


چرا چین، روسیه، ایران و کره شمالی امپراتوری را به وحشت میاندازند؟
· نویسنده: پرینس کاپون
· ترجمه مجله جنوب جهانی
· نشریهٔ فارین افرز چین، روسیه، ایران و جمهوری دموکراتیک خلق کره (کره شمالی) را «بدتر از یک محور» میخواند؛ چرا که امپراتوری فاقد ادبیاتی صادقانه برای توصیف هماهنگیهای حاکمیتیِ خارج از سیطره و فرماندهی خویش است. حقایق نشانگر نقشهای پنهان برای تسخیر بشریت نیستند، بلکه از معماری روبهرشدِ توسعهٔ چندقطبی، مقاومت در برابر تحریمها، حاکمیت ملی، همکاریهای امنیتی و اصلاح نظام حکمرانی جهانی حکایت دارند. هراس واقعی از آن است که سیستم جهانیِ سرمایهداری-امپریالیستیِ غرب دیگر قادر نباشد «جنوب جهانی» را تکهتکه، وابسته و مطیع نگاه دارد. وظیفهٔ ما رد کردن سناریوی جنگ است، پیش از آنکه طبقهٔ حاکم وحشتزدگی خود را به سیاست رسمی بدل سازد.
جستار اول ژوئیه
۲۰۲۶
توماس رایت در فارین افرز، به مثابه هشداری بیطرفانه از فراز قله
طنینانداز نشده است؛ بلکه از اعماق خودِ این ماشین برمیخیزد. رایت رسالهنویسی
تنها نیست که بیرون از دروازههای قدرت قدم بزند؛ او پژوهشگر ارشد اندیشکدهٔ
بروکینگز و مدیر ارشد سابق برنامهریزی راهبردی در شورای امنیت ملی بایدن است.
نشریهٔ فارین افرز توسط «شورای روابط خارجی» منتشر میشود؛ یکی از آن
تالارهای قدیمی که کارگزاران قدرت در ایالات متحده در آن به یکدیگر میآموزند که از
چه بترسند، کجا را بمباران کنند، چه کسی را تحریم نمایند و همزمان با انجام این
کارها، چه چیزی را دموکراسی بنامند.
عنوان مقاله دستِ نویسنده را
رو میکند: «بدتر
از یک محور».
چین، روسیه، ایران و کره
شمالی همچون صف متهمان در یک بازداشتگاه امپریالیستی در برابر خواننده قرار داده
شدهاند. اتهام آنها این نیست که ارتش واحد، ایدئولوژی یگانه، فرماندهی مشترک یا
ساختار پیمانیِ واحدی را برای تسخیر جهان سازمان دادهاند؛ رایت خود به عکس این
مدعا اعتراف میکند.
این همکاریها عمدتاً دوجانبه،
منعطف، ناموزون و فروتر از یک اتحاد رسمی است. اما در منطق امپراتوری، دقیقاً همین
ویژگی آنها را خطرناکتر میسازد. متهمان مرتکب جرمی نابخشودنی شدهاند: یاد
گرفتهاند که چگونه با یکدیگر همکاری کنند، بدون آنکه ابتدا از واشنگتن بخواهند
ریاست جلسه را بر عهده بگیرد.
این نوشته بیش از آنکه تحلیل
باشد، اضطرابی است مجهز به پانویسها. این مقاله محدودیتهای این روابط را به سندی
دال بر تهدیدآمیز بودن آنها بدل میکند. محور رسمی وجود ندارد؟ پس هدف قرار دادنش
دشوارتر است. ساختار فرماندهی واحدی در کار نیست؟ پس اخلال در آن سختتر است. مقر
اتحاد مشخصی وجود ندارد؟ پس تادیب و تنبیه آن پیچیدهتر است. امپراتوری آشفته است
زیرا کشورهایی که مورد تحریم، محاصره، تهدید و دیوسازی قرار داده، مانند قربانیانی
سر بهراه رفتار نمیکنند. آنها در حوزههای تجارت، فناوری، امنیت، دیپلماسی، مالی
و هماهنگی سیاسی در حال تحکیم روابط خود هستند و این کار را در قالبهایی انجام
میدهند که بهراحتی توسط ابزارهای قدیمی امپراتوری قابل مهار نیست.
شگرد تبلیغاتی این متن، «علیت
گزینشی»
است. فشارهای ایالات متحده در این
مقاله به عنوان امری بدیهی و شبیه به وضعیت آبوهوا مطرح میشود. تحریمها صرفاً
وجود دارند؛ اتحادهای نظامی برقرارند؛ پایگاههای نظامی آمریکا افق را اشغال
کردهاند. کنترل صادرات، فشارهای مالی، گسترش ناتو و انزوای دیپلماتیک همگی به
عنوان ابزارهای عادیِ یک سیاست مسئولانه جلوه داده میشوند. اما هنگامی که اهدافِ
این فشارها واکنش نشان میدهند، تاریخ ناگهان آغاز میشود. همکاری چین خباثتآمیز
جلوه میکند، دیپلماسی روسیه به دستکاری تعبیر میشود، بقای ایران تنشآفرینی
قلمداد میگردد و تلاش کره شمالی برای دستیابی به امنیت، جنون خوانده میشود.
