درگذشت گراهامِ شاهین و بازگشت لابی اسرائیل به کانون توجهات

نویسندگان: جان جی. مرشایمر و استیون ام. والت
مترجم به چینی: وانگ چوان‌شینگ

ترجمه مجله جنوب جهانی


در روزهای گذشته، لیندسی گراهام، سناتور تندرو و شاهین‌مسلک حزب جمهوری‌خواه آمریکا درگذشت. گراهام در زمان حیاتش به مواضع تند، رادیکال و سازش‌ناپذیر شهرت داشت و سال‌ها رویکردی به‌شدت خصمانه علیه چین دنبال می‌کرد. او در مسائلی چون تایوان، موانع تجاری و بایکوت‌های فناورانه، همواره در نقش اهرم فشار ظاهر می‌شد. با این حال، پایدارترین و ریشه‌دارترین لایه کارنامه سیاسی گراهام، وفاداری بی‌قیدوشرط و بی‌حدومرز او به اسرائیل بود. این وفاداری، هم محصول گره‌خوردگی عمیق او با گروه‌های فشار و لابی‌گری نظیر «کمیته امور عمومی آمریکا و اسرائیل» (AIPAC) بود و هم از پایگاه بزرگ رأی‌دهندگان مذهبی او نشأت می‌گرفت. گراهام روابط بسیار نزدیکی با دونالد ترامپ داشت و ناظران او را یکی از محرک‌های اصلی ترامپ برای تقابل نظامی با ایران می‌دانستند؛ نبردی که خود گراهام آن را «جنگ بر سر منابع نفت» توصیف کرده بود.
اما چرا سیاستمداران آمریکایی تا این حد خود را به اسرائیل وابسته می‌کنند که حتی آن را «ایالت پنجاه‌ویکم آمریکا» می‌نامند؟ در سال ۲۰۰۷، جان مرشایمر (استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو) و استیون والت (استاد دانشکده کندی دانشگاه هاروارد) کتاب جنجالی «لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا» را تالیف کردند. این اثر به محض انتشار، جنجال‌های فراوانی به پا کرد و نویسندگانش متهم شدند که در وزن لابی اسرائیل مبالغه کرده‌اند یا حتی به «یهودستیزی» روی آورده‌اند. کتاب استدلال می‌کند که اسرائیل پس از پایان جنگ سرد، از یک «دارایی راهبردی» به یک «بدهی و بار سنگین» برای آمریکا تبدیل شده است. حمایت بی‌قیدوشرط واشنگتن از تل‌آویو نه تنها امنیت ملی آمریکا را به خطر انداخته و به آمریکاستیزی در جهان دامن زده، بلکه توانایی واشنگتن را در مدیریت دیگر بحران‌های بین‌المللی به‌شدت تضعیف کرده است. با این حال، زیر سایه فساد ناشی از پول در دنیای سیاست، هر دو حزب اصلی آمریکا درباره این موضوع حیاتی سکوت اختیار کرده و توان ارزیابی عقلانی آن را از دست داده‌اند.
متن حاضر گزیده‌ای از این کتاب است که بر تعامل لابی اسرائیل و نئومحافظه‌کاران (ناکن‌ها) تمرکز دارد. این نوشتار نشان می‌دهد که چگونه کمیته ایپک (AIPAC) روندی رو به راست‌گرایی افراطی داشته و کادر رهبری آن مواضعی به‌مراتب تندتر از اکثریت جامعه یهودیان آمریکا اتخاذ کرده است. نئومحافظه‌کاران نیز با تکیه بر ایدئولوژی کلان‌گرایی، هژمونی‌طلبی و یک‌جانبه‌گرایی، با جریان‌های طرفدار اسرائیل همسو شدند، تا جایی که نئومحافظه‌کاری به نمادی از یک جنبش بزرگ‌تر در حمایت از اسرائیل تبدیل شد. از سوی دیگر، جریان‌های مذهبی راست‌گرا به‌ویژه «صیونیسم مسیحی» که در دوران ترامپ جانی تازه گرفتند، نقشی کلیدی در سیاست‌های خاورمیانه‌ای آمریکا ایفا کردند. آن‌ها بازگشت یهودیان به فلسطین را پیش‌شرط ظهور دوم مسیح می‌دانند و به این ترتیب، مأموریت‌های مداخله‌جویانه آمریکا در خاورمیانه را با روایتی الهیاتی برای افکار عمومی توجیه می‌کنند. در نهایت، نویسندگان نشان می‌دهند که لابی‌های عربی و موسوم به «لابی نفت» عملاً توان رقابت با شبکه منسجم لابی اسرائیل را ندارند.
اگرچه تعبیر «به گروگان گرفته شدن آمریکا توسط اسرائیل» شاید کمی مبالغه‌آمیز باشد، اما این متن به خوبی روشن می‌کند که چگونه یک گروه با منافع کاملاً متمرکز و خواسته‌های مشخص، از طریق «مزیت نامتقارن» ترجیحات خود را در سیاست خارجی آمریکا قالب می‌کند و با منابعی محدود، جهت‌گیری راهبردی یک ابرقدرت را تغییر می‌دهد.

لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا

بسیاری از سیاست‌هایی که امروز در راستای منافع اسرائیل دنبال می‌شوند، امنیت ملی آمریکا را به مخاطره انداخته‌اند. حمایت بی‌چون‌وچرا از اسرائیل، در کنار تداوم اشغال اراضی فلسطینیان توسط این رژیم، آتش آمریکاستیزی را در سراسر جهان عرب و اسلام شعله‌ور کرده است. این امر میزان تهدید تروریسم بین‌المللی علیه آمریکا را افزایش داده و کار واشنگتن را در مواجهه با چالش‌های دیگر، نظیر متوقف کردن برنامه هسته‌ای ایران، دشوارتر ساخته است.
این رفتار را چگونه می‌توان توجیه کرد؟ چرا در حالی که سیاست‌های آمریکا در خاورمیانه تا این حد ناکارآمد ارزیابی می‌شود، نامزدهای ریاست‌جمهوری آمریکا در قبال مسئله اسرائیل تا این حد هم‌نوا هستند، اما در بقیه مسائل کلیدی کشور اختلافات عمیقی با یکدیگر دارند؟ چرا در شرایطی که خود شهروندان اسرائیل مکرراً سیاست‌های جاری تل‌آویو را به نقد می‌کشند، نامزدهای آمریکایی به اسرائیل «سواری رایگان» می‌دهند؟ همان کاندیداهایی که در نقد و سرزنش اقدامات دیگر کشورهای جهان بسیار بی‌پروا عمل می‌کنند. چرا دولتمردان برجسته آمریکا در برابر اسرائیل، بیش از هر کشور دیگری در جهان، این‌گونه کرنش و تسلیم نشان می‌دهند؟
برخی ممکن است بگویند دلیلش این است که اسرائیل یک دارایی راهبردی حیاتی برای آمریکاست و در «جنگ علیه تروریسم» شریکی ناگزیر به شمار می‌رود. برخی دیگر نیز مدعی‌اند حمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل دلایل اخلاقی محکمی دارد، زیرا تل‌آویو تنها بازیگر منطقه است که «ارزش‌های مشترکی با ما دارد». اما هیچ‌کدام از این دو دیدگاه در برابر یک ارزیابی منصفانه و عینی دوام نمی‌آورند. رابطه واشنگتن و اورشلیم (بیت‌المقدس)، شکست دادن تروریست‌هایی را که آمریکا را هدف گرفته‌اند، دشوارتر کرده است؛ این رابطه موقعیت آمریکا و متحدان کلیدی‌اش در جهان را تضعیف می‌کند. با پایان جنگ سرد، اسرائیل عملاً به یک بدهی و بار راهبردی برای آمریکا تبدیل شده است، اما هیچ سیاستمدار بلندپروازی جرئت ندارد این واقعیت را علنی کند یا حتی احتمال آن را بر زبان بیاورد.
دلیل اصلی این تسلیم و تواضع سیاستمداران آمریکایی، قدرت سیاسی «لابی اسرائیل» است. این لابی، ائتلافی منعطف از افراد و سازمان‌هایی است که مجدانه تلاش می‌کنند سیاست خارجی آمریکا را به سمتی کاملاً متمایل به اسرائیل سوق دهند. این شبکه قطعاً یک کلیک مخفی یا توطئه‌ای مرموز نیست که تمام سیاست خارجی آمریکا را «کنترل» کند؛ بلکه صرفاً یک گروه ذی‌نفوذ و فشار بسیار قدرتمند است که اعضای آن را هم یهودیان و هم غیریهودیان تشکیل می‌دهند. هدف رسمی آن‌ها تحمیل منطق اسرائیل به آمریکاست تا سیاست خارجی واشنگتن را به شکلی تغییر دهند که به باور اعضای لابی، به سود این رژیم باشد. اگرچه گروه‌های مختلف تشکیل‌دهنده این لابی در تمایل به تقویت «رابطه ویژه» آمریکا و اسرائیل مشترک هستند، اما در تمام مسائل دیدگاه یکسانی ندارند. فعالیت‌های لابی اسرائیل، درست مانند تلاش‌های لابی‌های قومی و سایر گروه‌های فشار، شکلی قانونی از مشارکت سیاسی در نظام‌های دموکراتیک است و بخش اعظم آن با سنت دیرینه فعالیت گروه‌های ذی‌نفوذ در آمریکا همخوانی دارد.
از آنجا که لابی اسرائیل به قدرتمندترین گروه ذی‌نفوذ در آمریکا تبدیل شده است، کاندیداهای پست‌های کلیدی به دقت خواسته‌های آن را مراقبت می‌کنند. اعضای این لابی مایل نیستند سیاستمداران آمریکایی از تل‌آویو انتقاد کنند، حتی اگر این انتقادها کاملاً موجه و در بلندمدت به نفع خود اسرائیل باشد. در عوض، این گروه‌ها انتظار دارند آمریکا با اسرائیل مانند ایالت پنجاه‌ویکم خود رفتار کند. دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان به یک اندازه از قدرت این لابی واهمه دارند. آن‌ها به خوبی می‌دانند هر سیاستمداری که سیاست‌های این لابی را به چالش بکشد، شانس بسیار پایینی برای دستیابی به کرسی ریاست‌جمهوری خواهد داشت.

