شود. سیاست معروف تک فرزندی که دهه ها اجرا شد حالا گریبان چین را می گیرد. چین دارد به سرعت پیر می شود. امروز تعداد باز نشسته ها در حالا بیشتر شدن از تعداد کارگران است. این یعنی، نیروی کار کمتر. حقوق های بالاتر و هزینه های درمان سنگین تر برای دولت. چین دارد قبل از آنکه کاملاً ثروتمند شود، پیر می شود. کارشناسان میگویند بم ساعتی جمعیت.
سال 2022 برای اولین بار بعد از شصت سال جمعیت چین کاهش پیدا کرد و تا امروز روند کاهش جمعیت ادامه دارد. طوریکه دیگر چین پر جمعیت ترین کشور دنیا نیست و جایش را به هند داده است. این یک زنگ خطر جدی است. کارخانه ها دیگر کارگر ارزان و فراون پیدا نمی کنند و خیلی از شرکت سمت هند و اندونیزیا می روند. البته چین دارد با تولید ربات ها کمبود نیروهای انسانی را جبران می کند.
چالش دوم یک طناب دار بود که چین خودش با دست های خودش بافت: اعتیاد به سیمان/سیمیت و بِتون. سالهاست که چین برای آمار رشد اقتصادی اش را بالا نگهدارد فقط ساخت و ساز کرده است؛ پل، جاده، برج. اما برای کی؟ امروز در چین پدیده ای داریم به اسم شهرهای ارواح. شهرهای کامل با خیابان کشی مدرن و برج های لوکس که حتی یک نفر هم در آن زندگی نمی کنند. چرا؟ چون دولت میخواست بسازد تا چرخ کارخانه ها بچرخد. ولی مردم پول خریدش را نداشتند. نتیجه این شد که ملیاردها دالر سرمایۀ مردم به جای اینکه وارد صنعت و تکنالوژی شود، تبدیل به سمینت و خشت شد. حالا چین مانده و خانه های که مشتری ندارند و بدیهی های که روز بروز بیشتر می شود.
و سومین چالش، دنیا دیگر مثل دهۀ نود با آغوش باز از چین استقبال نمی کند. غرب هرچند دیر، اما بیدار شده است. جنگ های تجاری، تحریم های تکنالوژی و محدودیت های که امریکا برای چین گذاشته کار را سخت کرده است. غرب عملاً تُرمُز(بریک) دستی را کشیده است. چین حالا باید داخل مسیر ماین گذاری شده و پر از مانع حرکت کند. آنهم بدون اینکه دیگر به نقشه ها و تکنالوژی غرب دسترسی داشته باشد.
پس بیائید برگردیم به سوال اول که آیا چین قرار است ابرقدرت آینده باشد و امریکا را پشت سر بگذارد؟
پاسخ هر چه باشد، اما داستان چین به ما یاد داد که هیچ سرنوشتی قطعی نیست. چهل سال پیش سرنوشت یک کشاورز چینی گرسنگی بود، اما امروز یک نواسه/نوۀ، همان کشاورز دارد داخل ایستگاه فضایی چین قدم میزند.
https://www.youtube.com/watch?v=U9-67vQQyuA&t=1091s