امپراتوری سنگ اول را پرتاب میکند، دادگاه را میسازد، قانون را مینویسد، قاضی را
منصوب مینماید و سپس متهم را به خاطرِ جاری شدن خونش بر کف زمین، خشونتطلب
مینامد.
این مقاله همچنین بر پایهٔ یک
«سلسلهمراتبِ
منابع» عمل میکند. خواننده در شناخت جهان توسط نهادهای اطلاعاتی آمریکا، مقامات
غربی، دلشورههای ناتو، ادعاهای رسانههای شرکتی و فرضیات اندیشکدهها هدایت
میشود. مردمانی که زیر بار تحریمها، محاصرهٔ نظامی، تجزیهٔ استعماری، محرومیت از
فناوری و فشارهای تغییر رژیم زیستهاند، اجازه ندارند معنای اقدامات خود را تبیین
کنند. آنها عمدتاً به عنوان تهدیدهایی ظاهر میشوند که باید توسط همان نهادهایی
تفسیر شوند که خود در شکلگیری این محیطِ تهدیدآمیز نقش داشتهاند. عقل سلیم
امپریالیستی اینگونه خود را بازتولید میکند: نخست زخم را پاک میکند، و سپس جای
زخم را جرمانگاری مینماید.
کارکرد ایدئولوژیک این امر
آشکار است. رایت تلاشی نمیکند تا به تودهٔ مردم بفهماند چرا این همه دولت در پی
یافتن راههای خروج از سلطهٔ آمریکا و اروپا هستند؛ او در حال آمادهسازی طبقهٔ
حاکم برای یک کارزار طولانیمدت جهت مهار این راههای خروج است. دغدغهٔ او نه صلح
است، نه توسعه، نه حاکمیت ملی، و نه زندگی کارگران و دهقانانی که بهای این تقابلها
را با گرسنگی، بدهی، سربازی اجباری، آوارگی و ریاضت اقتصادی میپردازند. دغدغهٔ او
«کارآمدی» است: اینکه واشنگتن چگونه میتواند شبکهای را که دیگر قادر به فرماندهی
مطلق آن نیست، مدیریت کند، افشا سازد، تحت فشار بگذارد، تحریم کند و محدود نماید.
این همان اعترافی است که در
زیر لوای این زنگ خطر پنهان شده است. امپراتوری از یک «محور» به این دلیل نمیهراسد
که بشریت را تهدید میکند، بلکه از هماهنگیهای حاکمیتی واهمه دارد، چرا که این امر
سیستم جهانی را به مخاطره میاندازد؛ سیستمی که هستهٔ امپریالیستی از طریق آن، با
بشریت همچون مواد خام رفتار کرده است. هیولای این مقاله چین، روسیه، ایران و کره
شمالی نیستند؛ هیولا همان نظم کهن است که در تحرکات دشمنانش، دورنمای جهانی را
میبیند که شاید دیگر قادر به حکمرانی بر آن نباشد.
همکاریهای
توصیفشده در فارین افرز از عدم برنخاستهاند، بلکه از دل سیستم جهانی
سربرآوردهاند که با حاکمیتِ خارج از فرماندهی غرب، همواره به عنوان مشکلی رفتار
کرده که باید مدیریت، تنبیه، تادیب یا نابود شود. حتی ارزیابی اطلاعاتی سال
۲۰۲۶
ایالات متحده نیز پیوند میان چین، روسیه، ایران و کره شمالی را در درجهٔ نخست از
طریق روابط محدود و دوجانبه توصیف میکند، نه یک اتحاد رسمی و واحد. رایت این
دوجانبهگراییِ محدود را به خودِ خطر بدل میسازد، اما بستر واقعیت چیزی عینیتر از
یک «محور» مخفی را نشان میدهد. این دولتها در حال ایجاد لایههایی از همکاریهای
تجاری، مالی، دیپلماتیک، امنیتی، انرژی، فناوری و حکمرانی جهانی هستند، زیرا ماشین
قدیمی انزواگراییِ غرب دیگر نمیتواند با یک فرمان، اطاعت خلق کند.
چین و روسیه روابط خود را در
قالب ادبیات گستردهترِ «گذار بینالمللی» تبیین کردهاند. بیانیههای ماه مه
۲۰۲۶
آنها، هر دو دولت را متعهد به تقویت هماهنگیهای راهبردی جامع و پیشبرد جهان
چندقطبی و نوع جدیدی از روابط بینالملل ساخت. این واژگان، متعلق به یک بلوک نظامی
رسمی نیست، بلکه ادبیات سیستمی دولتی است که میکوشد فضا را برای اقدام حاکمیتی در
برابر اجبار یکجانبه، فشارهای نظامی و انحصار نهادی گسترش دهد.