لابی اسرائیل چیست؟

در آمریکا، گروه‌های ذی‌نفوذ همواره مفهوم منافع ملی را بازتعریف کرده و قانون‌گذاران و رؤسای جمهور را به اتخاذ سیاست‌های مورد پسند خود متقاعد می‌کنند. جیمز مدیسون در مقاله شماره ۱۰ کتاب «فدرالیست» به ستایش تعامل میان گروه‌های ذی‌نفوذ رقیب پرداخته است و تاثیر این گروه‌ها در طول تاریخ، تمام ابعاد سیاست خارجی آمریکا از جمله تصمیم‌گیری برای ورود به جنگ‌ها را شکل داده است.
زمانی که یک گروه ذی‌نفوذ خاص بیش از حد قدرتمند یا در بازی‌های سیاسی بیش از حد ماهر و پیچیده می‌شود، می‌تواند سیاست‌های آمریکا را به گونه‌ای تغییر دهد که در مجموع به ضرر منافع ملی کشور باشد. برای نمونه، وضع تعرفه برای حمایت از یک صنعت داخلی در برابر رقبای خارجی به سود چند شرکت خاص تمام می‌شود، اما مصرف‌کنندگانی که باید بهای بیشتری برای آن کالاها بپردازند، متضرر خواهند شد. تلاش‌های موفقیت‌آمیز «انجمن ملی سلاح» (NRA) در مسدود کردن قوانین کنترل سلاح، قطعاً به نفع تولیدکنندگان و معامله‌گران اسلحه است، اما جامعه آمریکا را در برابر خشونت‌های مسلحانه آسیب‌پذیرتر می‌کند. همچنین وقتی سخنگوی سابق «مؤسسه نفت آمریکا» به ریاست دفتر کیفیت محیط زیست کاخ سفید می‌رسد و از موقعیت خود برای کم‌اهمیت جلوه دادن گزارش‌های مربوط به ارتباط گازهای گلخانه‌ای و گرمایش زمین استفاده می‌کند، منطقی است نگران باشیم که صنعت نفت در حال محافظت از منافع خود به قیمت آسیب زدن به همگان است.
اگر تلاش‌های همه‌جانبه گروه‌های ذی‌نفوذ در میان نبود، دلایل راهبردی و اخلاقی که معمولاً برای حمایت بی‌قیدوشرط آمریکا از اسرائیل مطرح می‌شود، بسیار بیشتر مورد تردید قرار می‌گرفت و سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا با آنچه امروز می‌بینیم کاملاً متفاوت بود. نیروهای طرفدار اسرائیل یقیناً باور دارند سیاست‌هایی که پیش می‌برند هم‌زمان به نفع منافع ملی آمریکا و اسرائیل است، اما ما با این دیدگاه مخالفیم. اکثر سیاست‌هایی که آن‌ها ترویج می‌کنند نه به نفع آمریکاست و نه به نفع اسرائیل؛ اگر آمریکا رویکرد متفاوتی اتخاذ می‌کرد، فرجام کار برای هر دو طرف به‌مراتب بهتر بود.

نقش یهودیان آمریکا

بدنه اصلی این لابی را یهودیان آمریکا تشکیل می‌دهند که عمیقاً متعهدند سیاست خارجی آمریکا را در جهت منافع اسرائیل هدایت کنند. به گفته ملوین اروافسکی، تاریخ‌نگار برجسته: «در تاریخ آمریکا هیچ گروه قومی دیگری وجود نداشته که این‌چنین گسترده و همه‌جانبه در امور یک کشور خارجی دخیل بوده باشد.» استیون روزنتال نیز با این نظر موافق است و می‌نویسد: «از سال ۱۹۶۷ به این سو… شهروندان هیچ کشور دیگری در جهان مانند یهودیان آمریکا خود را وقف موفقیت یک سرزمین خارجی نکرده‌اند
در سال ۱۹۸۱، رابرت ترایس، تحلیل‌گر سیاسی، لابی اسرائیل را این‌گونه توصیف کرد: «شبکه‌ای متشکل از دست‌کم ۷۵ سازمان مجزا — که اکثر آن‌ها سازمان‌های یهودی هستند — که به شکلی فعال از بیشتر اقدامات و سیاست‌های دولت اسرائیل حمایت می‌کنند.» این سازمان‌های اصلی شامل ایپک (AIPAC)، کنگره یهودیان آمریکا، سازمان صیونیستی آمریکا، مجمع سیاست عمومی اسرائیل، کمیته یهودیان آمریکا، اتحادیه ضد افترا (ADL) و سازمان هداسا می‌شوند. در واقع، چایم واکسمن، جامعه‌شناس آمریکایی در گزارش سال ۱۹۹۲ خود اشاره کرد که «سالنامه یهودیان آمریکا» بیش از ۸۰ سازمان ملی یهودی را فهرست کرده است که منحصراً بر فعالیت‌های صیونیستی و حمایت از اسرائیل تمرکز دارند. ۵۱ سازمان از بزرگ‌ترین و مهم‌ترینِ این تشکل‌ها، در قالب «کنفرانس رؤسای سازمان‌های اصلی یهودی آمریکا» گرد هم آمده‌اند که مأموریت خود را تبدیل کردن گروه‌های مختلف به یک نیروی واحد برای تأمین منافع اسرائیل و تقویت روابط ویژه واشنگتن و تل‌آویو تعریف می‌کنند.
این لابی همچنین شامل اندیشکده‌هایی نظیر «مؤسسه امور امنیت ملی یهود» (JINSA)، «مجمع خاورمیانه» و «مؤسسه سیاست خاور نزدیک واشنگتن» (WINEP) و همچنین اساتید و پژوهشگرانی است که در دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی فعالیت می‌کنند. در میان این سازمان‌ها، ایپک (AIPAC) بدون شک مهم‌ترین و پرآوازه‌ترین اهرم به شمار می‌رود.
نفوذ و اقتدار امروز ایپک یک‌شبه به دست نیامده است. در سال‌های نخست جنبش صیونیسم و حتی پس از تأسیس لابی پشت پرده، رایزنی‌ها معمولاً به صورت مخفیانه و از طریق تماس‌های فردی میان چهره‌های با نفوذ یهودی با مقامات دولتی به‌ویژه رئیس‌جمهور انجام می‌شد. به عنوان مثال، حمایت وودرو ویلسون از بیانیه بالفور در سال ۱۹۱۷، تا حدودی تحت تاثیر قاضی دیوان عالی، لوئیس براندیس و خاخام استیون وایز بود. به همین ترتیب، تصمیم هری ترومن برای حمایت از تشکیل اسرائیل و به رسمیت شناختن سریع آن، متأثر از وساطت‌ها و توصیه‌های دوستان و مشاوران یهودی‌اش بود.
ایپک با برخورداری از منابع مالی سرشار و بهره‌برداری از فضای سیاسی دوران جنگ سرد، موقعیت خود را تثبیت کرد. قوانین جدید مربوط به بودجه‌های انتخاباتی و ظهور کمیته‌های اقدام سیاسی (PAC) باعث شد هدایت پول به سمت کاندیداهای طرفدار اسرائیل بسیار آسان‌تر شود. وارن باس اشاره می‌کند که اگرچه ایپک در دهه ۱۹۶۰ چندان هولناک به نظر نمی‌رسید، اما در دهه ۱۹۸۰ به «سرچشمه اصلی قدرت در واشنگتن» بدل شد.