رویکرد پکن از اهمیت ویژهای
برخوردار است، زیرا به این معماریِ نوظهور یک برنامهٔ ایجابی میبخشد. ابتکارات
جهانی چین، شعارهایی منتزع و منزوی نیستند. مباحث نظری چینی، «ابتکار توسعهٔ
جهانی»، «ابتکار امنیت جهانی»، «ابتکار تمدن جهانی» و «ابتکار حکمرانی جهانی» را به
عنوان یک چارچوب بههمپیوسته معرفی میکنند که حول محور توسعه، امنیت، تبادلات
تمدنی و اصلاح حکمرانی جهانی بنا شده است. کتاب سفید چین در باب حکمرانی جهانی، این
چارچوب را بر پایهٔ برابری حاکمیتها، حاکمیت قانون در سطح بینالمللی،
چندجانبهگرایی، رویکرد مردممحور و اقدام عملی استوار میسازد. این همان پیشنهادی
برای سیستم جهانی است که مقالهٔ رایت از نام بردن از آن ابا دارد.
روسیه صراحتاً خود را با این
معماری همسو کرده است. پکن در ماه مه
۲۰۲۶
اعلام کرد که چین و روسیه تلاشهای هماهنگی را پیرامون ابتکارات چهارگانهٔ جهانی
چین انجام خواهند داد. گزارشهای رسانههای چینیزبان نیز حمایت روسیه از ابتکار
حکمرانی جهانی را به عنوان بخشی از تلاش برای ایجاد یک نظم بینالمللیِ چندقطبی و
عادلانهتر ثبت کردهاند. گفتمان راهبردی روسیه نیز با همین آهنگ سخن میگوید.
اظهارات سرگئی لاوروف در «نشستهای پریماکوف» در سال
۲۰۲۶،
چندقطبیگرایی را سیستمی مبتنی بر برابری حاکمیتها، حقوق بینالملل و توازن منافع
معرفی کرد، نه سقوط به ورطهٔ آشوب. این رابطه را نمیتوان به تدارکات میدان جنگ یا
هراس از تسلیحات تقلیل داد، بلکه این امر به عنوان بخشی از مبارزه بر سر نظم جهانی
بر سر این موضوع صورتبندی میشود که چه کسی حق دارد توسعه، امنیت، قانونمداری،
مشروعیت و تمدن را تعریف کند.
ایران نیز در همین الگوی مادی
جای میگیرد. «برنامهٔ جامع همکاریهای راهبردی روسیه و ایران» در اکتبر
۲۰۲۵
لازمالاجرا شد و همکاریهای سیاسی، اقتصادی، امنیتی و نهادی را در بر میگیرد.
منطق این پیمان ریشه در محیط تحریمی تحمیلشده بر هر دو کشور دارد. چارچوب این
معاهده شامل همکاری در حوزههای مالی، حملونقل، انرژی، تجارت، امنیت و هماهنگی
نهادی است؛ در حالی که تحلیلهای مستقل از این توافق، بر تلاش برای توسعهٔ
سیستمهای پرداخت مستقل از کشورهای ثالث و گسترش تسویهٔ مالی با ارزهای ملی تأکید
دارند. ایران از «ابتکار کمربند و جاده» و «ابتکار توسعهٔ جهانی» استقبال کرده و
آمادگی خود را برای مشارکت اعلام داشته است. سفارت چین در ایران نیز تهران را به
عنوان حامی فعال ابتکارات چهارگانهٔ جهانی چین و پیوسته به گروه «دوستان حکمرانی
جهانی»
توصیف میکند. کانون مادی این پیوند،
«دوستی اقتدارگرایانه» نیست، بلکه کریدورسازی، مقاومت در برابر تحریمها، مصونسازی
ارزی، همکاریهای انرژی و توسعه در خارج از گلوگاههای مالیِ هستهٔ امپریالیستی است.
نقش کره شمالی نیز فراتر از
چارچوب هشدارهای نظامی متعارف است. معاهدهٔ روسیه و کره شمالی پس از تصویب در
دسامبر ۲۰۲۴
لازمالاجرا شد و هر دو طرف را متعهد به حفظ و ارتقای مشارکت راهبردی جامع میسازد.
این پیمان شامل بندهای کمک متقابل است، اما دامنهٔ آن وسیعتر از تیترهای خبریِ
مربوط به میدان جنگ است. متن معاهده همکاریهای سیاسی، تجاری، سرمایهگذاری، علمی،
فناوری، حقوقی، فرهنگی و امنیتی و همچنین مخالفت با اقدامات قهری یکجانبه را پوشش
میدهد. بیانیههای مشترک چین و کره شمالی بر ارتباطات راهبردی، تبادل تجربیات
حکمرانی، دفاع از حاکمیت ملی و همکاریهای عملی تأکید دارند.
گزارشهای کره شمالی نیز
حمایت کیم جونگ اون از چین را در چارچوب فراخوان برای یک جهان چندقطبیِ منصفانه و
عادلانه قرار میدهند. اگرچه هنوز مبنای علنی و متقنی وجود ندارد که نشان دهد
پیونگیانگ تمام ابتکارات چهارگانهٔ چین را به صورت یک بستهٔ واحد تأیید کرده است،
اما همسویی کره شمالی با جهتگیری چندقطبی و حاکمیتمحورِ چین کاملاً آشکار است.
بستر وسیعتر جنوب جهانی، ضعف
برچسب «محور» را برملا میکند. اعلامیهٔ غازان در نشست بریکس، اقدامات قهری
یکجانبه و تحریمهای غیرقانونی را به دلیل آسیب رساندن به تجارت جهانی، توسعه،
انرژی، بهداشت و امنیت غذایی محکوم کرد.
اعلامیهٔ آستانه در سازمان
همکاری شانگهای، همکاریهای اوراسیا را در چارچوب اصول احترام متقابل، عدم مداخله،
برابری حاکمیتها و همکاریهای متنوع قرار داد. «گروه دوستان دفاع از منشور ملل
متحد» حول محور برابری حاکمیتها، عدم مداخله، حل مسالمتآمیز اختلافات و مخالفت با
تهدید یا استفاده از زور سازمان یافته است. سند نهایی کامپالا در جنبش عدم تعهد نیز
بر حاکمیت ملی، حق تعیین سرنوشت، تمامیت ارضی، عدم مداخله و مخالفت با اقدامات قهری
یکجانبه پای فشرد. تحلیلهای جنوب جهانی از جنگ اوکراین نشان میدهد که بسیاری از
دولتهای غیرغربی خواستهٔ غرب برای انزوای روسیه را رد کردند، زیرا دستور کار سیاسی
آنها همچنان به حاکمیت ملی، روابط مسالمتآمیز، نقد سیاست خارجی غرب و اصلاح نظم
بینالمللیِ تحت سیطرهٔ غرب گره خورده است. مسئله این نیست که جنوب جهانی ناگهان
عاشق مسکو، پکن، تهران یا پیونگیانگ شده است؛ مسئله این است که بخش اعظم بشریت
میداند قدرت غربی هنگامی که با وامها، سربازان، سازمانهای غیردولتی، تحریمها،
مبلغان مذهبی، مشاوران و خطابههای اخلاقیاش فرامیرسد، چه سیمایی دارد.
تحریمها در این عرصه نقشی
محوری دارند. آنها ابزار دیپلماسی بیطرفانه نیستند.
مأموریت گزارشگر ویژه سازمان
ملل در امور اقدامات قهری یکجانبه به این دلیل وجود دارد که این اقدامات به حقوق
بشر، حیات اقتصادی، حقوق اجتماعی و توانایی جوامعِ هدف برای توسعه آسیب میرسانند.
گزارش سال ۲۰۲۵
در مورد اقدامات قهری یکجانبه، به تأثیر آنها بر حقوق کار، اقتصادی و اجتماعی
پرداخت. این واقعیت مادی زمانی مدفون میشود که ادبیات سیاسی غرب با تحریمها همچون
ابزارهای پاک و بیخشونتِ فشار رفتار میکند. تحریمها به دسترسی ارزی، تجارت،
دارو، زیرساختها، سرمایهگذاری، شرایط کار و ظرفیت برنامهریزی ملی حمله میبرند.
آنها تسلیحاتی هستند که برای تحمیل اطاعت سیاسی بدون اعلام رسمی جنگ به کار گرفته
میشوند. بنابراین، این واقعیت که کشورهای هدف در حال ساخت سیستمهای پرداخت
جایگزین، تسویهٔ مالی با ارزهای ملی، کریدورهای حملونقل و نهادهای منطقهای هستند،
امری مرموز نیست؛ بلکه پاسخی عملی به یک محاصرهٔ اقتصادی است.
واقعیت مفقودشدهٔ سیستم جهانی
ساده است. قدرت غربی هرگز صرفاً دیپلماتیک نبوده است، بلکه بر کنترل منابع، امور
مالی، مسیرهای تجاری، ائتلافهای نظامی، مسیرهای توسعه و نخبگان سیاسی استوار است.
نظریات وابستگی و سیستمهای جهانی از دیرباز نشان دادهاند که توسعهنیافتگی یک
وضعیت طبیعی نیست، بلکه رابطهای است که از طریق امپریالیسم، مبادلهٔ نامکافئ،
وابستگی و سلطهٔ مرکز-پیرامون بازتولید میشود. بنابراین، تلاشهای جنوب جهانی برای
بازنگری در چندجانبهگرایی، امری تزیینی نیست. اینها مبارزاتی بر سر توزیع و
حکمرانی بر منابع، قدرت، توسعه، صلح، امنیت، حقوق کار و کنترل بر ثروتهای طبیعی
است. این همان بستری است که مقالهٔ رایت آن را تکهتکه کرده و به یک نقشهٔ تهدید
بدل ساخته است. نقشهٔ واقعی چیز دیگری را نشان میدهد: تحریمهایی که سرمایهٔ
جایگزین تولید میکنند، محاصرهای که به هماهنگی امنیتی میانجامد، نفی فناوری که
همکاری صنعتی ایجاد میکند و تکبر غربی که تقاضای فزایندهای را برای جهانی که دیگر
از هستهٔ امپریالیستی اداره نمیشود، رقم میزند.
داستان واقعی
این نیست که چین، روسیه، ایران و کره شمالی در حال خلق یک هیولا هستند؛ داستان
واقعی این است که هیولا از مردمانی که از شکمش بیرون میخزند وحشتزده شده است.