چرخش لابی اسرائیل به سمت راست افراطی

اکثریت یهودیان آمریکا سابقه طولانی در حمایت از تفکرات لیبرال و حزب دموکرات دارند و بیشتر آن‌ها از راهکار تشکیل دو کشور در مناقشه فلسطین و اسرائیل پشتیبانی می‌کنند. با این حال، مهم‌ترین سازمان‌های این لابی، از جمله ایپک و کنفرانس رؤسای سازمان‌های یهودی، به مرور زمان محافظه‌کارتر شده‌اند. امروزه هدایت این گروه‌ها در دست کسانی است که از مواضع تندروها و شاهین‌های داخلی اسرائیل حمایت می‌کنند. همان‌طور که جی. جی. گلدبرگ در کتاب خود با عنوان «قدرت یهود» تبیین کرده است، جنگ شش‌روزه و پیامدهای آن باعث ظهور نسلی از «یهودیان جدید» شد که عمدتاً از محافل صیونیستی تندرو، ارتدوکس‌ها و نئومحافظه‌کاران برخاسته بودند. او می‌نویسد: «تحرکات آن‌ها چنان پر سر و صدا و خشم‌شان چنان برافروخته بود که مابقی جامعه یهودی با فروتنی عقب‌نشینی کردند و رهبری را به این یهودیان جدید سپردند. این اقلیت اجازه یافت به نام اکثریت سخن بگوید و به صدای اصلی سیاسی یهودیان تبدیل شد
این چرخش به راست در نحوه تصمیم‌گیری سازمان‌های اصلی لابی و کنترل فزاینده گروه‌های ثروتمند و محافظه‌کار بر نهادهایی چون ایپک نیز مشهود است. برای مثال، در کنفرانس رؤسای سازمان‌های یهودی، بیش از ۵۰ سازمان عضویت دارند که هر کدام بدون توجه به ابعادشان یک رأی دارند. اما مایکل ماسینگ اشاره می‌کند که تعداد گروه‌های کوچک محافظه‌کار در این کنفرانس به مراتب بیشتر از گروه‌های بزرگ لیبرال است و در نتیجه، این گروه‌های کوچک می‌توانند نفوذ سازمان‌های بزرگ‌تر را خنثی کنند.
به همین ترتیب، عضویت در هیئت مدیره ایپک بر اساس میزان کمک‌های مالی افراد تنظیم می‌شود، نه اینکه چقدر نماینده بدنه اعضا هستند. افرادی که بیشترین مبالغ را به ایپک و سیاستمداران همسو می‌بخشند، همواره سرسخت‌ترین مدافعان اسرائیل هستند و کادر رهبری عالی ایپک در مسائل خاورمیانه رویکردی به‌مراتب تندتر از اکثریت جامعه یهودیان آمریکا دارد.
علاوه بر تمایل لابی به مواضع افراطی، دلیل دیگری نیز برای چرخش به راست این گروه‌ها وجود دارد: تضمین تداوم جریان کمک‌های مالی. واکسمن خاطرنشان می‌کند: «بسیاری از سازمان‌های یهودی آمریکا اکنون برای مشروعیت بخشیدن به بقای خود به اسرائیل نیاز دارند. اگرچه هدف اولیه از تأسیس این سازمان‌ها تقویت جایگاه اسرائیل بود، اما امروز وجود اسرائیل کلید ادامه حیات خود این سازمان‌هاست
تصویرسازی از اسرائیل به عنوان دژی در محاصره و به‌شدت آسیب‌پذیر، و صدور هشدارهای مداوم درباره رشد یهودستیزی، به حفظ حساسیت و نگرانی در میان حامیان مالی کمک می‌کند و بقای این سازمان‌ها را تضمین می‌نماید.