سیستم جهانی سرمایهداری-امپریالیستی غرب هرگز نظمی بیطرف نبوده که از روی تصادف
خشونتآمیز شده باشد؛ خشونت آن ساختاری است. این سیستم نیازمند کنترل بر منابع،
امور مالی، مسیرهای تجاری، فناوری، ائتلافهای نظامی، مسیرهای توسعه و نخبگان سیاسی
است. این سیستم اقتضا میکند که ملتهای جنوب جهانی برای استخراج ثروت گشاده، اما
در برابر حاکمیت ملی بسته بمانند. این سیستم نیازمند طبقات خریدار (کمپرادور) محلی
است تا بر مردم خود همچون کارگزاران سرمایهٔ خارجی، بانکهای خارجی، ارتشهای خارجی
و انضباط سیاست خارجی حکومت کنند. این همان سیستمی است که در زیر واژگان مؤدبانهٔ
«قوانین»، «ثبات» و «نظم
بینالمللی» از آن دفاع میشود.
به همین دلیل است که حاکمیتِ
خارج از کنترل غرب، به عنوان خطر جلوه میکند. اگر کشوری مسیر توسعهٔ خود را کنترل
کند، چرخهٔ وابستگی را قطع مینماید. اگر کانالهای مالی مستقل بسازد، تحریمها را
تضعیف میکند. اگر با ارزهای ملی تجارت کند، قفس دلار را سست میسازد. اگر
کریدورهای حملونقل را فراتر از گلوگاههای امپراتوری بنا کند، آسیبپذیری را کاهش
میدهد. اگر امنیت را خارج از منطق ناتو هماهنگ کند، انحصار ترس را میشکند. اگر بر
احترام تمدنی پای بفشارد، سلسلهمراتب استعماری کهن را رد میکند؛ همان
سلسلهمراتبی که به اروپا و ایالات متحده آموخت تا خود را به اشتباه به جای کل
بشریت قالب کنند.
امپراتوری این را «همسویی دشمنان»
مینامد زیرا نمیتواند مقصود واقعی خود را به زبان آورد: اینکه خدمتکاران دیگر در
اتاقهای تعیینشدهٔ خود نمیمانند.
این همان تناقضی است که مقاله
قادر به بازگو کردنش نیست.
چارچوب «محور» نظم نوظهور را
توصیف نمیکند، بلکه تخیل خواننده را پلیسی و مهار میکند، پیش از آنکه خواننده
بتواند بپرسد نظم نوظهور در واقع چه پیشنهادی ارائه میدهد. ابتکارات جهانی چین در
اینجا اهمیت مییابند زیرا به این هماهنگی یک معماری ایجابی میبخشند: توسعه بدون
وابستگی، امنیت بدون فرماندهی ناتو، تمدن بدون برتری غربی و حکمرانی بدون انحصار
آمریکایی-اروپایی. این ابتکارات به عنوان سوسیالیسم تکاملیافته از آسمان نازل
نمیشوند؛ آنها واژگانی جادویی نیستند که مبارزهٔ طبقاتی، تناقضات ملی یا توسعهٔ
ناموزونِ دولتهای پیشبرندهٔ خود را پاک کنند. اما در مقایسه با سیستم امپریالیستی
کنونی، خاکریز را عریضتر میکنند، فضای مانور را میگشایند و برای ملتهای تحت ستم
مجالی فراهم میآورند تا نفس بکشند، چانهزنی کنند، بسازند، تجارت کنند، دفاع
نمایند و دست به رد کردن بزنند.
همین امر است که این
وحشتزدگی را چنین افشاگر میسازد. واشنگتن از یک محور رسمی نمیهراسد، زیرا فروش
یک محور رسمی به افکار عمومی و هدف قرار دادن آن از سوی پنتاگون آسانتر است.
واشنگتن از یک معماری میهراسد. از پیوند تدریجی بندرها، ارزها، ترتیبات
امنیتی، بانکهای توسعه، مجمعهای سیاسی، مسیرهای انرژی، هنجارهای دیپلماسی و
اعتمادبهنفس تمدنی واهمه دارد.
یک پیمان را میتوان محکوم
کرد؛ یک مقر را میتوان روی نقشه مشخص ساخت؛ یک اتحاد واحد را میتوان مورد نفوذ
قرار داد یا دچار انشقاق کرد. اما یک سیستم جهانیِ جایگزین، از طریق نیاز، فشار،
حافظه و بقا رشد میکند. رشد میکند زیرا تحریمها کانالهای پرداخت جدید را ضروری
میسازند؛ رشد میکند زیرا محاصرهٔ نظامی، هماهنگی امنیتی را عقلانی جلوه میدهد؛
رشد میکند زیرا نفی فناوری، همکاری صنعتی را فوری میسازد؛ رشد میکند زیرا
کشورهایی که برای تنبیه نشانگذاری شدهاند، درمییابند که زخمهایشان به یکدیگر
متصل است.
هستهٔ امپریالیستی نمیتواند
به این امر اعتراف کند، زیرا ناچار خواهد بود اقرار نماید که تسلیحات خودش در حال
تولید شرایط افولش هستند. هر تحریمی به تحریمشونده میآموزد که به دنبال بانک
دیگری بگردد.
هر پایگاه نظامی به محاصرهشونده
میآموزد که در پی ترتیب امنیتی دیگری باشد. هر کنترل صادراتی به هدفِ
نشانگذاریشده میآموزد که زنجیرهٔ تأمین دیگری بسازد. هر خطابهٔ اخلاقی از سوی
آتشافروز به سوخته میآموزد که دیگر به آتشنشانی اعتماد نکند. اینها احساسات
نیست، این حرکت تاریخ است.
فشار، پدفشار تولید میکند؛
سلطه، مقاومت میآفریند؛ سیستم جهانیِ مبتنی بر وابستگی، مبارزه برای گسست، حاکمیت
ملی و نهادهای جایگزین را پدید میآورد.
از منظر طبقهٔ کارگر و
دهقانان جهان، این امر واجد اهمیت است زیرا نظم کهن یک امر انتزاعی نیست. نظم کهن
یعنی گرسنگی، بدهی، ریاضت اقتصادی، نظامیگری، توسعهنیافتگی، مهاجرت اجباری، منابع
به غارت رفته، بخشهای عمومیِ درهمشکسته و خشونت خریداران (کمپرادورها). این یعنی
دهقانی که از زمینش رانده میشود تا کشاورزی صادراتی به بازارهای خارجی خدمت کند.
این یعنی کارگری که به او
گفته میشود ملت باید کمربندش را سفت کند زیرا طلبکاران خواستار انضباط مالی هستند.
این یعنی کودکی که داروی او توسط تحریمها مسدود شده و رنج او بعدها به گردن حکومتی
انداخته میشود که واشنگتن مایل به درهمشکستنش بود. این یعنی مردمِ کل یک منطقه که
به آنها گفته میشود حاکمیتشان تنها زمانی معتبر است که به ترازنامهٔ امپریالیستی
خدمت کند.
و در درون خودِ هستهٔ
امپریالیستی، همین سیستم برای کارگران کرامت تولید نمیکند، بلکه بودجههای جنگی را
در کنار شهرهای چادریِ بیخانمانها پدید میآورد. امپراتوری در خارج و اخراج از
خانه در داخل را بازتولید میکند. ادارات پلیس مجهز به تجهیزات نظامی و مدارسِ بدون
لوازم را خلق میکند. به کارگران دستمزد روانیِ امپراتوری را میدهد، اما سپس از
آنها اجارهبها، بدهی، هزینههای پزشکی، اعتیاد، زندان و ناامیدی طلب میکند.
طبقهٔ حاکم میگوید کارگر از سلطه در خارج سود میبرد، اما زندگی کارگر خود گواهی
بر خلاف این است. سود امپریالیستی هرگز به عنوان رهایی فرانمیرسد، بلکه به عنوان
پرچمی بر فراز یک اخطاریهٔ بدهی پدیدار میشود.
به همین دلیل است که کارکرد
روانیِ وحشت از «محور» چنین حیاتی است. بسیاری از مردم عادی در غرب میتوانند
ادبیات برابری حاکمیتها، عدم مداخله، توسعهٔ مشترک، امنیت همگانی، احترام تمدنی و
حکمرانی جهانیِ دموکراتیزهشده را بخوانند و تشخیص دهند که این زیباتر از جهانی است
که اکنون زیر سایهٔ آن زندگی میکنند. اما واکنش انعکاسیِ امپریالیستی مداخله
میکند: چین حتماً در حال دروغگویی است؛ روسیه حتماً در حال دسیسهچینی است؛ ایران
حتماً در حال توطئه است؛ کره شمالی حتماً غیرعقلانی است؛ جنوب جهانی حتماً ناتوان
از پیشنهاد آیندهای است مگر به عنوان استتاری برای سلطهگری. این تحلیل نیست؛ این
اروپامحوریِ دارای صلاحیت امنیتی است. این تفکر «خطر زرد» است که لباس واقعگرایی
راهبردی بر تن کرده است.
طبقهٔ حاکم به آن واکنش
انعکاسی نیاز دارد، زیرا بدون آن، کارگران در هستهٔ امپریالیستی ممکن است شروع به
پرسیدن سؤالات خطرناکی کنند. چه میشود اگر کشورهایی که آموزش دیدهایم تا از آنها
بترسیم، آزادی ما را تهدید نمیکنند، بلکه سیستمی را تهدید میکنند که ما را نیز
استثمار میسازد؟ چه میشود اگر خطر واقعی این نباشد که چین و روسیه میخواهند
جایگزین واشنگتن به عنوان ارباب جهان شوند، بلکه جهانی با مراکز حاکمیتیِ بیشتر،
حکمرانی بر جهان را برای هر اربابی دشوارتر میسازد؟ چه میشود اگر چندقطبیگرایی
پایان مبارزه نباشد، بلکه گشایش میدان نبرد وسیعتری باشد که در آن ملتهای تحت ستم
و مردم کارگر فضای بیشتری برای حرکت دارند؟
اینجاست که دیالکتیک مه غلیظ
را میشکافد.
نظم چندقطبیِ نوظهور، ضدسرمایهداریِ
محض نیست. این نظم شامل دولتهای سوسیالیستی، دولتهای سرمایهداری، دولتهای
تحریمشده، دولتهای تحت محاصره، پروژههای بورژوازی ملی، تناقضات طبقاتی و منافع
رقیب است. اما ماتریالیسم تاریخی پیش از شناسایی جهتگیری یک فرآیند، نمیپرسد که
آیا آن فرآیند از نظر اخلاقی بیلکه است یا خیر؛ بلکه میپرسد کدام تناقض را به
حرکت درمیآورد. میپرسد کدام قدرت را تضعیف و کدام قدرت را تقویت میکند.