نقش نئومحافظه‌کاران (ناکن‌ها)

ظهور نئومحافظه‌کاران، چرخش لابی اسرائیل به سمت راست را شتاب بخشید. اگرچه این جریان از دهه ۱۹۷۰ بخشی از حیات فکری و سیاسی آمریکا بود، اما پس از حملات ۱۱ سپتامبر به کانون توجهات آمد. این گروه به دلیل تدوین سیاست خارجی یک‌جانبه‌گرای دولت بوش — به‌ویژه تصمیم چالش‌برانگیز حمله به عراق در مارس ۲۰۰۳ — شهرت دارد.
نئومحافظه‌کاری یک ایدئولوژی سیاسی با دیدگاه‌های خاص در سیاست داخلی و خارجی است، هرچند در اینجا بعد خارجی آن مد نظر است. اکثر نئومحافظه‌کاران به ستایش هژمونی آمریکا — و حتی ایده امپراتوری آمریکا — می‌پردازند و باور دارند قدرت واشنگتن باید برای ترویج دموکراسی، مهار رقبای بالقوه و ممانعت از هرگونه تلاش برای رقابت با آمریکا به کار گرفته شود.
بر اساس این دیدگاه، گسترش دموکراسی و حفظ برتری آمریکا، بهترین مسیر برای دستیابی به صلح پایدار است. آن‌ها معتقدند ساختار دموکراتیک آمریکا تضمین می‌کند که این کشور از سوی دیگران به عنوان یک سلطه‌گر خیرخواه دیده شود و اگر واشنگتن با قاطعیت رهبری خود را اعمال کند، جهان از آن استقبال خواهد کرد. آن‌ها همواره به نهادهای بین‌المللی به‌ویژه سازمان ملل بدبین هستند و آن را نهادی ضداسرائیلی و دست‌وپاگیر برای آزادی عمل آمریکا می‌دانند؛ آن‌ها همچنین به متحدان خود به‌ویژه اروپایی‌ها با دیده تردید می‌نگرند و آن‌ها را صلح‌طلبانی می‌دانند که به دنبال سواری رایگان در سایه صلح آمریکایی هستند. نئومحافظه‌کاران به طور کلی طرفدار اعمال یک‌جانبه قدرت آمریکا هستند.
بسیار حائز اهمیت است که نئومحافظه‌کاران قدرت نظامی را ابزاری فوق‌العاده کارآمد برای شکل‌دهی به جهان در جهت منافع آمریکا می‌دانند. از نظر آن‌ها اگر آمریکا اقتدار نظامی خود را به نمایش بگذارد، متحدان تبعیت خواهند کرد و دشمنان متوجه بی‌فایده بودن مقاومت خواهند شد. خلاصه آنکه نئومحافظه‌کاری یک ایدئولوژی سیاسی به‌شدت شاهین‌مرام و تندرو است.
تقریباً تمام نئومحافظه‌کاران تعهدی عمیق به آرمان‌های اسرائیل دارند؛ موضوعی که علناً بر آن تاکید می‌کنند و ابایی از بیانش ندارند. به گفته ماکس بوت، تحلیل‌گر برجسته نئومحافظه‌کار، حمایت از اسرائیل «یکی از اصول اصلی نئومحافظه‌کاری» است. بنجامین گینزبرگ، دانشمند علوم سیاسی، به درستی استدلال می‌کند که یکی از دلایل اصلی چرخش نئومحافظه‌کاران به سمت راست، پیوند آن‌ها با اسرائیل و ناامیدی فزاینده‌شان از حزب دموکرات در دهه ۱۹۶۰ بود؛ چرا که دموکرات‌ها پیوسته با توسعه نظامی آمریکا مخالفت می‌کردند و به آرمان‌های جهان سوم متمایل می‌شدند. گینزبرگ می‌نویسد که آن‌ها ضدکمونیسم سرسختانه رونالد ریگان را در آغوش کشیدند، زیرا آن را جنبشی برای تضمین امنیت اسرائیل می‌دیدند.