میپرسد آیا حرکت تاریخ فضا
را برای ستمدیدگان فرخندهتر میسازد یا دیوارهای زندان را تنگتر میکند. در آن
بستر، مسئله روشن است: معماری نوظهور، سیستم امپریالیستی یکقطبی را تضعیف میکند؛
سیستمی که ستم و استثمار اکثریت قاطع بشریت را برای قرنها سازماندهی کرده است.
به همین دلیل است که این
مقاله باید بحران سیستم جهانی را به یک نمایش اخلاقی بدل سازد. این مقاله نمیتواند
بگوید که «نظم مبتنی بر قواعد» در حال از دست دادن مشروعیت خود است زیرا قواعد آن
توسط دزدان نوشته شده، توسط بانکداران اجرا گردیده، توسط ناوهای هواپیمابر محافظت
شده و توسط اندیشکدهها تبیین گشته است. نمیتواند بگوید که تحریمها در حال تولید
مقاومت هستند، منطق ناتو در حال تولید پدامنیت است، انضباط دلار در حال تولید تسویه
با ارزهای ملی است و تکبر غربی در حال تولید اعتمادبهنفس چندقطبی است. نمیتواند
بگوید که جنوب جهانی منتظر نشسته تا توسط واشنگتن، بروکسل، لندن یا والاستریت نجات
یابد. پس میگوید «محور». به قدیمیترین حرکت امپریالیستی متوسل میشود: نامگذاری
راه فرار به عنوان یک تله.
خطر واقعی از منظر امپراتوری
این نیست که غرب فتح خواهد شد، بلکه این است که از غرب نافرمانی خواهد شد. این است
که ملتهای بیشتری ممکن است یاد بگیرند که میتوانند بدون اجازهٔ امپراتوری تجارت
کنند، توسعه یابند، حکومت کنند، دفاع نمایند و تخیل ورزند. این است که کارگران و
مردمان تحت ستم ممکن است دیگر به نظم موجود به عنوان افق طبیعی تمدن بشری ننگرند و
شروع به دیدن آن به عنوان یک آرایش تاریخی کنند؛ آرایشی که با خشونت ساخته شده، با
اجبار حفظ گشته و اکنون با ضدِ دیالکتیکی خود روبرو شده است. امپراتوری از ما
میخواهد از کشورهایی که در حال ساخت راههای خروج از خانهٔ سوزانش هستند بترسیم.
وظیفهٔ ما این است که توجه
کنیم چه کسی آتش را افروخت، چه کسی درها را قفل کرد و چه کسی در تلاش است آنها را
بشکند و باز کند.
نتیجهگیری عملی
پیچیده نیست. کارگران در هستهٔ امپریالیستی هیچ نفعی در استخدام شدن برای یک کارزار
طولانیمدت دیگر از تحریمها، گسترش نظامی، جنگ نیابتی و آمادهسازی روانی علیه
چین، روسیه، ایران، کره شمالی یا هر دولت دیگری که از زانو زدن در برابر واشنگتن
امتناع میورزد، ندارند. وظیفه، زیبا جلوه دادن هر تناقضی در درون هر کشورِ مقاوم
در برابر سلطهٔ آمریکا نیست؛ وظیفه، شناسایی تناقض اصلی با صراحت کافی است تا از
ثبتنام در سناریوی جنگ بعدیِ امپراتوری امتناع شود.
این امر با آموزش سیاسی آغاز
میشود. ادبیاتِ «محور»، «همسویی دشمنان» و «نظم مبتنی بر قواعد» باید از معبد
امپریالیستی بیرون کشیده شده و به زبان گفتار عامه ترجمه شود. تحریمها همان جنگ
هستند. گسترش ناتو صلح نیست.
پایگاههای نظامی آزادی
نیستند. انضباط دلار دموکراسی نیست. کنترل صادرات، سیاست بیطرفانه نیست. طبقهٔ
حاکم آمریکا این را میداند، و به همین دلیل است که نشریات خودش اکنون چنین آشکارا
در مورد محدود کردن کارآمدیِ همکاریهای رقیب سخن میگویند. جبههٔ ما باید یاد
بگیرد که این مقالات را نه به عنوان اخبار، بلکه به عنوان اسناد برنامهریزی بخواند.
قدرتمندترین سازماندهی از
جایی آغاز میشود که گسستِ ضدامپریالیستی پیشاپیش به زندگی ستمدیدگان در درون خودِ
امپراتوری متصل شده است. «اتحاد سیاه برای صلح»
(BAP) میکوشد تا سنت ضدجنگ،
ضدامپریالیستی و صلحطلبانهٔ جنبش رادیکال سیاهپوستان را بازسازی کند و هم با
سرکوب نظامیشدهٔ داخلی و هم با سیاستهای جهانیِ بیثباتسازی، براندازی و جنگ
دائمی مخالفت ورزد. فعالیت آن ریشه در این درک دارد که همان دولتی که در خارج
میجنگد، در داخل جنگ پلیسی، جنگ زندانها، جنگ نظارتی و جنگ ریاضت اقتصادی را پیش
میبرد.