با توجه به تمایلات تندروانه، همپیمانی نئومحافظه‌کاران با جناح‌های راست‌گرای افراطی در داخل اسرائیل چندان عجیب نیست. برای نمونه، تیمی متشکل از ۸ نئومحافظه‌کار به رهبری ریچارد پرل و عضویت داگلاس فیث و دیوید ورمسر، گزارش پژوهشی معروف «گسست کامل» (Clean Break) را در سال ۱۹۹۶ برای بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر وقت حزب لیکود، تدوین کردند. این گزارش پیشنهاد می‌کرد که اسرائیل روند صلح اسلو را کنار بگذارد و با اتکا به اقدامات جسورانه از جمله قدرت نظامی، رژیم‌های نامتحد در خاورمیانه را سرنگون کند تا از این طریق صورت‌مسئله مناقشه اعراب و اسرائیل را تغییر دهد.
اندیشکده‌ها، کمیته‌ها، بنیادها و نشریاتی که جریان نئومحافظه‌کاری را تغذیه کرده‌اند، کاملاً شبیه به دیگر شبکه‌های سیاست‌گذاری عمل می‌کنند. این گروه‌ها با هدف آشکار شکل‌دهی به افکار عمومی و نخبگان تلاش می‌کنند تا سیاست خارجی آمریکا را به سمت ترجیحات خود سوق دهند. شبکه نئومحافظه‌کاران از نظر ساختاری شباهت بسیاری به شبکه‌های فعال در حوزه‌های اصلاحات مالیاتی، محیط زیست یا مهاجرت دارد.
یقیناً نئومحافظه‌کاران به طور هم‌زمان نگران امنیت آمریکا و اسرائیل هستند و باور دارند نسخه‌های سیاسی آن‌ها به نفع هر دو طرف است. با این حال، در دهه ۱۹۸۰، برخی از محافظه‌کاران سنتی — که گاه «راست‌گرایان کهن» نامیده می‌شوند — اعلام کردند که نئومحافظه‌کاران بیش از آمریکا به اسرائیل اهمیت می‌دهند. برای نمونه، راسل کرک، تئوریسین سیاسی برجسته محافظه‌کار، پافشاری می‌کرد که: «محرک واقعی نئومحافظه‌کاران… حفظ و حراست از اسرائیل است. این تمام علت وجودی آن‌هاست
نئومحافظه‌کاران به شدت این اتهامات را تکذیب کردند که این امر به جدال‌های لفظی شدیدی میان این دو جناح رقیب در جبهه محافظه‌کاران منجر شد. اگرچه تنش‌ها در نهایت فروکش کرد، اما اصطکاک میان این دو طیف همچنان پابرجا ماند.
بسیاری از ناظران بر ریشه‌های یهودی جریان نئومحافظه‌کاری تاکید دارند، حتی با وجود اینکه بسیاری از اصول این جنبش با رویکردهای لیبرال اکثریت جامعه یهودیان آمریکا در تضاد است. موری فریدمن در کتاب خود حتی تا جایی پیش می‌رود که نئومحافظه‌کاری را «محافظه‌کاری یهودی در آمریکا» توصیف می‌کند. اما نباید فراموش کرد که همه نئومحافظه‌کاران یهودی نیستند؛ این امر به ما یادآوری می‌کند که لابی اسرائیل بر اساس نژاد یا مذهب تعریف نمی‌شود، بلکه مبنای آن برنامه‌های سیاسی مشترک است. چهره‌های غیریهودی سرشناسی چون رابرت بارتلی (سردبیر وال‌استریت ژورنال)، ویلیام بنت (وزیر آموزش پیشین)، جان بولتون (سفیر اسبق آمریکا در سازمان ملل) و جیمز وولسی (رئیس اسبق سیا) بخش عمده اصول نئومحافظه‌کاری، از جمله حمایت همه‌جانبه از تندروهای اسرائیل را پذیرفته‌اند.
اگرچه این چهره‌های غیریهودی نقش مهمی در پیشبرد برنامه‌های نئومحافظه‌کاران داشتند، اما یهودیان هسته مرکزی این جنبش را تشکیل می‌دهند. از این منظر، نئومحافظه‌کاری نمادی مینیاتوری از یک جنبش بزرگ‌تر در حمایت از اسرائیل است.

سازمان‌های صیونیسم مسیحی

لابی اسرائیل یک شاخه غیریهودی بسیار مهم دیگر را نیز در بر می‌گیرد: سازمان‌های صیونیسم مسیحی که زیرمجموعه‌ای از جریان گسترده‌تر «راست مسیحی» محسوب می‌شوند. اگرچه حمایت از اسرائیل تنها دغدغه آن‌ها نیست، اما امروزه صدای مسیحیان تبشیری (انجیلی/ایوانجلیکال) در حمایت از این رژیم بیش از هر زمان دیگری شنیده می‌شود و آن‌ها سازمان‌های متعددی را در ساختار سیاسی برای پیشبرد تعهدات خود تأسیس کرده‌اند. در واقع می‌توان صیونیست‌های مسیحی را «شریک جوان‌تر» گروه‌های یهودی در لابی اسرائیل دانست.
ریشه صیونیسم مسیحی در الهیات تفکیک‌گرایی (Dispensationalism) نهفته است؛ روشی برای تفسیر کتاب مقدس که در قرن نوزدهم در انگلستان ظهور کرد. این دیدگاه نوعی از گرایش‌های هزارگرایی است که ادعا می‌کند جهان پیش از بازگشت عیسی مسیح، دوره‌ای از بلایا و مصائب فزاینده را تجربه خواهد کرد. آن‌ها باور دارند بازگشت مسیح در پیشگویی‌های عهد عتیق و عهد جدید مقدر شده است و تجمع و بازگشت یهودیان به فلسطین، پیش‌شرط کلیدی کلید خوردن این فرآیند الهی و ظهور دوم است. این تفکر الهیاتی بر بسیاری از سیاستمداران برجسته بریتانیایی اثر گذاشت و راه را برای پذیرش ایده ایجاد وطن ملی یهود در فلسطین از سوی آرتور بالفور هموار کرد.
این نگرش در قرن بیستم توسط الهی‌دانان پروتستان ترویج شد و با کتاب‌های پرفروشی چون «زمین، سیاره بزرگ مرحوم» اثر هال لیندسی و مجموعه داستان‌های آخرالزمانی «جا مانده» نوشته تیموتی لاهای به شدت در میان توده‌ها محبوب گردید؛ مجموعه‌ای که فروش آن از ۵۰ میلیون نسخه فراتر رفت.
اگرچه تأسیس رژیم اسرائیل در سال ۱۹۴۸ جانی تازه به این تفکر بخشید، اما جنگ شش‌روزه ۱۹۶۷ — که رهبران این جریان آن را «معجزه الهی» نامیدند — نقطه عطف ورود آن‌ها به عرصه سیاست بود. تصرف کامل بیت‌المقدس و کرانه باختری توسط اسرائیل (که راست‌گرایان اسرائیل آن‌ها را با نام‌های توراتی یهودا و سامره می‌خوانند) از نظر این مسیحیان، تحقق پیشگویی‌های کتاب مقدس بود. این امر آن‌ها را تشویق کرد تا وارد میدان شوند و تضمین کنند که در نبرد نهایی آخرالزمان (آرمگدون)، آمریکا در «سمت درست تاریخ» ایستاده است.
به گفته تیموتی وب، صیونیست‌های مسیحی تا پیش از جنگ شش‌روزه صرفاً تماشاگر تاریخ بودند و به تفسیر رویدادها می‌پرداختند، اما پس از توسعه‌طلبی اسرائیل در کرانه باختری و غزه، آن‌ها از سکوی تماشاچیان وارد زمین بازی شدند و با تمام توان مالی، سیاسی و مذهبی خود به حمایت برخاستند. این تلاش‌ها بخشی از خیزش کلان‌تر راست مسیحی در آمریکا بود.
با توجه به این باورها، تعجب‌آور نیست که دانیال پایپس صراحتاً اعلام کند: «صیونیست‌های مسیحی آمریکا، و نه ارتش اسرائیل، دارایی راهبردی بنیادین این رژیم هستند.» یا همان‌طور که مایکل فروند، مدیر پیشین امور رسانه‌ای نتانیاهو در سال ۲۰۰۶ نوشت: «خدا را برای وجود صیونیست‌های مسیحی شکر کنید. چه بخواهیم و چه نخواهیم، آینده روابط اسرائیل و آمریکا در بلندمدت ممکن است کمتر به یهودیان آمریکا و بیشتر به مسیحیان این کشور وابسته باشد
صیونیست‌های مسیحی سازمان‌های متعددی مانند «مسیحیان متحد برای اسرائیل» (CUFI) به رهبری جان هگی را تأسیس کرده‌اند؛ نهادی که هگی آن را «نسخه مسیحی ایپک» توصیف می‌کند. از دیگر گروه‌ها می‌توان به «انحادیه بین‌المللی مسیحیان و یهودیان» به رهبری خاخام یچیل اکشتاین اشاره کرد که در سال ۲۰۰۲ با رالف رید، استراتژیست حزب جمهوری‌خواه، ائتلاف «حمایت از اسرائیل» (Stand for Israel) را تشکیل دادند.
در دوره معاصر، باورهای صیونیست‌های مسیحی به طور طبیعی با گروه‌های حامی شهرک‌سازی و مخالفان راهکار دو کشور در داخل اسرائیل پیوند خورده است. به گفته جان هگی: «ما از اسرائیل حمایت می‌کنیم چون تمام کشورهای دیگر با تصمیم انسان‌ها ساخته شده‌اند، اما اسرائیل با اراده خداوند بنا شده است!» او مدعی شد جنبش تحت رهبری‌اش میلیون‌ها دلار برای کمک به شهرک‌نشینان در اراضی اشغالی جمع‌آوری کرده است. اد مک‌آتیر، از چهره‌های کلیدی راست مسیحی نیز معتقد بود: «تمام ذرات شن میان دریای مرده، رود اردن و دریای مدیترانه متعلق به یهودیان است و این شامل کرانه باختری و غزه نیز می‌شود
این‌گونه باورهای جزمی سبب شد پت رابرتسون، از رهبران مذهبی راست‌گرا، سکته مغزی آریل شارون در سال ۲۰۰۶ را مجازات الهی برای تصمیم او در عقب‌نشینی از نوار غزه بداند. رابرتسون اعلام کرد: «او زمین خدا را تقسیم کرد و خداوند کسانی را که این‌گونه رفتار کنند، نفرین خواهد کرد.» این رویکرد بر سیاستمداران برجسته‌ای چون تام دی‌لی، رهبر اکثریت وقت مجلس نمایندگان نیز اثرگذار بود؛ او در سال ۲۰۰۲ در اجلاس ایپک اعلام کرد که با واگذاری زمین به فلسطینیان مخالف است و افزود: «من در یهودا و سامره سفر کرده‌ام و در بلندی‌های جولان ایستاده‌ام؛ من هیچ اراضی اشغالی ندیدم، آنچه دیدم تماماً اسرائیل بود

بدون حمایت‌های مالی و سیاسی صیونیست‌های مسیحی، حجم شهرک‌سازی‌ها در اراضی اشغالی تا این حد گسترده نمی‌شد و لابی مذهبی فشار کمتری بر دولت‌های آمریکا و اسرائیل وارد می‌کرد. علاوه بر این، گردشگری مذهبی مسیحیان تبشیری سالانه بیش از یک میلیارد دلار درآمد برای اسرائیل به همراه دارد. با این حال، اصول مسیحیت شامل آموزه‌های اخلاقی پیچیده‌ای است که بسیاری از آن‌ها رفتارهای اسرائیل با فلسطینیان را برنمی‌تابد؛ به همین دلیل، بسیاری از کلیساهای سنتی و جریان‌های اصلی مسیحی برخلاف صیونیست‌های مسیحی، از راهکار دو کشور حمایت کرده و منتقد سیاست‌های تل‌آویو هستند. همچنین، صیونیست‌های مسیحی از نظر توان مالی و نفوذ رسانه‌ای، همچنان در جایگاهی پس از لابی‌های اصلی یهودی قرار می‌گیرند و باید آن‌ها را به عنوان یک بازوی کمکی و نه بدنه اصلی لابی اسرائیل در نظر گرفت.