کارزار «سلب سرمایه از نظامیگریِ»
این اتحاد، با نظامیگری و امپریالیسم آمریکا در هر کجا که ظاهر شود مخالفت میکند
و ساختار مالی آن به طور علنی به سازمان «سازندگان جنبش جامعه» به عنوان حامی مالی
متصل است.
جنبش ضدجنگ همچنین باید
مستقیماً با «جنگ سرد جدید» روبرو شود. کارزار «نه به جنگ سرد»
(No Cold War) خود را به
عنوان یک کارزار بینالمللی توصیف میکند که مخالفت جهانی با جنگ سرد جدید به رهبری
آمریکا، بهویژه کارزار انزوا و دیوسازی از چین را سازمان میدهد. این فعالیت حائز
اهمیت است زیرا حملهٔ ایدئولوژیک به چندقطبیگرایی در آینده رخ نخواهد داد، بلکه
پیشاپیش در اینجا حضور دارد؛ تعبیهشده در هر داستانی که توسعهٔ حاکمیتمحور را به
تهدید بدل میسازد، هر تیتری که دیپلماسی چین را تله قلمداد میکند و هر سند
اندیشکدهای که همکاری میان دولتهای تحریمشده را جرمی علیه «تمدن»
میخواند. هیچ کارگری نباید
اجازه دهد ترس او توسط همان طبقهای مدیریت شود که نمیتواند مسکن، بهداشت، صلح یا
آیندهای قابل زیست را فراهم آورد.
کره یکی از روشنترین
جبهههایی است که این سیاست در آن عینی میشود. جنگ کره هرگز با یک پیمان صلح نهایی
جایگزین نشد و شبهجزیره همچنان در درون معماری نظامی قدرت آمریکا در شمال شرق آسیا
گرفتار مانده است. سازمان «اکنون صلح برای کره»
(Korea Peace Now) در ایالات
متحده برای یک توافقنامهٔ صلح با کره شمالی، پیوند مجدد خانوادهها و آموزش عمومی
جهت پایان دادن به جنگ فعالیت میکند. گزارش «مسیر صلحِ» این سازمان استدلال میکند
که یک رویکرد صلحمحور برای حل بحران امنیتی در شبهجزیرهٔ کره ضروری است. سازمان
«زنان عبورکننده از منطقهٔ غیرنظامی»
(Women Cross DMZ) خود را به
عنوان یک جنبش جهانی از زنان توصیف میکند که برای صلح در شبهجزیرهٔ کره از طریق
آموزش، حمایت و سازماندهی بسیج میشوند. نکته همدردی نمادین نیست؛ نکته، مخالفت با
زیرساختهای نظامی است که کره را تقسیمشده نگاه میدارد، کره شمالی را تحت محاصره
حفظ میکند و چین را در محاصرهٔ قدرتنمایی ایالات متحده قرار میدهد.
وظایف تاکتیکی از دل این
تناقض جاری میشوند:
· گروههای مطالعاتی در باب «تحریمها به مثابه جنگ» و «چندقطبیگرایی به مثابه میدان مبارزه» بسازید.
· تالارهای عمومی برگزار کنید که وحشتزدگی امپراتوری از «محور» را با ادبیات واقعیِ برابری حاکمیتها، عدم مداخله، توسعه، همکاری امنیتی، احترام تمدنی و اصلاح حکمرانی جهانی مقایسه کنند.
· اتحادیهها، کلیساها، گروههای دانشجویی، سازمانهای مستأجران و تشکلهای جامعه را تحت فشار بگذارید تا با تحریمها، گسترش ناتو، نظامیگریِ ضدچینی و پایگاههای آمریکا در کره و اقیانوس آرام مخالفت کنند.
· هرگونه تلاش برای تبدیل کارگران به پیادهنظامِ همان طبقهٔ حاکمی که آنان را در داخل استثمار میکند، رد کنید.
·
از کارزارهایی حمایت کنید که خواهان دیپلماسی، توافقنامههای صلح، سلب سرمایه از
امور نظامی و پایان دادن به اقدامات قهری هستند.
یک هشدار نیز وجود دارد. نسخهٔ سازمانهای غیردولتیِ شرکتی
(NGO-industrial)
از «صلح»، همواره تلاش خواهد کرد تا ضدامپریالیسم را به یک نگرانی مؤدبانه تقلیل
داده و تضعیف کند. این نسخه «همه طرفها» را محکوم خواهد کرد، در حالی که قدرت
آمریکا پایگاهها، تحریمها، ناوگانها، بانکها و حق وتوهای خود را حفظ میکند. از
گفتگو سخن خواهد گفت بدون آنکه نامی از سلطه ببرد.
برای جنگ سوگواری خواهد کرد بدون آنکه با سیستمی که به جنگ نیاز دارد روبرو شود.
این مسیر ما نیست. مسیر ما درهمشکستن آن طلسمی است که کارگران را وا میدارد تا از
فروپاشی همان نظمی بترسند که در حال له کردن آنهاست.
امپراتوری به ما میگوید از یک «محور» بترسیم. ما باید از سیستمی بترسیم که هر بار
که بشریت تلاش میکند آزاد شود، به یک دشمن نیاز دارد.