سرچشمه قدرت لابی اسرائیل

چرا لابی اسرائیل تا این حد کارآمد و نافذ است؟ نخستین دلیل، ساختار کاملاً باز و منعطف نظام سیاسی آمریکاست که به گروه‌های ذی‌نفوذ اجازه می‌دهد از طرق مختلف، مانند کمک‌های مالی مستقیم به کمپین‌های انتخاباتی یا نفوذ در انتصابات کلیدی، بر تصمیم‌گیری‌ها اثر بگذارند. در یک جامعه کثرت‌گرا (پلورالیست)، حتی یک گروه نسبتاً کوچک اگر بر روی یک موضوع خاص تمرکز جدی داشته باشد — در حالی که اکثریت جامعه نسبت به آن بی‌تفاوت هستند — می‌تواند نفوذ شگرفی اعمال کند. قانون‌گذاران معمولاً با خواسته‌های چنین گروه‌هایی همراهی می‌کنند، چرا که می‌دانند مخالفت با آن‌ها هزینه سیاسی سنگینی دارد، در حالی که همراهی با آن‌ها مخالفت عمومی چندانی برنمی‌انگیزد. همان‌طور که یک سناتور آمریکایی در پاسخ به چرايي امضای یک طرح جنجالی تحت فشار لابی گفت: «امضا نکردن آن هیچ سود سیاسی نداشت؛ اگر امضا کنی کسی را خشمگین نکرده‌ای، اما اگر امضا نکنی، یهودیان ایالت خود را خشمگین خواهی کرد
عامل دوم، تخصص بالا، سازمان‌دهی منسجم و منابع مالی سرشار سازمان‌های یهودی در آمریکاست. به گفته رابرت ترایس، این گروه‌ها دارای نیروهای داوطلب آموزش‌دیده، کادرهای متخصص برای موضوعات خاص و شبکه‌های ارتباطی بسیار پیشرفته داخلی هستند که به آن‌ها اجازه می‌دهد در زمان بروز هرگونه چالش در سیاست خارجی، به سرعت و به صورت هماهنگ در سطح ملی بسیج شوند.
در نهایت، لابی اسرائیل از فقدان یک رقیب قدرتمند و هم‌وزن سود می‌برد. اگرچه آمریکایی‌های عرب‌تبار اقلیت مهمی هستند، اما از نظر ثروت، سازمان‌دهی و پیشینه حضور در ساختارهای قدرت، مهارت‌های شغلی و رسانه‌ای، قابل قیاس با یهودیان آمریکا نیستند. مهاجرت اعراب به آمریکا عمدتاً در موج‌های متأخر صورت گرفته است؛ به همین دلیل نسل‌های اول آن‌ها کمتر ثروتمند بوده و با ساختارهای اخلاقی و نهادی آمریکا آشنایی کمتری داشته‌اند. علاوه بر این، اعراب آمریکا از کشورها و پیشینه‌های مذهبی متفاوتی (مسیحی و مسلمان) برخاسته‌اند و نمی‌توانند در مسائل خاورمیانه با یک صدای واحد سخن بگویند؛ امری که نفوذ سیاسی آن‌ها را در مقایسه با لابی منسجم اسرائیل به شدت ناچیز می‌سازد.

افسانه نفوذ لابی نفت و دولت‌های عربی

این باور عمومی وجود دارد که شرکت‌های بزرگ نفتی و دولت‌های ثروتمند عرب حاشیه خلیج فارس نفوذ بالایی بر سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه دارند و حتی جنگ ۲۰۰۳ عراق یک «جنگ نفتی» برای تامین منافع شرکت‌هایی چون هالیبرتون بوده است. اما شواهد اندکی وجود دارد که نشان دهد «لابی نفت» توانسته باشد توازنی در برابر لابی اسرائیل ایجاد کند. اگر دلار‌های نفتی اعراب یا شرکت‌های انرژی محرک اصلی سیاست‌های واشنگتن بودند، ما باید شاهد فاصله‌گیری آمریکا از اسرائیل و تلاش جدی برای تشکیل دولت مستقل فلسطینی می‌بودیم؛ امری که در واقعیت رخ نداده است. حتی استفاده از «سلاح نفت» در جریان جنگ اکتبر ۱۹۷۳ نیز نتوانست تغییر بنیادینی در حمایت‌های همه‌جانبه آمریکا از اسرائیل ایجاد کند.
دولت‌های ثروتمند عرب مانند عربستان سعودی شرکت‌های روابط عمومی و لابی‌گرهای حرفه‌ای را برای بهبود تصویر خود در آمریکا و پیشبرد قراردادهای تسلیحاتی استخدام کرده‌اند و گهگاه موفقیت‌هایی نیز داشته‌اند (مانند متقاعد کردن کنگره برای فروش هواپیماهای آواکس در سال ۱۹۸۲ با وجود مخالفت شدید ایپک)، اما این دستاوردها مقطعی بوده‌اند. شرکت‌های نفتی نیز در دهه‌های گذشته تمرکز لابی‌گری خود را منحصراً بر روی منافع تجاری مستقیم‌شان مانند سیاست‌های مالیاتی، قوانین دولتی، مسائل محیط زیستی و دسترسی به میدان‌های جدید انرژی معطوف کرده‌اند و مسائل کلان سیاست خارجی برای آن‌ها در درجه دوم اهمیت قرار دارد. منافع بازیگران شرکتی و تجاری بسیار محدودتر از برنامه‌های راهبردی و ایدئولوژیک لابی اسرائیل است و به همین دلیل، لابی نفت هرگز رقیب جدی برای لابی اسرائیل در واشنگتن نبوده است.

 

 

 



بالا

بعدی * صفحة دری * بازگشت